|\ /|
( • - •)?
— — —
دلم برات تنگ شده.
— — —
آه... (:
خب... نمیدونم دقیقا کی هستین؛ ولی به زودی جواب پیاماتون رو خواهم داد.
الان یه مدتی ئه که....... خستم.
بهتر شدم برمیگردم.🤌🏻
— — — — —
#Your_Massage | #پیام_شما
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
|\ /| ( • - •)? — — — دلم برات تنگ شده. — — — آه... (: خب... نمیدونم دقیقا کی
|\ /|
( • - •)?
— — —
داداش ببین از بین دوست هات کی ته همه چیز نقطه میذاره
همونه🤣
#ماری
— — —
لازمه با رسم شکل بهت اثبات کنم تعداد قابل توجهی از دوستام ته پیامشون نقطه میذارن؟؟👽🤣
وی خودش بعد از «سلام»ش هم نقطه میذاشت*
— — — — —
#Your_Massage | #پیام_شما
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
|\ /| ( • - •)? — — — داداش ببین از بین دوست هات کی ته همه چیز نقطه میذاره همون
|\ /|
( • - •)?
— — —
عادت بدی این نقطه گذاشتن ترکش کنید 🤣
— — —
آره میدونم...🤧
اتفاقا یه بار میخواستم نقطه نذارم...
و یهو دیدم که دارم به جنون میرسم و روانم داره فروپاشی میکنه.👽
اینجوری شد که مجبور شدم.😔
— — — — —
#Your_Massage | #پیام_شما
هدایت شده از 𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒓𝒂𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓𝒎𝒊𝒏𝒅
سلام و درودِ بــیکــران!!
کانال 𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓𝒎𝒊𝒏𝒅 با افتخــار، نخستین پیشکشِ خویش را به محضرِ شما تقدیــم میدارد؛؛
شیوهی این #تقدیمی چنین است:
شما این پیام را در کانالِ خویش بازنشر میفرمایید،
سپس یکی از اعداد ۱ تا ۴۸ را برگزیده و به همراه لینک خود،
برای اینجانب ارسال میدارید؛
من نیز قانونِ متناظر با آن شماره را از کتابِ سترگِ «۴۸ قانونِ قدرت» در محضرِ شما خواهــم گشــود!
• دوستانی که کانال ندارند نیز، بیتردید، از این پیشکش محروم نخواهند بود و میتوانند در این پویش شرکت کنند!
• موعدِ انتشار:
"در سکوتِ شامگــاهِ آدینــه، پــرده از این پیشکش برداشتــه خواهــد شــد.."
• ویژه:
در فرجامِ این پیشکش، چند تن از شرکتکنندگان به قیدِ قرعه برگزیده خواهند شد؛
و بر پایهی منش، حالوهوا و ردِ پای ایشان، قانونی را که برایشان سودمندتر و سزاوارتر میپندارم،
به همراهِ گزیدهای کوتاه از متنِ همان بخش، به محضرشان تقدیم خواهد شد!
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
گاهی اوقات دوست داریم بدونیم بقیه چه فکری در موردمون میکنن، آیا میتونن بفهمن از چی رنج میکشیم؟ آیا متوجه روزای سختی که پشت سر میذاریم میشن؟
- لینکتونو ناشناس بفرستین 🕯
تا منم بعنوان ممبر چنلتون، حدس بزنم و بگم در ظاهر از چی رنج میکشین، و چه حسی دارین...
-امیدوارم همیشه شاد و خوش باشین، اگه حال دلتون خوبه نیازی به شرکت کردن تو این تقدیمی نیست ~
از طرف: Ruby
هدایت شده از کیسان ابوعمره
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺چرا آیة الکرسی می خونیم اثر نداره؟!
⬅️چون روش صحیح خواندن آیة الکرسی را نمی دانیم!
✅آیة الکرسی باید با 10 تا وقف خونده بشه تا اثر گذاری در بطلان سحر وطلسم وچشم زخم و...داشته باشد، دقیقا مثل یک دارو درست باید مصرف شود
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
« اسم من دوجینه، هونگ دوجین. توی یه خانواده ی پولدار به دنیا اومدم. همیشه، همه چیز داشتم. اما چیزی که نداشتم، خانواده ی واقعی بود؛ که دیگران داشتن. هر وقت که دوستام رو میدیدم، برام سوال بود، آیا اونها هم مثل منن؟ »
دوجین هفت ساله، آرام مشغول غذا خوردن شد. جو ساکتی در سالن پا بر جا بود، هیچکس چیزی نمیگفت و فقط صدای قاشق و چنگالی که به بشقاب برخورد میکرد، شنیده میشد.
برادرش هونگ جونگ، بی تفاوت غذایش را میخورد و مادرش، با نگاه بی احساسی، بی میل با غذا بازی میکرد. گویا به سختی دارد تحمل میکند. آرام به دوجین نگاه کرد. دوجین متعجب به پدرش نگاه میکرد. پدرش، آرام و کاملا موقر، مشغول برش دادن استیک بود. کت و شلوار مرتبی به تن داشت، و موهایش کاملا مرتب و تمیز بود. مانند اشراف زاده ای اصیل، اما ساکت و کاملا بیروح. کنار میز بلند بالای سفید رنگی نشسته بودند و همه از یکدیگر فاصله داشتند. خصوصا مادر و برادرش، که آنطرف میز، بسیار دورتر از پدرش نشسته بودند. پدرش آرام سرش را بلند کرد و به دوجین نگاه کرد. دوجین، به او خیره ماند گویا میخواست واکنش پدرش را ببیند. اما پدرش بی تفاوت سرش را پایین انداخت.
« یه حقیقت بود، خانواده ی ما هیچوقت کامل نبود. از زمانی که به یاد دارم، ما سه نفر توی خونه ی جدایی بودیم. زن دوم پدرم، و دو تا برادر و خواهر خوندهم، جدا از ما با پدرم زندگی میکردن. پدرم روز های خاصی میومد و وقتی میومد، مادر و برادرم اصلا خوشحال نبودن. انگار پدرم از ما جدا بود، اضافه بود. پدرم کسی بود که این خونه رو خرید، راننده ای استخدام کرد که منو مدرسه میرسوند، هزینه ی مدرسه ی منو میداد، و همیشه برامون پول میفرستاد. با اینحال میخواستم بدونم مگه پدرم چیکار کرده که اینطوری ازش دوری میکردن و حتی مادرم بهش نگاه نمیکرد. »
-بابا؟
دوجین ۱۲ ساله که میله ی بازی پارک را گرفته بود سرش را تکان داد و گفت: آره... میخوام بدونم بین مامان و بابا چی شده؟ چرا انقدر از هم متنفرن!
هونگ جونگ ۲۳ ساله، آرام آب را روی صورتش ریخت و عرقش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید. تیشرت سفید و شلوار گرمکن مشکی داشت. به دوجین نگاه کرد و گفت: کنجکاوی؟
-اون همیشه از ما جداست. چرا؟
جونگ آرام روی نیمکت نشست و نفسی تازه کرد. دوجین که آرام روی میله ها حرکت میکرد به او نگاه کرد. جونگ آرام لبخند زد و گفت:مامان و بابا، خیلی همو دوست داشتن.
ناگهان تعادل دوجین به هم خورد و افتاد. با تعجب گفت:غیرممکنه!
آرام بستنی را باز کرد و مشغول خوردن شد. ادامه داد: من یادمه، اونا خیلی همو دوست داشتن، بیشتر از هر زن و شوهری.
دوجین با کنجکاوی کنارش نشست و یک بستنی برداشت.
جونگ با تفکر، بستنی اش را تکان داد و گفت: یه اتفاق باعث شد از هم دور بشن. وقتی مامان اتفاقی شغل واقعی بابا رو فهمید، انگار همه چیز بینشون تموم شد. از اون روز یادمه هر شب دعوا میکردن. مامان باور نمیکرد هونگ ایل، همسری که همیشه بهش افتخار میکرد، وکیلی والا مقام که به موکلینش کمک میکرد و محبوب بود، چنین دروغی بهش گفته باشه؛ و پولی که در میاره، از راه دیگه ای هست. دیگه نتونست تحمل بکنه، مامان خیلی شکسته شد، و فقط به خاطر ما تحمل کرد و موند.
دوجین با کنجکاوی گفت: ولی... مگه شغل اصلی بابا چیه؟
جونگ مکثی کرد، ابرویش را بالا انداخت و گفت: بهت مربوط نیست، تو فقط درس بخون و زندگی عادی داشته باش.
دوجین با پوزخند گفت:اونوقت چرا تو جانشین بابایی و هر روز کنارشی؟
-چی گفتی؟ هی!!
و کفشش را از پایش در آورد، و دوجین سریعا دوید. جونگ با نشانه گیری، کفشش را به هدف که دوجین بود پرت کرد. دوجین با دیدن کفش، سریعا برگشت و آن را با یک دست گرفت. جونگ با تعجب نگاهش کرد.
دوجین مغرورانه گفت: دارم پیشرفت میکنم برادر.
جونگ، پوزخندی زد و گفت: میخوای به من برسی؟
- میخوام ازت جلو بزنم.
-پس سعیتو بکن، تا برسیم خونه باید از دستم فرار کنی.
و سریعا سمتش دوید. دوجین با خنده گفت: بازنده باید غذا بخره!
« اما ما سه نفر، خیلی خوشبخت بودیم، جمع ما کامل بود و همیشه شاد بودیم. وقتی از مدرسه بر میگشتم خونه، مادرم منتظرم بود و برادرم...کمکم میکرد درس هامو بخونم. با اینحال گاهی اوقات مادرم، خیلی از جونگ میرنجید. »
دوجین با صدایی از خواب بیدار شد. آرام در تاریکی اتاق راه رفت و در را باز کرد. نور لامپ را میدید که از اتاق مادرش میتابید.مادرش با جونگ، بحث میکرد. آرام به حرف هایشان گوش داد.
-مامان... بهم گوش کن! من هیچ صدمه ای نمیبینم! قرار نیست مسیر بابا رو برم!