هدایت شده از آتلانتیسِگمشده
لبخند میزدم؛ میخندیدم؛ واقعی بود...
اما چرا آن لبخند، آن خنده، انقدر زود محو میشد؟
این احساس ترس بود؟ از چه؟
از فاصلهای که شاید فقط من بودم که حس میکردم؟
نمیخواستم به جواب برسم.
شاید از جواب هم میترسیدم.
بگذار همینطور بماند...
وانمود میکنم که واقعا چیزی نبوده و نیست.
هنوز برای مقابله با آن [حتی غرق شدن در فکرش]، شجاع نیستم...
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سکوتی پس از یادآوری گذشته که با نگریستن به یک "بازتاب" و خیره شدن به تغییری که در این سال های پس از مرگت داشته ای، به آن دست می یابی:
#Qoute
هدایت شده از "Letters to Mari"
آنجلا خسته بود. روی کاناپه ولو شد و به سقف نگاه کرد. یک دقیقه.. دو دقیقه.. سه دقیقه.. ناگهان نشست.
+چه وضعشه؟ حتی نمیتونم بگم خودم موندم و خودم!
صدای جیرجیرک اتاق رو پر کرد.
+عاااا.. خب خونه اینقدر خالیه که حتی توی روز هم صدای اون بچه سوسکا میاد!
تا جایی که حنجره اش جواب میداد، از اعماق وجود فریاد کشید: خسته شدمممم.. هیچکس زبون منو نمیفهمهه! هی توضیح میدم و هی نتیجه ای ندارهه! خب پس وقتی به خاطرش کاری نمیتونی بکنی و فقط همه چیز بدتر میشه چراا هنوزم میخوای توضیحاتم رو بشنویی؟ وقتی ازم میخوای بهت توضیح بدم دیگه دست خودم نیستت.. اونوقت ازت انتظار دارمم.. خب چیکار کنم؟ این داره مدام تکرار میشه! من عصبانی و دلخور میشم و ماریوس و آنجلوس تاوان میدن! ما طاقت دیدن اثرات عملمون رو ندارییمممم!
بلند تر از قبل فریاد کشید: میشنویییی؟ ندارییمممممم...!
در همان حالت خشکش زد. آنجلوس، شبیه برق گرفته ها در چهارچوب در ایستاده بود.
+اوپس...
آنجلا از خجالت سرخ شد.
+شرمنده داداش...
-نفس عمیق بکش آنجلا! ما فقط توی اتاقمونیم. هنوز گوش هامون میشنون...
#Angela
#Angelus
هدایت شده از آسایشگاه روانی 🪖
۱. الان وقتش هست که وفاق رو بشکنیم. چجوری وفاق شکنی کنیم؟
هدایت شده از آتلانتیسِگمشده
دلش پر بود؛
از چه کسی؟
خودش.
هیچوقت خودش را دوست نداشت.
در ذهنش همیشه این سوالات میچرخید:
"چرا انقدر از خودم بیزارم؟"
"نکند تمام مدت اشتباه میکردم؟"
دلش میخواست اشک بریزد؛ نمیتوانست.
دلش میخواست با کسی سخن بگوید؛ اما مطمئن بود بعد از درد و دل نفرتش از خودش بیشتر میشود.
دلش میخواست درک شود... کسی نبود که درکش کند.
کسی نبود که او را بشنود.
شاید حتی... کسی نبود که به او فرصت دهد خودش را ببیند و دوست بدارد...
بدون اینکه حتی به یک اشتباه توجه کند.
هدایت شده از یتیم خونه رهان-
چو ایران نباشد تن من مباد
بر این بوم و بر زنده یک تن مباد
روز بزرگداشت کسی که این شاهکار رو سرود حیکم ابولقاسم فردوسی مبارک✨
شادی روح بزرگش صلوات
هدایت شده از کالبدشکاف روانی
لبخندی اسوده کشید، حالا دیگراز حجم عظیم ترسهایش رها شده بود و میتوانست خانواده اش راازاول بسازد.
دستانش رادورصورت خونی اش قاب کردو باردیگر به صورت مردمقابلش خیره شد.
_الان میتونیم یه خانواده باشیم پدر!
اروم از بین شیشه های خوردشده ردشد، خم شدو عروسکش رو از زیرمیزواژگون شده بیرون کشید وبغل گرفت.
نگاهش رو به سمت مادرش چرخوند.
_اوه مامان.. میبینی؟ بالاخره من خانواده ام رو ساختم
به سمت مادرش قدم برداشت، دستانش راروی گونه های مادرش گذاشت و خیره به نگاه ترسانش لبخندکم جونی زد.
_حالا بابایی رو میسازیم! دیگه بابایی بداخلاق نمیشه
دستشو میون موهای کوتاه و قهوه ای مادرش کشیدو بعد پله هارو برای رفتن به اتاقش همراه بازمزمه شعری طی کرد.
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
خطاب به کسایی که اذیتمون میکنن:
هر چه میخواهی بدی کن، وقت ما هم میرسد
گر بدی خوب است آری، بر شما هم میرسد
از همان دستی که دادی، بی گمان خواهی گرفت
ترکه هایت را بزن، چوب خدا هم میرسد
هدایت شده از 🇮🇷 خبــــــــــر کوتـاه 🇮🇷
در راه حق ایستادگی کنید ، حتی اگر معنیاش تنها ایستادن باشد!
#تلنگر 👌🏻
🤏🏻خبرکوتاه
🆔@khabarekotahh
هدایت شده از "Letters to Mari"
ماریوس قلم رو از کاغذ برداشت. کی اینو کشیده بود؟ اصلا یادش نمیومد..
اما خاطرات اون روز هنوزم جلوی چشمش بود. رزاموند، با تاجی از گل های رز..
خودش تیغ های گل ها رو جدا کرده بود تا بچه ها ازش تاج درست کنن..
تولد رز بود و بچه ها میخواستن برای مامانشون سنگ تموم بذارن.. موفق هم شدن.. دختر تابستان اون روز خوشحال ترین بود.. چه خاطره ی خوبی...
بهت زده انگشتاش رو زیر چشمش کشید. گریه کرده بود..؟ کی؟ چطور اصلا متوجه نشده بود.. البته حق داشت.. بعد از این همه مدت، خیلی دلش براشون تنگ شده بود..
#Marius