eitaa logo
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
37 دنبال‌کننده
387 عکس
152 ویدیو
4 فایل
『𝙸𝚗 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚒𝚕𝚎𝚗𝚌𝚎 𝚘𝚏 𝙳𝚊𝚛𝚔𝚗𝚎𝚜𝚜, 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚘𝚞𝚕 𝚆𝚑𝚒𝚜𝚙𝚎𝚛𝚜 𝚒𝚝𝚜 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑𝚜.』 𝙵𝚢𝚘 | 𝙸𝙽𝚃𝙹-𝙰 | 𝟻𝚠𝟼 | 𝟻𝟷𝟺
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از "Letters to Mari"
آنجلا نفس عمیقی می‌کشه و از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنه. چشمای آنجلوس گرد شدن و انگار الانه که از تعجب شاخ در بیاره.. -نمی‌خوای چیزی بگی؟ آنجلا نفس عمیق تری کشید. +نه. -پس..؟ +همین الانشم کردم.. نه؟ به میز کنترلی نگاه می‌کنه که آتیش گرفته و مثل یک حیوان وحشی دور خونه می‌دوه. آنجلوس دستش رو به پشت سرش می‌کشه. -خب.. فکر کنم راست میگی.. اما من هنوز بهت مشکوکم! چطور اینقدر ساکت نشستی؟
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
عزیزم، اگر خود زندگی را از کسی بگیری، به تو می‌گویند قاتل؛ شاید گیر بیوفتی و شاید هم نه، ممکن است گیر نیوفتی و پشیمان باشی. ممکن هم هست وقت اعدام هیچ پشیمان نباشی. عزیزم، تو کسی را نکشته‌ای؛ دست کم هنوز جسدی پیدا نشده، تو مرتکب جرمی نشدی فقط کار بدی کردی عزیزم. اگر به یک مهمانی که با اصرار دعوت شده‌ای نروی، میزبان فکرهای مختلفی می‌کند اما اگر بروی و خیلی زود بیرون بیایی، او فقط یک فکر می‌کند؛ در هر دو حالت او ناراحت شده است اما در حالت دوم تو کار بدی کرده‌ای عزیزم. اگر در شرکت پولی به جیب زده‌ای و حساب سازی کردی، مراقب باش عزیزم چون اختلاس جرم سنگینی است اما اگر روز های خوب یک عشق را برداشتی و رفتی، هیچ پیگردی ندارد. نگران نباش، تو فقط کار بدی کردی. عزیزم، اگر به روی کسی که از پلیس می‌گریزد در را باز نکنی، هیچ کس تو را نکوهشت نمی‌کند اما اگر در را باز کردی، بهتر است دیگر در را برای پلیس باز نکنی عزیزم، اگر کردی هم نگران نباش چون تو مرتکب جرمی نشدی، تو فقط کار بدی کردی عزیزم.
— — — — —
هدایت شده از آتلانتیسِ‌گمشده
لبخند می‌زدم؛ می‌خندیدم؛ واقعی بود... اما چرا آن لبخند، آن خنده، انقدر زود محو می‌شد؟ این احساس ترس بود؟ از چه؟ از فاصله‌ای که شاید فقط من بودم که حس می‌کردم؟ نمی‌خواستم به جواب برسم. شاید از جواب هم می‌ترسیدم. بگذار همینطور بماند... وانمود می‌کنم که واقعا چیزی نبوده و نیست. هنوز برای مقابله با آن [حتی غرق شدن در فکرش]، شجاع نیستم...
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سکوتی پس از یادآوری گذشته که با نگریستن به یک "بازتاب" و خیره شدن به تغییری که در این سال های پس از مرگت داشته ای، به آن دست می یابی:
هدایت شده از "Letters to Mari"
آنجلا خسته بود. روی کاناپه ولو شد و به سقف نگاه کرد.‌ یک دقیقه.. دو دقیقه.. سه دقیقه.. ناگهان نشست. +چه وضعشه؟ حتی نمیتونم بگم خودم موندم و خودم! صدای جیرجیرک اتاق رو پر کرد. +عاااا.. خب خونه اینقدر خالیه که حتی توی روز هم صدای اون بچه سوسکا میاد! تا جایی که حنجره اش جواب میداد، از اعماق وجود فریاد کشید: خسته شدمممم.. هیچکس زبون منو نمی‌فهمهه! هی توضیح میدم و هی نتیجه ای ندارهه! خب پس وقتی به خاطرش کاری نمیتونی بکنی و فقط همه چیز بدتر میشه چراا هنوزم میخوای توضیحاتم رو بشنویی؟ وقتی ازم میخوای بهت توضیح بدم دیگه دست خودم نیستت.. اونوقت ازت انتظار دارمم.. خب چیکار کنم؟ این داره مدام تکرار میشه! من عصبانی و دلخور میشم و ماریوس و آنجلوس تاوان میدن! ما طاقت دیدن اثرات عملمون رو ندارییمممم! بلند تر از قبل فریاد کشید: میشنویییی؟ ندارییمممممم...! در همان حالت خشکش زد. آنجلوس، شبیه برق گرفته ها در چهارچوب در ایستاده بود. +اوپس... آنجلا از خجالت سرخ شد. +شرمنده داداش... -نفس عمیق بکش آنجلا! ما فقط توی اتاقمونیم. هنوز گوش هامون میشنون...
هدایت شده از آسایشگاه روانی 🪖
۱. الان وقتش هست که وفاق رو بشکنیم. چجوری وفاق شکنی کنیم؟
هدایت شده از آسایشگاه روانی 🪖
۳.دست هایی پشت پرده اند که می‌خوان مجلس برگزار نشه!
هدایت شده از کالبدشکاف روانی
: او خود چون پیچکی سمی بوداما، دیگران را مدام سمی خطاب میکرد:»
هدایت شده از آتلانتیسِ‌گمشده
دلش پر بود؛ از چه کسی؟ خودش. هیچ‌وقت خودش را دوست نداشت. در ذهنش همیشه این سوالات می‌چرخید: "چرا انقدر از خودم بیزارم؟" "نکند تمام مدت اشتباه می‌کردم؟" دلش می‌خواست اشک بریزد؛ نمی‌توانست. دلش می‌خواست با کسی سخن بگوید؛ اما مطمئن بود بعد از درد و دل نفرتش از خودش بیشتر می‌شود. دلش می‌خواست درک شود... کسی نبود که درکش کند. کسی نبود که او را بشنود. شاید حتی... کسی نبود که به او فرصت دهد خودش را ببیند و دوست بدارد... بدون اینکه حتی به یک اشتباه توجه کند.
هدایت شده از ‌یتیم خونه رهان-
چو ایران نباشد تن من مباد بر این بوم و بر زنده یک تن مباد روز بزرگداشت کسی که این شاهکار رو سرود حیکم ابولقاسم فردوسی مبارک✨ شادی روح بزرگش صلوات
هدایت شده از کالبدشکاف روانی
لبخندی اسوده کشید، حالا دیگراز حجم عظیم ترسهایش رها شده بود و میتوانست خانواده اش راازاول بسازد. دستانش رادورصورت خونی اش قاب کردو باردیگر به صورت مردمقابلش خیره شد. _الان میتونیم یه خانواده باشیم پدر! اروم از بین شیشه های خوردشده ردشد، خم شدو عروسکش رو از زیرمیزواژگون شده بیرون کشید وبغل گرفت. نگاهش رو به سمت مادرش چرخوند. _اوه مامان.. میبینی؟ بالاخره من خانواده ام رو ساختم به سمت مادرش قدم برداشت، دستانش راروی گونه های مادرش گذاشت و خیره به نگاه ترسانش لبخندکم جونی زد. _حالا بابایی رو میسازیم! دیگه بابایی بداخلاق نمیشه دستشو میون موهای کوتاه و قهوه ای مادرش کشیدو بعد پله هارو برای رفتن به اتاقش همراه بازمزمه شعری طی کرد.