فصل
بدان که از برای حلال و حرام و مسئلههای فساد و صلاح و نفع و ضرر مردم نهایتی نیست چنانکه خلق و حالات و صفات ایشان را نهایتی نیست، چرا که هر کسی طور صلاح و فسادی دارد و هر حالی هم طور صلاحی و فسادی دارد پس احکام خدا را نهایتی نیست.
پس چون احکام را نهایتی نیست، هر کس نتواند عالم شود به اموری که نهایت ندارد، و نیست آن مگر کار معصوم مطهر که خداوند او را کلی خلق کرده باشد و قلب او را عرش خود و سینه او را کرسی خود خلق کرده باشد تا آنکه سینه و دل او وسعت جمیع آن علمها را داشته باشد.
آیا نمیبینی که در میان رعیت از عالم بسیارعلم و کمعلم هیچیک وسعت جمیع علوم را ندارند، چنانکه این مطلب را همهکس دانستهاند و جمیع مردم میدانند که هیچکس عالم به جمیع احوال خلق نیست.
پس واجب است که خداوند در هر عصری معصومی خلق کند مطهّر که سینه او مخزن اسرار الهی و مهبط انوار ذوالجلال باشد تا حامل همه علمهای خلق باشد و حاجت جمیع خلق را بداند و صلاح و فساد ایشان را بفهمد.
و این امر باید پیش کسانی باشد که برگزیده خدا باشند از میان خلق و صاحب اخلاق الهی باشند چنانکه بعد خواهد آمد.
و این هم از اعظم دلیلها است بر لازمبودن وجود حجتی در هر عصری.
و بدان که بیانهای من بعضی به بعضی بسته است و همه را باید بخوانی و به ذهن خود بسپری تا از میان آنها حق مسئله را بفهمی.
پس از آنچه عرض کردم معلوم شد که کفایت نمیکند که پیغمبری در عصری بیاید و بعد از میان برود و مردم بعد از او حامل دین او شوند.
چرا که به حسب قابلیت روزگار جمیع علمهای غیرمتناهی را نمیتوان ذکر کرد از برای مردم اگرچه هزارسال کسی بگوید، و فیالمثل اگر کسی هم بگوید مردم نمیتوانند علم به همه آنها به هم رسانند و آن را چنانکه هست ضبط کنند و در آن تغییر و تبدیل ندهند، چرا که مردم معصوم نیستند و هر کس معصوم نیست نمیتواند سهو نکند و خطا ننماید و فراموش نکند و احاطه به همه علمها پیدا کند.
و اگر بگویی که چنانچه علمهای به حکمهای خدا غیرمتناهی است از تو میپرسیم که آیا پیغمبر صلی الله علیه و آله همه را گفت یا نگفت؟ اگر گویی نگفت پس گفتهای که پیغمبر صلی الله علیه و آله رسالت خود را نرسانیده. و اگر میگویی رسانیده، پس مردم میتوانند که آنچه به ایشان رسانیده ضبط کنند و الّا رسانیدن عبث بوده.
در جواب میگویم که اولاً پیغمبر صلی الله علیه و آله تکلیف اهل عصر خود را میرساند اما تکلیف زمان بعد بر او نیست که برساند. و هنوز مردم آن زمان نیامده، به که برساند و که را تکلیف کند؟ و تکلیف تا روز قیامت جمیع جن و انس و ملائکه و جماد و نبات و حیوان را به که تعلیم نماید؟ و کدام صحابی میتواند که اینهمه را ضبط کند؟
پس تکلیف اهل زمان خود را میرساند، و اما از برای تکلیف اشخاص بعد از این باید برای خود جانشینی که در همهچیز جفت او باشد بگذارد و تکلیف مردم را به آن بسپرد تا او تکلیف اهل زمان خود را بگوید و تکلیفهای بعد از خود را به وصی بعد از خود بسپرد و همچنین.
و این است که خدا میفرماید انما انت منذر و لکل قوم هاد یعنی تو ای پیغمبر خبرکننده یا ترسانندهای، و از برای هر قومی هدایتکنندهای هست که آن امام باشد.
پس به نص محکم قرآن در هر قومی هدایتکنندهای بعد از پیغمبر هست.
و باز در قرآن میفرماید أفمن یهدی الی الحق احق انیتّبع أمن لایهدّی الّا انیهدی یعنی آیا کسی که هدایت میکند به سوی حق سزاوارتر است که او را اطاعت کنند یا کسی که هدایت نمیکند یا هدایت نمیشود مگر آنکه او را هدایت کنند؟
پس به نص آیه قرآن بعد از پیغمبر هادی هست و او سزاوارتر است که او را متابعت کنند و باید همه خلق مطیع آن هادی شوند.
و آن هادی باید دانا باشد به صلاح و فساد کل خلق و الّا گمراهکننده بر او صدق میکند.
پس از اینجا معلوم شد که باید هادی باشد، و وجود همان هادی ابلاغ رسالت پیغمبر است و کفایت مردم را میکند و آن هادی هم حفظ میکند آنچه را که آن پیغمبر ظاهراً بیان فرموده و آنچه را که به او سپرده است. پس بحثهای تو همه تمام شد.
و چون کلام به اینجا رسید دوست میدارم که قضیهای از ابلاغ شریعت را از طریق سنیان از برای تو در این کتاب ذکر کنم تا تو خود انصاف دهی و ببینی که دین چطور باید باشد. و تا قضیه را به تفصیل ذکر نکنم عبرت نخواهی گرفت و هیچ مطلبی به اجمال حل نمیشود پس بهتر همان است که همان عبارت سنیان را فارسی کنم تا قدری عبرت بگیری.
پس فصلی دیگر عنوان میکنم. اما به چشم عبرت نظر کن و غرض و مرض را فروگذار و به اصل چشم فطرت خود نظر کن تا حق را ببینی.
ارشاد العوام؛ جلد سوم. جلسه یازدهم.mp3
زمان:
حجم:
19.2M
روخوانی جلد سوم کتاب مبارک ارشاد العوام
🔰 جلسه یازدهم
#ارشاد_جلد_سوم
@Mizan_1319
فصل
در کتاب فواید مدنیه نقل کرده است از کتاب مواعظ و اعتبار که تألیف کرده است آن را تقی الدین احمد بن علی بن عبدالقادر که یکی از علمای سنیان است که گفته است در آن کتاب که:
بدان که چون خداوند عالم مبعوث کرد محمد صلی الله علیه و آله را پیغمبر به سوی همه مردم عربشان و عجمشان، و همه آنها اهل شرک بودند و عبادت میکردند غیر خدا را مگر بعضی از اهل کتاب؛ پس امر او با قریش بود آنچه بود. تا آنکه از مکه هجرت کرد به سوی مدینه و صحابه در دور آن بزرگوار بودند هر وقتی به گرد او جمع میشدند با آنکه همه گدا و کمروزی بودند و بعضی از ایشان در بازارها کاسبی میکردند و بعضی از آنها باغبان بودند و در سر نخلستان خود بودند و گاهگاهی هریک به خدمت پیغمبر میآمدند در وقتی که قدری فراغتی پیدا میکردند از تحصیل روزی. پس هرگاه کسی از پیغمبر صلی الله علیه و آله مسئلهای میپرسید یا خود ایشان حکم میکردند به حکمی یا امر میکردند به چیزی یا کاری میکردند، هر کس اتفاقاً حاضر بود یاد میگرفت و هر کس حاضر نبود یاد نمیگرفت.
آیا نمیبینی که عمر بن الخطاب نمیدانست آنچه را که میدانست جبل بن مالک بن نابغه که مردی از اعراب هُذَیل بود در مسئله دیه جنین.
و از جمله فتویٰ دهندگان در زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله بود ابوبکر و عمر و عثمان و علی و عبدالرحمن بن عوف و عبداللّه بن مسعود و ابیّ بن کعب و معاذ بن جبل و عمار بن یاسر و حذیفة بن الیمان و زید بن ثابت و ابودَردا و ابوموسی اشعری و سلمان فارسی رضی الله عنهم.
پس چون مرد رسول خدا صلّی الله علیه و آله و خلیفه شد ابوبکر صدّیق، متفرق شدند صحابه رضی الله عنهم پس بعضی از ایشان به جنگ اهل عراق رفتند و بعضی در مدینه ماندند با ابیبکر و هر وقت مسئلهای اتفاق میافتاد هرچه میدانست از کتاب و سنت میگفت و هرچه نمیدانست از صحابه میپرسید اگر آنها میدانستند به گفته آنها عمل میکرد و اگر آنها هم نمیدانستند خود اجتهاد میکرد در حکم.
پس چون ابوبکر مرد والی امت شد بعد از آن عمر بن خطاب، و شهرهای بسیار در زمان او مفتوح شد و صحابه بیشتر پراکنده شدند در آن شهرها، و همین که حکومتی پیش میآمد در مدینه یا غیر مدینه اگر صحابهای که در آن شهر بودند از پیغمبر در خصوص آن مسئله چیزی میدانستند حکم میکردند و الّا اجتهاد میکرد امیر آن شهر در آن مسئله.
و گاه بود که در آن مسئله حکم از پیغمبر بود ولکن در نزد صحابه دیگر بود در شهری دیگر و میدانست مدنی آنچه مصری نمیدانست و مصری میدانست آنچه را که شامی نمیدانست و شامی میدانست آنچه بصری نمیدانست و بصری میدانست آنچه را که کوفی نمیدانست، همه اینها در حدیث بود لکن هر کس شنیده بود میدانست و هر کس نشنیده بود نمیدانست.
پس به همین طور صحابه متفرق بودند تا مردند، پس تابعان ایشان بعد از ایشان ماندند که هر جماعتی از آن تابعان در آن شهرها طلب علم کردند از آن صحابی که در آن شهر بود و از حکم استاد خود تعدّی نمیکردند مگر در کمی از مسائل که از صحابی دیگر اتفاقاً به ایشان رسیده بود.
چنانکه اهل مدینه تابعان عبداللّه بن عمر بودند در بسیاری از مسائل و اهل کوفه تابعان [عبدالله بن مسعود بودند، و اهل مکه تابعان] عبداللّه بن عباس بودند و اهل مصر تابعان عبداللّه بن عمرو بن عاص بودند و همچنین.
پس بعد از اینکه تابعان مردند فقهای شهرها پیدا شدند مثل ابوحنیفه و سفیان و ابن ابیلیلیٰ به کوفه و ابنجریح به مکه و مالک و ابنماجِشون به مدینه و عثمان بَتّی و سوار به بصره و اَوزاعی به شام و لیث بن سعد به مصر. پس آن فقیهان هم به همان طور تابعان حرکت کردند و به طریقه استاد خود رفتند.
تا آنکه گفت:
چون هارون الرشید به خلافت برخاست قضاوت را به ابییوسف یعقوب بن ابراهیم که یکی از اصحاب ابیحنیفه بود داد بعد از سنه صد و هفتاد، پس تقلید نکردند شهرهای عراق و خراسان و شام و مصر مگر فتوای قاضی ابویوسف را و همه اعتنا به او کردند.
و همچنین وقتی که در اندلس حاکم شد حکم بن مرتضی بن هشام بن عبدالرحمن بن معاویة بن هشام بن عبدالملک بن مروان الحکم بعد از پدرش و لقبش منتصر بود در سنه صد و هشتاد، مخصوص کرد خود را به یحیی بن کثیر اندلسی و یحیی در پیش مالک درس خوانده بود و در پیش ابنوهب و ابیالقاسم و غیره و به اندلس برگشته بود و ریاست و حرمتی یافت که غیر او نیافته بود و همه فتواها رجوع به آن میشد و پادشاه و عامه همه در درخانه او بودند و در جمیع متعلقات اندلس همه تقلید او را کردند پس همه به رأی مالک جمع شدند و پیش از آن تقلید اوزاعی را میکردند.
و مذهب مالک در مصر مشهور بود، تا آنکه شافعی محمد بن ادریس آمد به مصر با عبداللّه [بن] عباس بن موسی بن عیسی بن موسی بن محمد بن علی بن عبداللّه بن عباس در سنه صد و نود و هشت، پس جماعتی از اهل مصر مصاحبت او را کردند از اعیان مصر و کتابهای شافعی را نوشتند و به رأی او عمل کردند و روز به روز قوت میگرفت و امر او منتشر میشد.
بعد از آن ذکر عقاید را کرد تا آنکه گفته است که:
در دولت ایّوبیه چندان ذکر ابوحنیفه و احمد بن حنبل نبود و در آخر آن دولت مشهور شد مذهب ابوحنیفه و احمد.
و چون زمان سلطنت بیبَرس بُندُقداری در مصر شد چهار قاضی باز داشت شافعی و مالکی و حنفی و حنبلی.
و این از سنه ششصد و شصت و پنج مستمر شد تا آنکه در جمیع شهرها مذهب معروفی نماند مگر مذهب همین چهارنفر، و اعتقاد اعتقاد اشعری بود و ساختند از برای کسانی که به اعتقاد اشعری بودند مدرسهها و خانقاهها و زاویهها و رباطها در جمیع مملکتهای اسلام و عداوت کردند با کسی که غیر آن مذهب را داشت و انکار بر آن میکردند و هیچکس را قاضی نکردند و شهادت کسی را قبول نکردند و خطیب و امام نکردند و مدرس ننمودند کسی را که مقلد این چهار مذهب نبود، و فقیهان این شهرها در جمیع این مدت حکم کردند به وجوب متابعت این چهار مذهب و تحریم هر مذهبی که غیر این چهار بود و از آن وقت تا حال همه بر این چهار مذهبند.
تمام شد کلام تقی الدین.
ارشاد العوام؛ جلد سوم. جلسه دوازدهم.mp3
زمان:
حجم:
20M
روخوانی جلد سوم کتاب مبارک ارشاد العوام
🔰 جلسه دوازدهم
#ارشاد_جلد_سوم
@Mizan_1319
حال بیا به نظر عبرت در این طریقه نظری کن.
و شکی در نوع این حکایت نیست به جهت آنکه یقیناً مردم در زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله همه اولاً طالب علم نبودند و همه ملّا نبودند.
اولاً که جمع کثیری از مسلمین اهل بادیه و صاحب شتر و گوسفند بودند و ایلات بودند آمده بودند و اسلام آورده بودند و بعد رفته بودند در سر ایل خود و پیرو شتران و گوسفندان خود بودند در چمنها و چشمهها و بیابانها و کوهها و هرّ از برّ تمیز نمیدادند، و جمع کثیری هم از مردم تجّار و پیلهور بودند و در شهرها و بازارها در گردش بودند همیشه، و بعضی از مردم هم صاحبان صنعت و کسب بودند و در بازارها سکنا داشتند و صبح تا شام در پی کاسبی خود بودند، و جمعی هم که زنان و اطفال بودند و در خانهها بودند، و جمعی از مردم هم صاحبان آب و زمین بودند و در سر زراعت و فلاحت خود بودند بعضی زعیم و بعضی مقنّی و بعضی ارباب و به کار خود گرفتار بودند، و جمعی از مردم هم فقرا و گدایان بودند و در سؤال و فقر و فاقه خود گرفتار بودند، و بعضی از مردم هم عامی ولگرد نافهم بودند.
و هیچیک از این طایفهها حافظ دین خدا نتوانستندی شد. اولاً که نمیشنیدند و اگر در سالی ماهی یک دفعه پیغمبر را میدیدند چیزی نمیشنیدند و اگر هم میشنیدند نمیفهمیدند و اگر هم میفهمیدند ضبط نمیکردند.
چنانکه علانیه میبینی که حال بعد از آنکه هزار و دویست و شصت و چهارسال میگذرد و در اسلام تولد شدهاند و زیست کردهاند و به ارث اسلام یاد گرفتهاند و به اسلام نشو و نما کردهاند هنوز هرّ از برّ نفهمیدهاند و یک مسئله را ضبط نکردهاند و نمیدانند و اگر بشنوند هم نمیفهمند، پس آنوقت چگونه بودند که از شرک و کفر و یهودیت و نصرانیت و مجوسیت تازه به اسلام آمده بودند.
پس اینها به قدر کفایت خود ضبط نمیتوانستند کرد پس چگونه میشد که اینها حافظ جمیع مسائل که در عالم ضرور است تا روز قیامت باشند.
پس جمعی بودند خوشنشین و بیکار و قدری الفی بائی خوانده بودند و دیگر این علمهای تازه در میان عرب نبود و حکمتی نداشتند و علومی نمیدانستند و نهایت علمشان اشعار و تاریخ بود.
پس بعضی قدری ملّا بودند و خطی میتوانستند بخوانند و بیکار هم بودند و طالب صحبت بودند آنها گاهگاه در خدمت پیغمبر بودند و هر وقت پیغمبر صلی الله علیه و آله از حرم محترم بیرون میآمدند بعضی از آنها حاضر بودند، و آنها هم نه مستمر بلکه گاهی این بود و گاهی آن بود گاهی دیگری بود، آخر آنها هم درد بیدرمان داشتند و گاهی شغل داشتند گاهی خریدی داشتند گاهی مریض بودند گاهی سفری داشتند.
پس هر وقت پیغمبر بیرون تشریف داشتند و فرمایشی میکرد هر کس حاضر بود میشنید. و آنها هم بعضی صاحب حافظه بودند و حفظ میکردند و بعضی که صاحب حافظه نبودند یادشان میرفت، و آنها هم که حافظه داشتند همه صاحب فهم نبودند که کلام را بفهمند از این جهت پیغمبر فرمود چهبسیار حامل علمی که علم را به سوی عالمتر از خود میبرد.
و آنها هم که فهمیدند و حفظ کردند آخر به ظاهر انسان بودند و بعد بسیاری را فراموش کردند همینطور که همه مردم فراموشی دارند، و آنها هم که فراموش نکردند همه مردمان عادلی ثقهای نبودند که مردم از ایشان باور کنند اگر جایی نقل میکردند.
و تو میدانی که پیغمبر صلی الله علیه و آله در مکه اظهار امری نمیتوانست بکند و اصحابی نداشت مگر یک و دویی، و بعد از دوازدهسال از پیغمبری خود به مدینه آمد و آنجا هم چندی مصدّقی نداشت تا نهایت در هشت نه سال مردم به آن اعتقاد کردند.
و در این مدت قلیل هم بیشتر اوقات در جنگها و سفرها بودند و مردم بعضی در مدینه مانده بعضی همراه بودند و آنها هم به درد سفر خود گرفتار و بارکردن و بار فرودآوردن و جاسوس بودن و به زخم و درد بیدرمان خود گرفتاربودن بودند، چند نفری که همراه بودند گاهی میشنیدند یا میفهمیدند یا حفظ میکردند یا غیر اینها بود.
تو فکر کن به غیر از این میشود و به غیر از این بود و این خلق منکوس به غیر از این میشود؟ حاشا.
حال تو را به خدا قسم میدهم که فکر کن که این پیغمبر از میان برود اثری از دین او خواهد ماند؟
وانگهی آن چهار نفر صحابه او هم متفرق بشوند. و هریکی هم چهار کلمه چیزی یاد گرفته همه کج و کور نصفی فراموش شده نصفی یادش مانده منسوخ را شنیده ناسخ را نشنیده.
و نصف بیشتر آنها هم دروغگو به جهت ریاست و حب دنیا دروغ بر پیغمبر میبندند چنانکه در زمان خود او دروغ بستند تا فرمود که بر من دروغگو بسیار پیدا شده است. پس همین چند نفر صحابه بعضی دروغ میبستند و بعضی سهو میکردند و بعضی منسوخ را شنیده و ناسخ را نشنیده. و اینها هم با این احوال در بلاد متفرق شده.
حال، انصاف ده این چه دینی میشود؟ آیا این دین خداست به این سستی و خرابی؟ آیا این بحث برمیدارد؟ آیا اجماع کنند بر کسی و او را خلیفه کنند به درد این کار میخورد و حاصلی دارد؟
حال، گیرم اجماع کردند چه حاصل؟ کسی را که اجماع کردند و پیش واداشتند همان ساعت جمیع علم پیغمبر در سینه او کشف میشود؟
و ببین که همچنین وضعی مناسب دین خداست و مناسب حکمت است و به کار این خلق تا روز قیامت میآید؟
اگر انصاف دهی میفهمی که اگر امر چنین باشد واللّه دلیل بطلان این دین خواهد بود و هر عاقلی تشنیع میکند بر این طریقه، و حال آنکه خود این طریقه چندی نمیگذرد مگر آنکه منقرض میشود و آن یک خورده که یاد گرفته بودند تمام میشود، دیگر از پیش خود باید دین بتراشند چنانکه شد و همه بنای اجتهاد در دین خدا گذاشتند و اصولی برای خود درست کردند. و تو فکر کن که اگر اصول سبب فهمیدن دین است پس پیغمبر برای چه خوب است؟ و اگر با وجود پیغمبر و در زمان او اصول به کار نمیآمد پس بعد از او بدعت است و چه مصرف؟
باری، به کلی دین از دست ایشان رفت و محتاج به اجتهاد و خودرأیی و قیاس و استحسان شدند و از این جهت به کلی آثار پیغمبر از میان ایشان رفت و اسم اسلام ماند. بد نگفتهام:
دین پاکش را به رأی آراستند
گاه افزودند و گاهی کاستند
بس که بر او بسته شد از برگ و ساز
حاش لله گر شناسد دینش باز
باری، عاقل علانیه میفهمد که چنین دینی دین خدا نمیشود.
ارشاد العوام. جلد سوم. جلسه سیزدهم..mp3
زمان:
حجم:
20.2M
روخوانی جلد سوم کتاب مبارک ارشاد العوام
🔰 جلسه سیزدهم
#ارشاد_جلد_سوم
@Mizan_1319
باری، عاقل علانیه میفهمد که چنین دینی دین خدا نمیشود و عالم به چنین دینی نظم نمیگیرد. بلکه چنین طریقهای سبب آن میشود که هر کسی به عقل خود اجتهادی کند چرا که هیچ یک واجب الاطاعه نیستند و بر کسی واجب نیست که اطاعت دیگری کند و هر کسی را میسزد که بگوید خودم اجتهاد میکنم. و نه خدا و نه پیغمبر گفتهاند که اطاعت بعضی از امت بعضی را واجب است نهایت چهار کلمه حدیثی که کج و واج روایت میکنند اگر راست بدانیم باید بشنویم، و آن هم اگر راست باشد نمیدانیم منسوخ است یا ناسخ و نمیدانیم عام است یا خاص. پس هریک میگویند که در باقی مسائل خود اجتهاد میکنیم. و این معنی باعث زیادتی خلاف میشود و باعث زیادتی عداوت و خلاف و نزاع و قتل و غارت میشود چنانکه شد.
و حاکمی که خود ما نصب کنیم و بتراشیم سبب آن نمیشود که رفع نزاع کند چرا که آن جاهل است و رویّه حکم نمیداند، اگر باید رعیت یاد او دهند که چه مصرف؟! و خود او هم که نمیداند. وانگهی معصوم نیست و صاحب شهوت و غضب و کبر و حسد و بخل و حرص و عجب است پس او هم رعیتی است مثل ما، نهایت اجماع کردهایم که تو حاکم باش. چه مصرف از این؟! خودش دزدی است که بر ما مسلط شده است و او را مسلط کردهایم.
و میبینی که این حکومت اجماعی هم دو روزی بود تا عثمان او را هم آخر اهل اجماع بدشان آمد و کشتند. معلوم است که حاکمی که رعیت نصب کنند خودشان عزل میکنند و میکشند. دیگر بعد هم اجماعی نشد و هر کس زورش بیشتر بود ادعای ریاست کرد و اهل فساد گردش را گرفتند و او را حاکم کردند و همین طور از آن روز تا حال حکومت و سلطنت به زور و جور بود و هست. حال تو را به خدا این دین میشود!
و تو میدانی که پیغمبر هم خاتم پیغمبران است دیگر پیغمبری نمیآید، حال باید مردم تا روز قیامت بی پشت و پناه باشند؟ آخر به چه حساب؟! و باید بیبرس بندقداری حکم کند در دین خدا و طریقه ابوحنیفه و مالکی و حنبلی و شافعی را او اختیار کند و حکم کند که همه تقلید او را کنند؟
حال دین خدا این طور است و نظم عالم این قسم باید باشد؟ باید یکی در روم ادعای شاهی کند و یکی در عراق و یکی در شام و یکی در ایران و یکی در ماوراء النهر و هریک به اینطور که میبینی، آیا حکمت عالم اینطور باید باشد و اینطور کسان باید مطاع باشند و واجب است که اهل عالم اینها را اطاعت کنند؟
پس ببین که اگر طریقه سنیان بر حق میبود اینطور منقرض و باطل نمیشد و آثار اسلام از میان ایشان نمیرفت. و کدام انقراض از این بالاتر و بیشتر؟ بلکه آنها همینکه پیغمبر از میان رفت منقرض شدند و دیگر اثر دین در میان ایشان نماند.
پس کدام دلیل از این واضحتر که باید در هر عصری حامل دین و علم حق و حجت و معصوم از جانب خدا باشد و جانشین پیغمبر باشد، و پیغمبر او را نصب کرده باشند، چراکه مردم اولاً که نمیشناسند چنین کسی را و ثانیاً اگر بشناسند صاحبان نفسهای خبیث هستند و هریک غرضی و مرضی دارند و حق را میپوشانند چنانکه پوشاندند، پس باید خدا و پیغمبر نصب کنند چنانکه بعد خواهد آمد.
و دیدیم که مذهب سنی که بلاشک، بیپا و بیاصل است چرا که بعد از پیغمبر کسی را ندارند و میگویند باید خود بزرگ بتراشیم، و اینطور که نمیشود چنانکه نشد و فهمیدی.
پس چون رجوع کردیم به دین شیعه دیدیم آنها میگویند که پیغمبر صلی الله علیه و آله از دنیا نرفت تا خلیفه نصب کرد و معصوم و مطهر بود، و این علی بن ابیطالب است صلوات اللّه علیه و آله و او نفس پیغمبر است و از روح او و طینت او و صاحب همه صفات اوست مگر پیغمبری. پس یافتیم که این حرف با حکمت عالم درست میآید و فهمیدیم که حق با اینها بوده و اینها راست میگفتهاند، و قول دیگری در میان مسلمین نبود و طایفه دیگر نبودند و در غیر امت پیغمبر صلی الله علیه و آله حقی نبود چرا که پیغمبر همه را باطل کرد.
باری، پس فهمیدیم که دین طریقه سنی نیست و خلیفه معصوم و مطهر باید در هر عصری باشد.
بلکه به این دلیل هر طریقهای که همیشه معصومی ندارند و حجتی قائم ندارند بر باطل است و دین در هر عصری برپا نمیشود مگر به معصومی مطهری که در میان مردم باشد و صلاح و فساد آن عصر را بداند و به مردم برساند و حفظ دین پیغمبر را بداند و اگر مردم کم کنند او تمام کند و اگر زیاد کنند کم کند و اگر کج کنند راست کند و اگر سهو کنند او آگاه کند. به این طور دین در هر عصری تازه میماند و تکلیف اهل هر عصری ظاهر میشود.
و آنچه حجتهای پیش گفتهاند کفایت تا روز قیامت را نمیکند چنانکه فهمیدی. و رفع نزاع از میان خلق نمیتوانند به حدیث خود بکنند چنانکه قرآن میبینی که صامت است و حدیث صامت است و حکومت میان مردم نمیتوانند بکنند. باید سخنگویی باشد که رفع نزاع بکند و صواب و خطای هر عصر را بگوید.
پس این دلیل همه مذهبها را باطل کرد مگر آن مذهب که قائل به آن باشند که در هر عصری معصومی باید باشد. و آنها در میان فرقههای اسلام فرقه اثناعشری هستند.
و اما آن جماعت که میگویند دوازده امام نیست و کمتر است و مثلاً موسی بن جعفر علیه السلام نمرده است و غایب شده است، بعد از این بطلان آنها را عرض خواهم کرد تا مثل آفتاب بدانی و ببینی که حق با اثناعشری است و آنها دروغ گفتهاند.
پس هوش خود را جمع کن و در این دلیلها که عرض شد فکر بکن و دیگر آن بحثهای بیحاصل را که سنیان کردهاند و شیعیان جوابهای سست دادهاند رجوع مکن. دین خدا به علم اصول ثابت نمیشود و اجماع و اصل به اینجا کاری ندارد. و آنچه عرض شد از عین حکمت است اگرچه عامیانه گفتهام، و این دلیلها علما و جهال را کفایت میکند. پس در این فصل هم همینقدر کفایت میکند.
ارشاد العوام؛ جلد سوم. جلسه چهاردهم.mp3
زمان:
حجم:
19.2M
روخوانی جلد سوم کتاب مبارک ارشاد العوام
🔰 جلسه چهاردهم
#ارشاد_جلد_سوم
@Mizan_1319
فصل
بدان که چون دانستی که در هر عصر میباید حاکمی عالمی از جانب خدا باشد و باید آن حاکم در حکومت خود کمال داشته باشد، پس باید از آن حاکم خاصیت حکومت برآید.
و خاصیت حکومت آن است که داد مظلومین را از ظالمین بستاند و مردم را به اعتدال بدارد و به آنچه سبب بقاء ایشان و سبب قرب ایشان است به خدا امر فرماید و از آنچه سبب هلاک و انقراض ایشان و سبب بعد ایشان است از خدا نهی فرماید.
و این نمیشود مگر آنکه او را نفسی باشد در نهایت استقامت و اعتدال و حسن و کمال که به هیچطرف میل نفرماید مگر به حق. پس چنین کسی شایسته حکومت است و خاصیت حکومت از او برمیآید و عالم به وجود او نظم میگیرد و بودن او صلاح عالم است و نبودن او فساد عالم چنانکه دانستی.
و این اعتدال تمام از برای کسی حاصل نمیشود مگر نفس او را خداوند از اعلی علیین خلق کرده باشد و از جمیع آلایش خلقی مبرا و منزه باشد تا میل به هیچ جهت از جهات خلقی ننماید و معصوم باشد از جمیع آنها، چنانکه معنی عصمت را در قسمت دویم دانستی.
و چنین کسی که معصوم و مطهر باشد از جمیع آلایشها و از جمیع آنچه حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله از آن نهی فرموده از افعال ظاهر و صفات باطن و آراسته باشد به آنچه به آن امر فرموده است از صفات ظاهر و اخلاق باطن و در اعتقادات حقه ثابت و راسخ و با یقین باشد معلوم نمیشود و خلق آن را نمیتوانند شناخت، چراکه این احوال در ظاهر بدن انسان علامتی ندارد که مردم او را بتوانند شناخت. پس چون او را نتوانند شناخت، چه جمع شوند چه تنها باشند او را نمیشناسند چرا که هیچکس غیب نمیداند.
پس چون چنین کسی را نشناسند و نتوانند تعیین نمایند، و واجب است که چنین کسی هم در عالم باشد و اگر نباشد بنای عالم بر فساد و لغو خواهد بود؛ پس واجب است که خداوند عالم چنانکه نفسهای پیغمبران را شناخت و آنها را برگزید امام را هم او نصب کند و او تعیین فرماید. و چنانکه تکلیفهای جزئی مردم را به مردم رساند و اخلال نفرمود حتی آداب خلارفتن را به مردم تعلیم کرد و آداب استنجا به مردم آموخت، چرا که مردم محتاج بودند؛ میبایست این شخصی را که از جمیع چیزها وجودش واجبتر است و معرفتش عمود دین است که اگر او را بشناسند جمیع شرع پیغمبر صلی الله علیه و آله محفوظ است و اگر نشناسند جمیع شرع او فاسد و تباه شود، معین فرماید.
و به عقل هیچ عاقلی راست نمیآید که جمیع تکلیفهای کلی و جزئی را بیان فرماید، و روح کل و اصل و حقیقت کل را واگذار فرماید و نصی بر آن نفرماید و حامل دین را نصب نفرماید. کدام عاقل این را تصدیق میکند؟
آیا گمان میکنند که پیغمبر صلی الله علیه و آله نمیدانست که با وجود نبودن حامل، کار دین او به کجا میرسد؟
نعوذباللّه بنا بر قول آنها آیا ندید که امت موسی بعد از موسی چه کردند و چگونه دین او را از میان بردند و کتاب او را تغییر دادند و آثار شریعت او را از میان بردند و با یوشع که بعد از او خاندان علم او بود، بعد از او چه کردند؟.......