نکته جالبش اینجا بود که رنج،
ما را نا امید و خسته نکرد..
شاید یک جاهایی کم آوردیم و یا شکسته شدیم،
اما اینکه بیخیال شویم هرگز!
در این حادثه ها،
ایمان و باور ما عمیق تر شده بود
و اعتقادمان ما را قوی
و محکم تر از همیشه حفظ میکرد .
#روایت_فتح
⊰𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶⊱
مادرم همیشه از عکس گرفتن متنفر است.
راستم میگوید چون عکسها ماندگارند و باقی، اما صاحبان آنها فانی و نابود شدنی.
همیشه میگویم عکس بگیریم خاطره میشود.
کدام خاطرات؟ خاطرات روزهایی که تقلا می کردیم تا زنده بمانیم؟
و چه حقیرانه زندهایم. چه بدبختانه نفس میکشیم.
وقتی هم کیشانمان کمی آنورتر شجاعانه ماندند و خانوادگی پر کشیدند. ما اینجا فقط نگاه در انتظار فردایی نامعلوم.
و کاش عکس نگیریم. و ثبت نکنیم.
برای کدام آیندگان؟ بگذارید اصلا ندانند. ما خودمان هم نمیخواهیم بدانیم چه شده. ما خودمان هم چشم فروبستهایم به آنچه که میگذرد.
و کابوس میبینیم و از هراس بلند میشویم. آنگاه نمیدانیم آن خواب واقعی بود یا این چیزی که داریم میبینیم.
و شاید هم روزی وسط خوابی هراسانگیز مرده بودیم و در آن گیر افتادیم.
آیا نجات دهنده ای هست؟
⊰𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶⊱🌙
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشآمدی بهار.
خوشآمدی چون توهم همچو ما
ابری و گرفته و بارانی آمدی ...
#قاب_مهوا🪞
دیگر سرزنده نبود. بیشتر اوقاتش به دل نگرانی میگذشت.
انرژی که روزگاری صرف عشق ورزیدن به زندگی میکرد، حالا داشت صرف دوام آوردین میشد.
هرمز عزیزم سلام.
راستش من خیلی ناشکر بودم، ما خیلی ناشکر بودیم.
زمانی را به خاطر میآورم که در کتاب جغرافیای دبیرستان موقعیت های استراتژیک تورا صرفاً برای امتحان فردا با رمز های چرت و پرت فقط حفظ میکردم. انگار چیز مهمی نبود و اینطوری بودم خب حالا که چه.
آخر چه میدانستم روزی اینگونه شکوهمندانه آبروداری میکنی.
انقدر بزرگ مردانه میایستی.
خودت را ببین.
جهانی گرفتار تو شده و تو همچنان طلایی و نقره ای میدرخشی و با خاک گلگونت برای اهریمن خط و نشان میکشی.
موج هایت را ببین.
ببینشان که چگونه با صلابت مقابل نفتکش های چند صد میلیون دلاری ایستادهاند.
کوه هایت را ببین.
ببینشان که چگونه سرو و بلند صدای پارسی مارا فریاد میزنند.
هرمز
آرش هایت را چه؛آنها را هم میبینی.
که چگونه اینبار تیر و کمانشان را به سمت جنوب نشانه رفته اند و تعیین مرز میکنند و حریم بر اجنبی بستهاند.
هرمز مراقب آرش هایت باش. چونان که ما مراقب توییم.
به یاد سردار شهید سردار تنگسیری.
شادی روحش صلوات.
#روایت_فتح
⊰𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶⊱🌙
𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶
خواستم بنویسم از تو واژه ها کم آوردندند از روی دفتر لغزیدند و قطرات اشک هایشان کاغذ را تر کرد. م
گفتند رسالت بازماندهها، یادآوریست.
مگر اسامی، صداها و آن نالهها فراموش میشوند که بخواهند یادآوری شوند؟
یادآوری چه؟
یادآوری که؟
یادآوری خود که هرروز بیشتر فراموش میشود؟