هدایت شده از "جادوگـــــرِ رهـا شدهـ-🌿✨
من مردستیز نیستم، الان مثلا با این آقا در ستیز نیستم! بنده نرستیز ام!!!
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۳:
بهت زده، خیره مانده بود. به دیوار سرد تکیه داد و عکس مادرش را در آغوش گرفت. تمام گل ها را خودش در جایگاه گذاشته بود، عود را روشن کرده، عکس مادرش را قاب گرفته بود؛ و لباس مشکیاش را پوشیده بود.
غذایی که خریده بود همانطور سرد مانده بود. هیچکس، نیامد. هیچ مهمان یا آشنایی نبود.
بی اختیار اشکی از چشمش چکید و پلک زد. تا اینکه صدای پایی شنید. آرام سرش را بلند کرد. نگاهش سرد شد. کسی که بیشتر از هرکسی، از حضورش متنفر بود.
پدرش، آرام جلو رفت. به عکس همسرش نگاه کرد. عکس متعلق به زمانی بود که هنوز بیمار نشده بود. حالش خوب بود و لبخند زیبایی بر لب داشت. آرام سرش را خم کرد و احترام گذاشت. به دوجین نگاه کرد.
غروب شده بود و اتاق رو به تاریکی میرفت. صدای نم نم باران شنیده میشد. پدرش، روی زمین، کنار میز نشست و نوشیدنی را در لیوان ریخت.
دوجین، به او خیره ماند. با صدایی که رمغی در آن نبود، گفت: اگه میتونستم، زمان رو به عقب بر میگردوندم، تا هیچوقت به دنیا نمیومدم و تورو ملاقات نمیکردم.
-انقدر از من متنفری؟
پدرش با مکث، بطری نوشیدنی را نگه داشت و به دوجین نگاه کرد.
دوجین با پوزخند، آرام گفت: تو هیچی جز درد برام نذاشتی. اگه میتونستم از آشنایی تو و مامان جلوگیری کنم، درنگ نمیکردم.
« بدترین روز عمرم، به بدترین شکل ممکن گذشت. هیچکس، به ملاقات یادبود مادرم نیومد. به جز شخصی که بیشتر از همه ازش متنفر بودم... اون تنها اومد، غذا خورد، احترام گذاشت و رفت. حالا چی، هونگ دوجین؟ حالا... باید چیکار کنی؟ »