eitaa logo
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
35 دنبال‌کننده
623 عکس
210 ویدیو
7 فایل
『𝙸𝚗 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚒𝚕𝚎𝚗𝚌𝚎 𝚘𝚏 𝙳𝚊𝚛𝚔𝚗𝚎𝚜𝚜, 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚘𝚞𝚕 𝚆𝚑𝚒𝚜𝚙𝚎𝚛𝚜 𝚒𝚝𝚜 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑𝚜.』 𝙵𝚢𝚘 | 𝙸𝙽𝚃𝙹-𝙰 | 𝟻𝚠𝟼 | 𝟻𝟷𝟺
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
هر انسان یک میدان جنگ است؛ جنگی میان آنچه هست و آنچه می‌تواند باشد و این نبرد تا آخرین نفس او ادامه خواهد داشت. افراد کمی در این نبرد پیروز می‌شوند و مسیر تاریخ را تغییر می‌دهند. 👤نیکولو ماکیوِلی
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
بهادر مورگان...تو اسب خوبی هستی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از آسایشگاه روانی 🪖
مود:
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این چی بود دیگه؟ بامزه بود...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۳: بهت زده، خیره مانده بود. به دیوار سرد تکیه داد و عکس مادرش را در آغوش گرفت. تمام گل ها را خودش در جایگاه گذاشته بود، عود را روشن کرده، عکس مادرش را قاب گرفته بود؛ و لباس مشکی‌اش را پوشیده بود. غذایی که خریده بود همانطور سرد مانده بود. هیچکس، نیامد. هیچ مهمان یا آشنایی نبود. بی اختیار اشکی از چشمش چکید و پلک زد. تا اینکه صدای پایی شنید. آرام سرش را بلند کرد. نگاهش سرد شد. کسی که بیشتر از هرکسی، از حضورش متنفر بود. پدرش، آرام جلو رفت. به عکس همسرش نگاه کرد. عکس متعلق به زمانی بود که هنوز بیمار نشده بود. حالش خوب بود و لبخند زیبایی بر لب داشت. آرام سرش را خم کرد و احترام گذاشت. به دوجین نگاه کرد. غروب شده بود و اتاق رو به تاریکی می‌رفت. صدای نم نم باران شنیده می‌شد. پدرش، روی زمین، کنار میز نشست و نوشیدنی‌ را در لیوان ریخت. دوجین، به او خیره ماند. با صدایی که رمغی در آن نبود، گفت: اگه می‌تونستم، زمان رو به عقب بر می‌گردوندم، تا هیچوقت به دنیا نمیومدم و تورو ملاقات نمی‌کردم. -انقدر از من متنفری؟ پدرش با مکث، بطری نوشیدنی را نگه داشت و به دوجین نگاه کرد. دوجین با پوزخند، آرام گفت: تو هیچی جز درد برام نذاشتی. اگه می‌تونستم از آشنایی تو و مامان جلوگیری کنم، درنگ نمی‌کردم. « بدترین روز عمرم، به بدترین شکل ممکن گذشت. هیچکس، به ملاقات یادبود مادرم نیومد. به جز شخصی که بیشتر از همه ازش متنفر بودم... اون تنها اومد، غذا خورد، احترام گذاشت و رفت. حالا چی، هونگ دوجین؟ حالا... باید چیکار کنی؟ »