هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۴:
با گیجی، در میان سر و صدای دانش آموزان، به ساعتش نگاه کرد؛ ساعتش کار میکرد. اصلا درک نمیکرد چه اتفاقی رخ داده است.
با عجله از میان جمعیت عبور کرد و به بیرون دوید. با نفس نفس ایستاد و به اطراف نگاه انداخت. گیج و سرگردان از خیابان ها گذر کرد. کوچه ها کاملا متفاوت بود؛ و دستفروش ها همه جا حضور داشتند. تابلوی رستوران ها نئونی بود و مردم با لباس ها و مدل موهای قدیمی در حال گذر بودند.
با گیجی تلفنش را از جیبش بیرون آورد. متعجب به تلفن نگاه کرد. تلفن کهنه ی مشکی رنگ نوکیا، با برچسب پشتش: « هونگ دوجین »
گویا سرش گیج میرفت، حالت تهوع داشت و هوای شرجی باعث شده بود عرق کند. ماشین ها در سر و صدا عبور میکردند. به ماشین ها نگاه کرد، ماشین های کلاسیک، مردمان با لباس های کلاسیک و خاص... گویا در یک فیلم قدیمی حضور داشت. همه چیز، متفاوت بود. تمام شهر را میشناخت، میدانست هر مکان کجاست، کوچه ها همان کوچه ها بود، اما خانه ها، مردمانش، حس و حال متفاوتی داشت.
-دارم خواب میبینم؟
با سردرد، کل مسیر را برگشت و به مدرسه رسید. گیج و منگ به مدرسه نگاه کرد.
-مطمئنم، اینجا مدرسه ی منه.
تابلوی مدرسه را خواند.
« دبیرستان پسرانه ی هاریم »
-اما انگار، نوستالژی و قدیمیه. دبیرستان هاریم، مختلط بود اما...
آرام به ساختمان کنار دبیرستان نگاه کرد.
« دبیرستان دخترانه ی هاریم »
-اما اینجا... یادمه ساختمون کنار مدرسه، کتابخونه بود. ولی این...
دختران دبیرستانی، در حیاط مدرسه حرف میزدند و میخندیدند. یونیفرم های متفاوتی داشتند. ناگهان دوجین به یاد نکته ای افتاد.
«یونیفرمم... »
کت و شلوار دبیرستان هاریم، چیزی که بر تن داشت، آبی روشن بود. اما این یونیفرم، مشکی بود. به تگ اسمش نگاه کرد.
« هونگ دوجین »
گیج و کلافه شده بود. گویا دنیا دور سرش میچرخید. دوباره وارد مدرسه شد و در حیاطش ایستاد. با دقت به مدرسهاش نگاه کرد
« این مدرسه، دقیقا مدرسه ی خودمه ولی... متفاوته، خیلی شلوغ تره، منظم نیست و این بچه ها... خیلی شر و پررو و ... »
ناگهان پنجره ی طبقه ی اول شکست و دو دانش آموز روی زمین افتادند. هر دو با لباسی خاکی و صورتی خونین با یکدیگر درگیر شدند. دانش آموزان به بیرون دویدند و آنها را تشویق کردند. از میان جمعیت، به آن دو نفر که یکدیگر را میزدند نگاه کرد. یکی از آنها، همان پسری بود که در راهرو دیده بود، با خنده و قدرت فرد مقابلش را کتک میزد و برایش مهم نبود کتک میخورد. با دقت بیشتری به او نگاه کرد. چهرهاش آشنا بود. گویا او را جایی دیده بود...
-هونگ ایل!!!
معاون با خشمی آتشین همراه چوب به سمتشان دوید و دانش آموزان سریعا متفرق شدند. معاون با سر و صدا گوش هر دویشان را گرفت و با فحش آنها را داخل سالن کشید.
دوجین به تابلوی اعلانات داخل سالن نگاه کرد، ساعت و تاریخ امروز ثبت شده بود. با تردید به ساعتش نگاه کرد. ساعت تازه هشت شده بود، دقیقا همان زمانی که با جیسونگ درگیر شده بود.
« زمان که همونه... »
احساس میکرد همین حالا قرار است استفراغ کند.
-خدایا...
با عرق و فس فس، آرام انگشتان دستش را بالا گرفت و شمرد.
-بابا، سال ۱۹۷۸ به دنیا اومد.
و با گیجی سرش را تکان داد.
-اگه همسن من باشه، میشه ۱۷ ساله. یعنی سال ۱۹۹۵.
و با استرس به تابلو خیره شد. درنگی کرد. آرام تاریخ امروز را خواند: ۱۸ مارس ،۱۹۹۵ ساعت ۰۸:۰۵ دقیقه.
به سختی نفس کشید. کلافه کراواتش را از گردنش کشید و به جلو رفت. ناگهان چشمانش سیاهی رفت و با صورتی رنگ پریده و خیس از عرق، روی زمین افتاد و بیهوش شد.
خانم معلم که از همان اول صبح خسته بود، بی حوصله در دلش گفت: کاش میتونستم از دست این پسرا فرار کنم.
و با لبخند از کنار دانش آموزان گذشت، دفتر اسامی را در دستش گرفت و از کنار سالن گام برداشت. ناگهان چشمش به دوجین افتاد.
-هونگ دوجین؟!
و با ترس، دفتر ها را رها کرد و از پله ها پایین دوید. با استرس به او نگاه کرد و او را گرفت.
-هونگ دوجین! صدامو میشنوی؟
دوجین، تب بالایی داشت و بدنش میلرزید.
-کمک کنین! یه دانش آموز بیهوش شده!!
به سرعت تلفنش را گرفت و با اورژانس تماس گرفت.
معاون و سایر معلمان با نگرانی به سمت دوجین رفتند و بهیار مدرسه تا رسیدن اورژانس او را معاینه کرد.
در این میان، چند پسر که بیشتر از ظاهر یک دانش آموز، به خلافکاران شباهت داشتند، با سیگاری بر لب، در حیاط پشتی به دوجین نگاه میکردند. یکی از آنها گویا رئیسشان بود، موهایی مشکی داشت و تتوی گلبرگ و ببر روی گردنش نقش بسته بود. آرام سیگارش را عقب برد و با پوزخند معناداری از دور به دوجین نگاه کرد و دود سیگارش را در موازات دوجین که پرستاران او را داخل آمبولانس گذاشتند، گرفت و فوت کرد.
https://eitaa.com/105626671/2000
برگام.......
اصلا انتظار نداشتم......
خدا چقدر دوجین رو دوست داره انصافا.😂
واسه توهم زدن زیادی واقعی ئه.....
بعید میدونم تو کما باشه...
https://eitaa.com/105626671/2003
خب بفرست اگه راحت بودی.👀
من که دوست دارم نوشتههات رو بخونم.
شاید بعدش بیشتر انرژی بگیری برای نوشتن؟؟
یه اطلاعرسانی بکنم...
امروز (و احتمالا یه چند روز آینده) مشغول کاری میباشم. نمیتونم متاسفانه پیویها رو جواب بدم.👀
از درکتان متشکرم~
(داستانهاتون هم بعدش خواهم خوند).