هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
چهار زانو روی نیمکت چوبی نشست و کیفش را باز کرد. به وسایل نگاه کرد. دوربین عکاسیای را بیرون آورد و آرام کنار گذاشت و دفتری را بیرون کشید. مداد نصفه نیمه ای که داشت را گرفت. جلد دفتر قدیمی بود و بعضی صفحاتش خیس شده بود. گویا قهوه، شیر و آب روی دفتر ریخته بود. دوجین ورق زد و صفحه ای سالم را باز کرد. آرام شروع به نوشتن کرد.
« امروز، ۱۸ مارس ۱۹۹۵؛ ساعت ۲۳:۱۵ شب. »
اتفاقات امروز را نوشت، کسی که واقعا هست و هونگ دوجین، پسری که قصد خودکشی داشت. هر چیزی را که میدانست نوشت. از مدرسهاش، نام معلمش، نام دارویی که خورده بود، تمام رویداد ها را نوشت.
-حالا یادم اومد. توی تاریخچهی دبیرستان هاریم نوشته بود قبل از اینکه به پدر پارک چونگجین واگذار بشه، دبیرستان دولتی بود. اون زمان مختلط نبود و اوضاعش کاملا فرق میکرد. مدرسه به خاطر دانش آموز ها تعطیل شد و واگذار و خصوصی شد. از اون زمان کامل از این رو به اون رو شد. تبدیل به برترین مدرسهی کشور شد.
آرام سرش را بلند کرد. هوا برخلاف صبح، سرد شده بود. به زن میانسالی که رامن گرم میفروخت نگاه کرد. گرسنه بود، اما دکتر گفته بود نباید غذای چرب و سنگین بخورد. به فکر فرو رفت.
« من، هونگ دوجینم. این کاملا مشخصه. اگه مثل فیلما باشه و من الان توی سال ۱۹۹۵ باشم، پس باید توی بدن خودم باشم و فقط یک هونگ دوجین از من، الان باید وجود داشته باشه. اما اینطور نیست. انگار، دو تا هونگ دوجین وجود داشته، من، و پسری که سال ۱۹۷۸ به دنیا اومده. »
آرام به گردنش دستی کشید.
« باید زخم امروز، پشت گردنم میبود. وسایلم همراهم میبود، تلفنم، لباسام و حتی ساعتم. »
به ساعت که شیشهاش ترک داشت نگاه کرد.
« این بدن، بدن هونگ دوجین، یعنی من نیست. اگه هونگ دوجین این زمان که قصد خودکشی داشته، به هر دلیلی، الان دیگه نباشه، و من وارد بدنش شدم... پس اون الان کجاست؟ »
در ۱۸ مارس ۲۰۲۶، هونگ دوجین، پسر هونگ ایل، در اتاقی خصوصی در بیمارستان بستری بود. سرش با باند پیچیده شده بود و بیهوش بود.
دستگاه ها به او وصل بودند و گویا در خواب عمیقی فرو رفته بود.
« ممکنه، وارد بدن من شده باشه؟ توی آینده... »
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۶:
آرام ورق زد و نوشت: « هونگ دوجین واقعی، الان کجاست؟ »
چشمش به صفحه ی بعد خورد، ورق زد و نوشته ای دید. ادامه ی دفتر، پر از یادداشت بود. با کنجکاوی دستی به نوشته ها کشید.
-این، دستخط دوجینه؟
با کنجکاوی نوشته ی اول را خواند.
« ۲۱ فوریه ۱۹۹۴: دلم میخواد بمیرم و از دنیا محو بشم. امروز هم دار و دستهی کیوجین ازم اخاذی کردن و مجبور شدم پول پدرم رو بهشون بدم. »
نوشته را خواند.
« انگار دفترچه خاطرات دوجینه... »
ورق زد و نوشته ی بعدی را خواند.
« ۱۵ مارس ۱۹۹۴: امروز بازم ازم پول خواستن، اما دیگه نخواستم از پدرم پول بگیرم، پس ترجیح دادم کتک بخورم. با اینکه دستم میلرزه، اما... راضیم. نباید بذارم پدرم اذیت بشه. »
رد خون را روی کاغذ دید. کمی اخم کرد و ورق زد.
« امروز کتابام گم شدن، نمیدونم کجاست و معلم دعوام کرد. »
« امروز هاجون، اومد جلوی خونه مون. اونقدر منو زد که نتونستم تکون بخورم و از امتحان جا موندم، پدرم رو شرمنده کردم؛ و حتی نمیتونستم بهش نگاه کنم. اون یه کارگر سادهست که سعی میکنه منو به خوبی بزرگ کنه. اما من شرمندهش کردم. »
با اخم به ورق زدن ادامه داد و یکی یکی خاطراتش را خواند.
« امروز... »
« امروز... »
« و امروز... »
« امروز سالگرد فوت مادرمه. خیلی حس تنهایی میکنم، دلم میخواد برم پیشش. اما... من تنها امید پدرم هستم، نباید ترکش کنم. »
« امروز هاجون رو دیدم. بهم گفت میتونه از کیوجین بخواد کمکم کنه، اینطوری میتونم به پدرم کمک کنم تا قرض هاشو جبران بکنه، ازش پول گرفتم. »
« یک ماه گذشت، هاجون ازم پول رو خواست، اما من پولی ندارم. تمام پولی که با کار پاره وقت گرفته بودم و توی کیفم بود، توی مدرسه ازم دزدیده شد. مطمئنم کار خود کیوجینه. گول خوردم... »
« کیوجین گفت اگه نمیتونم پس بدم، پس باید براش یه کاری انجام بدم. »
- کیوجین؟ هاجون؟ این احمقای روانی...
کلافه ورق زد.
« امروز به سختی از یکی از همکلاسی هام اخاذی کردم و پولش رو گرفتم. با اینکه ازم خواهش میکرد اینکارو نکنم. اما برای اینکه پدرم در خطر نباشه مجبورم... »
« امروز دختری رو که کیوجین میخواست بردم پیشش. اون دختر هم مثل من به کیوجین بدهکاره... »
چند صفحه ورق زد، اما گویا بعضی صفحات کنده شده بودند. به تاریخ نگاه کرد. دوجین که هر روز خاطراتش را ثبت میکرد، اما بعد از دو ماه ادامه خاطراتش را نوشته بود. مشخص بود که این صفحات به دلایلی کنده شده است.
ورق زد و آرام نوشتهی صفحهی بعد را خواند. حیرت زده چشمانش درشت شدند.
« میگن اون دختر خودکشی کرده.... تقصیر منه. تقصیر منه... من بردمش اونجا، تقصیر منه! »
با جدیت کاغذ را ورق زد.
« همکلاسیم که ازش پول دزدیده بودم شکایت کرد و پدرش فهمید و مجبور شدیم بریم ایستگاه پلیس. پدرم مجبور شد زانو بزنه، و از پدرش طلب بخشش بکنه. حتی نمیتونستم به پدرم نگاه بکنم. اون بهم لبخند زد و گفت اشکالی نداره... »
« دیگه تحمل ندارم. هاجون گفت، باید مسئولیت تجاوز به اون دختر رو قبول بکنم و بگم کار منه. اما نمیخوام... من نمیخوام پدرم رو شرمنده بکنم، نه نمیخوام... »
« متاسفم بابا. ببخشید که تنهات میذارم. اما دیگه کافیه. »
و دیگر نوشته ای نبود.
به ساعت و تاریخ آخرین نوشته نگاه کرد.
« امروز، ۱۸ مارس ۱۹۹۵؛ ساعت ۰۷:۰۰ صبح. »
زمزمه کرد: همین روز و ساعت...
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۷:
با حس پوچی، آرام در کوچه راه رفت. به عکس دوربین نگاه کرد. عکس هونگ دوجین، پسری خنده رو و شاد بود که کنار پدرش ایستاده بود. با چشمان سردی به عکس نگاه کرد. با اینکه دقیقا مانند او بود اما، احساسش متفاوت بود. لبخندی که دوجین بر لب داشت، گویا واقعی بود. تاریخ عکس، درست برای امروز بود.
-این عکس کنار یه خونه ی آجر نما گرفته شده...
پلاک و نام کوچه مشخص بود. مقابل خانه ایستاد. شک نداشت همین خانه است، خانه ی کوچک هونگ دوجین.
-به نظر میاد دوجین واقعی، خیلی گوشه گیر، تنها و بی صدا بوده. هیچکس نمیدونست وجود داره.
-دوجین؟
آرام به سمت راستش نگاه کرد. مردی که در عکس بود، حال مقابلش بود.
« این شخص، پدر دوجینه... »
مردی با موهای خاکستری و مجعد، با لباسی ساده و چهره ای شکسته مقابلش ایستاد. با نگرانی و استرس به دوجین نگاه کرد و دستش را گرفت.
آرام گفت: از مدرسه بهم زنگ زدن...
ناگهان اشک از چشمش چکید و شروع به گریه کرد.
دوجین دستپاچه به او نگاه کرد. نمیدانست چه کند و مرد مقابلش با شانه ای افتاده اشک میریخت.
-دوجین. بابا متاسفه. بابا... واقعا شرمنده ست...
دوجین دست لرزان مرد را گرفت و با دستپاچگی تکه تکه گفت: آقا... گریه نکن...
-متاسفم پسرم. از اینکه مادرت نیست و تو اینطوری رنج کشیدی...
دوجین مکثی کرد. چشمانش غمگین و سرد شدند.
مرد آرام صورت سرد پسرش را گرفت و گفت: چی باعث شده بخوای همچین کاری بکنی؟ چی تو رو انقدر ناراحت کرده پسرم؟...
دوجین احساس ناراحتی میکرد. آرام پلک زد.
« خیلی وقت بود، کسی نگرانم نشده بود. کسی ازم سوال نپرسیده که چی... منو انقدر ناراحت کرده... »
دستش را مشت کرد و لبخند زد. رو به مرد گفت: نگران نباش، بابا. همه چیز درست میشه. قول میدم که درست میشه.
« هونگ دوجین، انگار من و تو وجه مشترک زیادی داریم. اما شاید بزرگترین تفاوتمون، این مرد باشه. پدری که تو داری و پدری که من دارم... »
مرد با لبخند دست پسرش را گرفت، به او قول داد که از این به بعد از او محافظت میکند و نمیگذراد دیگر چنین فکری به ذهنش بیافتد. با فس فس گفت برایش بهترین غذای دنیا را درست میکند و او را با خودش به خانه برد.
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۸:
روی تشک غلت زد. با کمردرد نشست. صبح شده بود، اما واقعا میخواست بخوابد. دیشب پس از شام آنقدر خسته بود که اصلا متوجه نشد چه زمانی خوابش برد؛ و خودش را در اتاقش یافت.
اتاق، نسبت به اتاق واقعی خودش، خیلی کوچکتر بود. با چشمانی نیمه باز به اتاق نگاه کرد. میز کوچکی داشت و کتاب ها رویش چیده شده بود. کامپیوتری قدیمی داشت، چراغ مطالعه ای زرد رنگ. روی کمد دیواری اش، آینه ای بود. با کنجکاوی بلند شد و به عکسی که به آینه چسبیده شده بود نگاه کرد. عکسی سه نفره، از دوجین، پدر و مادرش.
آرام به عکس خیره ماند. مادر دوجین، مانند مادر خودش، چهره ای مهربان و گرم داشت. هر سه با خوشحالی لبخند زده بودند و مشخص بود چقدر یکدیگر را دوست دارند. دوجین در آینه، به خودش نگاه کرد.
-هونگ دوجین، خانواده ی خوبی داشتی...
با اینکه اتاق دوجین ساده بود، اما در فضای اتاق میتوانست گرما و عشق را مشاهده کند.
« انگار دوجین، عاشق عکاسی بوده... »
کل دیوار پر از عکس های مختلف بود. عکس از دوران کودکی اش، از منظره ها، حیوانات، از پدر و مادرش، دوستانش و مناسبت های خاص...
لبخند کمرنگی زد و زمزمه کرد: خیلی قشنگه...
کمرش مجددا درد گرفت. آرام و با اخم مقابل آینه ایستاد و پیراهنش را بالا کشید. با پوزخند به کمرش که کبود شده بود نگاه کرد. پیراهنش را پایین کشید و گفت: هاجون... اون احمق.
-دوجین؟
پدر آرام در را باز کرد، دوجین مرتب ایستاد و به او نگاه کرد. پدرش آرام وارد اتاق شد و با کمی شرمندگی گفت: برات صبحانه رو آماده کردم، لطفاً خوب غذا بخور! دکتر تا سه روز برات استعلاجی نوشته.
و کلاه کارش را در دستش فشرد: باید برم سر کار... متاسفم که تنهات میذارم، هر چقدر که از رئیسم خواستم به خاطر کمبود نیرو قبول نکرد بهم مرخصی بده. مراقب خودت باش. شب میبینمت.
دوجین با تعجب به او نگاه کرد. آرام سرش را تکان داد.
پدرش لبخند زد. سرش را تکان داد و از او خداحافظی کرد. دوجین او را بدرقه کرد. پدر تا رسیدن به کوچه، مدام با نگرانی برمیگشت و پشت سرش را نگاه میکرد.
دوجین پس از اینکه مطمئن شد او رفته، در را بست و از حیاط کوچک عبور کرد و وارد خانه شد. با کنجکاوی، خانه را نگاه کرد. یک اتاق بیشتر نداشتند و همان اتاق را به پسرشان داده بودند. تلویزیون کوچکی که کیفیت نداشت، مبل ساده ی آبی و سفید، یک میز پر از روزنامه. تلویزیون را روشن کرد، ناگهان خندید. تلویزیون آهنگ های زنده ای را پخش میکرد که برای هونگ دوجین نوستالژی بود. همه چیز پر از زرق و برق و سر و صدا بود. آهنگ را زمزمه کرد.
آرام به کشوی کنار تلویزیون نگاه کرد. آلبوم عکس های خانوادگی آنها بود. به همراه پرونده ی بیماری مادر دوجین، که سه سال قبل فوت شده بود.
دستی به پرونده کشید و بدون باز کردن، آن را در کشو گذاشت. به غذای آماده ی روی میز آشپزخانه نگاه کرد. روی صندلی سبز رنگ نشست و با گرسنگی به غذا ها نگاه کرد. مشخص بود که پدرش با زحمت و عشق آنها را پخته.
-بابت غذا ممنون...
قاشق را گرفت و مشغول خوردن شد. لیوان قهوهی گرم را گرفت و نوشید. با اشتها غذا را خورد و تخم مرغ آب پز را در دهانش انداخت.
-آه...انگار سالها گرسنه بودم.
و به دستش نگاه کرد: هونگ دوجین، با اینکه دقیقا شبیه منی، ولی تو خیلی لاغر و نحیفی.
سرش را بلند کرد. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: امیدوارم هر کجا که هستی، روحت در آرامش باشه. من، تمام تلاشم رو میکنم تا از گنجینه هات محافظت کنم. از خانواده ای که داری، از تعلقاتت... چون من، هونگ دوجینم.
و به صندلی تکیه داد. لیوان را روی میز گذاشت و دستی به گردنش کشید.
« باید تعجب بکنم که توی زمان سفر کردم و اینجام؟ »
-پس چرا انقدر، ریلکس و آرومم؟
به قاب عکس روی کاشی گلدار آشپزخانه نگاه کرد. عکسی از دوران نوزادی دوجین، همراه مادر و پدرش بود.
-شاید چون، اینجا بیشتر حس خونه میده. یه سرپناه واقعی، جایی که میتونم راحت بخوابم، غذا بخورم و برم مدرسه. با کسی زندگی بکنم که... بهم توجه میکنه. پدر جدید... یه پدر واقعی که دوستم داره، گریه میکنه و نگرانم میشه... منتظرم میمونه تا برگردم.
آرام ایستاد.
« شاید برای همین به جای ترس و وحشت، احساسی توی دلم دارم که متفاوته. حس آرامش و... خوشحالی. »
مقابل آینه ایستاد، یونیفرمش را پوشید. موهایش را مرتب کرد. از روی برنامه ی کلاسی، کتاب های سنگین را در کیفش گذاشت.
-باید برم مدرسه... میخوام بفهمم دقیقا چه اتفاقی افتاده.
اتاق را مرتب کرد، ظرف ها را شست و تلویزیون را خاموش کرد. به دوربین عکاسی نگاهی انداخت.
« خداحافظ، هونگ دوجین. »
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
۸: روی تشک غلت زد. با کمردرد نشست. صبح شده بود، اما واقعا میخواست بخوابد. دیشب پس از شام آنقدر خست
این خیلی...... جالب بود. :)
چرا حس میکنم دوجین قراره این زندگی آروم نسبی که گیر آورده هم از دست بده...؟
یه حس...... غم عجیبی داشت. کل داستان داره ولی این بخشها بیشتر...
پارت بعدی رو نوشتی بفرست... کنجکاوم بدونم چی میشه.
هدایت شده از اون وجـــــود داره~🌿✨
پارت۱۰: حریم نگهبانان
تابش آفتابِ ظهر مثل نخی از طلا روی سنگهای تیرهی خیابان کشیده شده بود؛اما هوای شهر خنکتر از تابستان بود، انگار نوورالین خودش تصمیم میگرفت چه فصلی باشد. باد وقتی از میان کوچهها میگذشت، صدای خیلی خفیفی داشت—نه مثل باد معمولی…
بیشتر شبیه زمزمهی یک زنجیرهای جادویی بود که به آرامی بههم میخوردند و آهنگهای باستانی مینواختند.
از بالکنهای خانه ها پرچمهایی آویزان بود که فقط تکان نمیخوردند؛ هر بار که باد بهشان میرسید، خطوط نوری ریزنقشی ازشان میپرید— خطوطی که در هوا خم میشدند و مثل اجنههای درحال رقص یا نوشتههای ناتمام حرکت میکردند.کسی نمیدانست این خطها چه میگویند یا افراد برای چه میرقصند.
صداها از همه طرف میآمدند؛مغازهداری که جلوی بساطش نشسته بود، گردنبندی روی میز داشت که خودش حرف میزد:«نذار این منو بخره… این پسره اصلاً نمیدونه منو به کی بده!»
مغازهدار با چشمانی بیحوصله جوابش را میدهد:«دهنتو ببند، مشتری میپره.»
بچههایی که در خیابان میدویدند، دنبال پروانههای نور نبودند…پروانهها دنبال بچهها میدویدند، کودکان با هیجان فریاد میزدند و میخندیدند، اما پروانه ها...عصبانی بودند، و با هر برخوردی جرقهای کوچک از بالهایشان جدا میشد و روی زمین میافتاد و یک لحظه به شکل صورت کسی درمیآمد و محو میشدند.
از داخل یک کوچه باریک، صدای ساز دلنشینی شنیده میشد که انگار فقط نصفش وجود داشت—هر دوتا نُت، یکبار واقعی بود یکبار شبحمانند. شنیدنش حس کسی را میداد که انگار دارد دو دنیا را به هم کوک میکند.
ظاهر شهر پر بود از نور…ولی زیر همه اینها، یک چیزی تاریک مثل یک رگ پنهان میدوید.چیزی که با چشم دیده نمیشد، اما حس میشد:حس اینکه اگر زیاد نگاه کنی، کسی پشت سرت نگاه را پس میدهد.
ویولت وسط این دنیای متفاوت و عجیبوغریب ایستاده بود.با شنل تیره ای که نورهای زیبای پیراهنش را پنهان میکرد.چشمهاش برق میزدند—نه از جادو، از هیجان.
اما این برق پشت چهرهای بود که سعی میکرد خودش را نگه دارد.«نترس! طبیعی باش.»
انگار خودش، خودش را نصیحت میکرد.
جای جدید…بوی جدید…قانونهای جدید.ولی قدرتی که زیر پوستش حرکت میکرد، کمک میکرد پایش نلرزد.
کنارش آیزاک بود—ساکت و مانند همیشه سرد.
آنقدری آرام که انگار از قبل بخشی از این شهر بوده.
نمیخواست قدرتمندیاش را به رخ بکشد؛
اما نگاهش طوری روی جمعیت حرکت میکرد که انگار میتوانست از پشت هر آدم، شکل واقعیشان را ببیند.
وقتی حرف زد، صداش نه بلند بود نه تهدیدآمیز؛
اما بیچونوچرا:«اینجا محل اولین امتحان توئه، ویولت.»
این جمله مثل این بود که درِ مرحله بعدی بازی را باز کرده باشد.و بعد، بدون حتی یک اشاره احساسی، افزود:
«قبل از اینکه شروع به آموزشت کنم باید ببینم چی تو چنته داری...»
آیزاک نیمنزدیک بهش نگاه کرد.
«هیچکس نباید بفهمه انسانی. اینجا… بوها خیلی زود لو میدن...البته،نگاهها هم همینطور...تو الان یه جنی..و هیچچیز و هیچکس نباید اینو عوض کنه!»
نگاه و صحبت هایش نمیترساند…فقط وزن سنگینی داشت. ویولت آب دهانش را قورت داد.
سعی کرد لبخند نزند، سعی کرد باهوش و بالغ بهنظر برسد.
«متوجهام.»
«متوجه بودن کافی نیست. باید ثابتش کنی.»
انگار بهش میگفت: من منتظرم ببینم کجا میلغزی!
ویولت چانهاش را بالا گرفت.دردلش فریاد زد:«بیا… بیا هرچی هست رو امتحان کن.من نمیترسم.»
آیزاک قدمی عقب رفت و گفت: «از اینجا به بعد تنها میری. من هستم… اما نه برای حمایت. فقط برای اینکه ببینم.»
داغِ همین جمله کافی بود که قلب ویولت یک ضربه تندتر بزند.اما همراه ترس، یک ذوق هم بود.ذوقی که میگفت:« بالاخره وقتشه!میتونم خودم کشف کنم و بعدش،به خونه برگردم...!»
آیزاک آرام در جمعیت حل شد، چنان نرم که انگار سایهها خودش را قورت دادند.
ویولت یک نفس عمیقی کشید و پا گذاشت میان نورهای لرزان، صداهای عجیب، موجوداتی که شاید واقعی بودند یا شاید خیال…شهر مثل یک جنگل جادویی اما شهری بود؛
همهچیز زنده،همهچیز خطرناک، و همهچیز منتظر اولین اشتباه.
هر قدمش با هیجان و کمی ترس همراه بود، اما خندهی بچهها، جیغ شادیشان، بوی شیرینیهای داغ و غذاهای خیابانی دلش را آرام میکرد. با خودش زیر لب آهنگی زمزمه کرد، ساده و کودکانه، که مثل جرقهای کوچک نور، ترس را کمرنگ میکرد و لبخندی روی لبهایش نشاند.
چند پسربچه از کنار دستش رد شدند و یکیشان با سر کج کرده گفت:«هِی، صدات قشنگه! از کدوم نژادی؟»
ویولت هنوز اسم نژادها را بخاطر نسپرده بود،اما بدون مکث و بدون اینکه آهنگش را قطع کند، لبخند زد و گفت:
«از نژاد صداقشنگا!»
بچهها خندیدند و رفتند. همین سادگی، همین بیاختیار نماندن در اضطراب، خود آرامبخش بود.
هدایت شده از اون وجـــــود داره~🌿✨
باد کلاه شنلش را کمی به عقب هل داده بود، اما اهمیتی نداشت. ایرکافها و گوشهای جادویی که لیلی برایش آماده کرده بود، او را از دیگران متمایز نمیکردند. باد بازیگوشانه گیسوان بلوندش را روی شانههایش میرقصاند، مثل موجی سبک و طلایی.
کمکم به مرکز شهر نزدیک میشد،تجمع آنجا،بیش از انتظار ویولت بود!هرچه جلوتر میرفت، ریتم شهر تغییر میکرد.
صداها منظمتر میشدند، قدمها آهستهتر، و آن شلوغیِ بازیگوشِ کوچههای قبلی، جایش را به نوعی انتظارِ کنترلشده میداد.
اینجا تجمع بود؛ نه فشرده و بیقاعده، نه رها و بیهدف.
مردم در فاصلههایی مشخص ایستاده بودند، انگار هرکدام ناخودآگاه میدانست جای درستش کجاست.
هیچکس هل نمیداد.هیچ صدای بلندی بالا نمیرفت.فقط پچپچهایی کوتاه، لبخندهای نصفه، و نگاههایی که با هیجانِ مهارشده برق میزدند.چند نفر سرشان را به هم نزدیک کرده بودند و چیزی میگفتند که با خندهای آرام تمام میشد؛خندههایی نه از شوخی، بلکه از شوقِ دانستن چیزی که هنوز رخ نداده.
البته، دربین آنان، اجنهای هم بودند که با نگاه های پراز نفرت و نیشخندی به لب، به انتظار نشسته بودند.چیزی عجیبتر از همه، جهت نگاهها بود.نه به آسمان.نه به سکویی بلند.نه به دروازهای باشکوه.همه…به نقطهای کاملاً معمولی خیره بودند.
یک فضای خالی میان میدان، جایی که اگر کسی غریبه بود، احتمالاً از کنارش بیتفاوت رد میشد.اما نگاهها آنقدر هماهنگ و ثابت بود که ویولت ناخودآگاه قدمهایش را کند کرد.احساس کرد چیزی در هوا جمع شده؛نه نور، نه صدا—بلکه انتظار.مثل نفسهایی که همزمان در سینه نگه داشته شده باشند.
ویولت ایستاد.نه از ترس.از کنجکاویِ خالص.و برای اولینبار از وقتی آیزاک ناپدید شده بود، حس کرد این شهر…نه فقط او را میبیند،بلکه دارد آماده میشود چیزی را نشانش دهد.
درست در همان نقطهی معمولیِ میان میدان،
هوا برای یک ضربان قلب… ایستاد.نه انفجاری از نور بود،نه صدایی که گوش را پر کند؛فقط یک فشردگی، انگار فضا یادش افتاده باشد باید چیزی را تحویل بدهد.
اول کتاب ظاهر شد.نه با سقوط،نه با درخشش اغراقآمیز—بلکه مثل چیزی که همیشه آنجا بوده و حالا تصمیم گرفته دیده شود.کتابی بزرگ، معلق در هوا، با جلدی که رنگ نداشت؛نه سفید، نه سیاه،چیزی میان هر دو—
سطحش مثل سنگ صیقلی بود، اما رگههایی از نور آرام زیر آن حرکت میکرد،انگار کلمات هنوز قبل از نوشته شدن، نفس میکشیدند.
و بعد…دو پیکر.نه قدمزنان،نه ناگهانی—مثل سایههایی که از دل نور جدا میشوند.اول آن بانو.موهای یاسیرنگش، نرم و آرام روی شانههایش ریخته بود؛نه براق، نه موجدار—که با تاجِ پیشانی مقدسش آرا م گرفته بودند.
رنگی که بیشتر به خواب میمانست تا به رنگ واقعی.
لباسی بلند و ساده به تن داشت، از جنسی شبیه حریر سفید،آنقدر نازک که نور از آن عبور میکرد،
اما آنقدر سنگین که هیچ بادی جرئت تکان دادنش را نداشت.چشمانش…نه دقیقاً دیده میشد.
لایهای از پارچهی حریر سفید، همانند جنس لباسش، رویآنها افتاده بود؛نه برای پنهانکردن،برای مقدسبودن.
وقتی حرف زد، صدایش بلند نبود،اما میدان را پر کرد.نه با قدرت،با قطعیت.جملههایش کوتاه بودند.بیتزئین.بینیاز از توضیح.
«در لحظهای که نامش پیشتر نوشته شده،
و در مکانی که زمین و آسمان از هم چشم برنمیدارند،
برای آندو که شایستگیشان آزموده شده است،
اعلان میکنم:
این پیوند،به اختیار بسته نمیشود،
و به میل گسسته نخواهد شد.
مبارک است،نه از سرِ شادی،
بلکه از آنرو که نگاهبانان بر آن ایستادهاند.
و مقدس است،
زیرا آنکه از آن سر باز زند،
راه بازگشت نخواهد شناخت.
این است پیامِ، طوماراشراق»
و کنار او—نگهبان.تمام لباسش مشکی بود؛نه مشکی براق،مشکیای که نور را میخورد و پس نمیداد.دستکشهای چرمی،یقهای بسته،لباسی که هیچ نشانی نداشت—نه نشان قدرت، نه رتبه.موهایش بلوند بود.
همرنگ موهای ویولت.آنقدر دقیق، آنقدر واضح،که قلب ویولت برای یک لحظه جا ماند.چشمان او هم دیده نمیشدند؛اما نه با حریر سفید—پارچهای مشکی، همرنگ لباسش، محکمتر، سنگینتر،انگار چیزی پشت آن نگاهها هست که نباید دیده شود.او حرف نزد.حرکت هم نکرد.فقط ایستاده بود—مثل خط پایانی که اگر کسی از آن عبور کند،دیگر برگشتی وجود ندارد.
ویولت حس کرد پوست گردنش سرد شده.نه از ترس.از شناختِ ناخواسته.چیزی در آن موهای بلوند،در آن سکون مطلق،به او میگفت:این آدم…فقط نگهبان نیست.او مرز است.و کتاب،میان آن دو،آرام و بیصدا،صفحهای از خودش را—بیآنکه کسی لمسش کند—ورق زد...
میدان هنوز در سکوت ایستاده بود.نه کسی فریاد زد، نه کسی عقب رفت، نه حتی نفسی عمیقتر کشیده شد.
اما ویولت، یک چیزِ ریز را دید. چیزی که با منطق نمیخواند.هیچ نگاهی— حتی یک نگاه— به کتاب دوخته نشده بود.
هدایت شده از اون وجـــــود داره~🌿✨
مردم همانطور که ایستاده بودند، سرشان کمی کج بود، انگار به صدا گوش میدادند، نه به تصویر. چشمها برق داشت، اما نه از دیدن— از شنیدن.
یکی از زنها زیر لب گفت: «صداشو شنیدی؟… مثل حکم بود.»
مردی پاسخ داد: «آره… انگار از توی سرم رد شد.»
هیچکس نگفت «دیدی؟» هیچکس نگفت «اونجاست.»
ویولت نفسش را نگه داشت.نگاهش را از بانو، از نگهبان، از کتاب برنداشت، اما گوشهایش تیز شد. صداها… همه دربارهی صدا حرف میزدند.دستهایش کمی سرد شد. نه از ترس— از فهمیدن.کتاب صفحهاش را کمی بیشتر باز کرد. صدای خشخشی خفیف، مثل نفسِ کاغذی که زنده باشد.و درست در همان لحظه، نگهبان— بیآنکه سرش باش… آروم، زیرپوستی، طوری که اگر حواست نباشه ازش رد میشی، ولی اگر بفهمی… دیگه نمیتونی فراموشش کنی.
او آرام سرش را چرخاند. به مردی که درست کنار آن فضای خالی ایستاده بود، آنقدر نزدیک که اگر چیزی واقعاً آنجا نبود، باید دستش از میانش رد میشد.اما مرد… به هیچچیز نگاه نمیکرد.فضا برای بقیه، خالی بود.
نه کتابی معلق، نه پیکری پوشیده از حریر، نه نگهبانی که مثل خطِ ممنوع ایستاده باشد.
فقط هوا. فقط میدان. فقط یک «جای خالیِ معمولی».
و درست در همان لحظه، نگهبان— بیآنکه سرش را بچرخاند، نگاهش را، مستقیم، به ویولت دوخت.
لبخندی بر لبان بیحالتش نقش بست، و کلماتش مانند خنجر از روح ویولت رد شد.
«تو اینجایی، بانوی انتخاب ابدی!»
لبخند نگهبان هنوز کامل ننشسته بود،که هوا…خالی شد.
نه محو شدند،نه فرو ریختند،نه ناپدید به معنای معمولش.
فقط دیگر نبودند.
کتاب،بانو،نگهبان—انگار هیچوقت آنجا نبودهاند.
نور به حالت قبل برگشت.باد دوباره اجازه گرفت حرکت کند.صداها، آرام؛ محتاط، دوباره از گلوها بیرون آمدند.
کسی گفت:«تموم شد؟»دیگری جواب داد:«آره… فکر کنم.»
و میدان،مثل حیوانی که خطر رد شده،دوباره شروع کرد به نفس کشیدن.
اما ویولت نفس نمیکشید.پاهایش قفل شده بودند.نه درد داشت، نه ترسِ تیز—یک بیوزنیِ وحشتناک انگار زمین یادش رفته بود او را نگه دارد.دلش میخواست پلک بزند.
نتوانست.دلش میخواست نگاهش را بدزدد.نتوانست. تنها کاری که توانست بکند، بلعیدنِ هوا بود—بیصدا، بریده، ناقص. «بانوی انتخاب ابدی.»
صدا هنوز در سرش میچرخید. نه مثل خاطره—
مثل مُهر. با زور، خیلی آهسته، وزنش را روی یک پا انداخت.
حرکت؟ نه. فقط یادآوریِ اینکه بدن دارد. یک قدمِ نامطمئن. بعد یکی دیگر. سرش پایین بود. نه از ترسِ دیدهشدن— از اینکه اگر بالا بیاورد، ببیند هنوز چیزی آنجاست.
میان جمعیت خزید. نه هل داد، نه عجله کرد. دختر خوبی بود، نامرئی...بیحاشیه.... اما درست وقتی فکر کرد دارد از میدان دور میشود—
ایستاد.
فریادها مثل موجی نرم و سنگین بر گردنش نشستند، اما نه آنطور که کسی را بیاختیار به عقب هل دهد؛
بلکه مثل لمس یک نیروی ناپیدا، که قلبش را لرزان میکرد و نفسش را به تنگی انداخته بود.
بالکن سلطنتی، بلند و سنگین، از دور نمایان بود.
ستونها و سنگهای روشن آن مثل صخرههایی ایستاده در برابر دنیا. دو پیکر روی آن ایستاده بودند: نور باعث شده بود جزئیاتشان مبهم و فراتر از فهم آدم باشد، اما وقار و عظمتشان بیچون و چرا حس میشد.
لباسهاشان روشن بودند، اما نه روشناییای که چشم را بسوزاند— روشناییای که وقار و سکوتی مطلق در خود داشت. شنلهایی سبک اما محکم، روی شانههایشان افتاده بود، و دستهایشان عصاهای سلطنتی را نگه میداشتند، عصاهایی که حکم و نظم را در سکوت فریاد میزدند.
و بعد صدا آمد، از میان جمعیت بلند شد:
– «لیوسا ییک نواه!»
– «یوان اوزایرس!»
صدای جمعیت شادیآلود، نورها و انعکاسهای طلایی و نقرهای—همه چیز برای جشن آماده بود.
اما ویولت...ویولت نمیتوانست نگاهش را از روی شاهدخت بردارد.
چهرهی لیوسا، تمام خطوطش، تمام فرم صورتش، حالات و رنگ گیسوانش—
شبیه انعکاسی بیرحمانه و کامل از خودش بود.
تنها مرز بین آنها، چشمها بود: آبی خالص او، در برابر قرمز نافذ لیوسا.
یک لحظه، زمان متوقف شد؛صدای نفس، تپش قلب، حتی حرکت باد، همه محو شدند.ویولت حس کرد زبانههای ترس، بیاختیار، روی بدنش خزیدهاند.
زبانش خشک شد، پاهایش گویی از زمین کنده شدهاند.
تنش شروع به تولید بویی انسانی کرد، بویی که ناخواسته چند نفر را از میان جمعیت به سوی او برگرداند،
چند نگاه کوتاه، شک و سؤال در آنها، و دوباره بازگشت به جشن.
ویولت، میان این میدان عظیم و نورانی، حس کرد جهان زیر نگاه بیپایان و سنگین این دو پیکر در حال سنجش اوست. نفسش محکم شد، و با هر دم و بازدم، آگاهی از خطر، مثل لایهای سنگین روی پوستش مینشست.
او میدانست که اگر لحظهای غفلت کند، همه چیز میتواند فرو بریزد—
اما در همان حال، نمیتوانست نگاهش را از صورت لیوسا بردارد، که همآوا و همردیف وجود خودش بود.
صدای قلبش، که تا دیروز تنها نشان زندگی بود، اکنون حکم خطری مقدس را داشت.
هدایت شده از اون وجـــــود داره~🌿✨
او نمیدانست از کدام مسیر باید بگریزد، فقط حس میکرد، این لحظه، این دیدار، چیزی است که با هیچ واژهای قابل توضیح نیست؛ مقدس، خطرناک و وحشتناک__و او، کوچک و آسیبپذیر، در برابر آن ایستاده است.
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
پارت۱۰: حریم نگهبانان تابش آفتابِ ظهر مثل نخی از طلا روی سنگهای تیرهی خیابان کشیده شده بود؛اما هوا
این پارت بالاخره جایی بود که دیدش...👀
هر چند بعید میدونم بذارن بمونه.😔
حس میکنم آیزاک میگیره ویولت رو میبره...🤣👈🏻👉🏻
ولی در کل، جذاب بود!✨🌱
پارت بعد رو نوشتی بفرست.🌚