eitaa logo
𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶
700 دنبال‌کننده
116 عکس
5 ویدیو
0 فایل
«هوالمحبوب» قلم‌ِذهن‌به‌حکم‌ِدل‌می‌نویسد. ‌‌|‌𝙃☫𝙈𝙀|🇮🇷 [برای همکاری: @Mahhva86 ] نوشته‌هامتعلق‌به‌نویسنده‌می‌باشد‌وانتشارآن‌بدون‌ذکر‌نام اشکال‌دارد. . . . ولی‌اگه‌زیادی‌دلت‌خواست‌برداری، صلوات‌یادت‌نره:)*
مشاهده در ایتا
دانلود
دیگر سرزنده نبود. بیشتر اوقاتش به دل نگرانی میگذشت. انرژی که روزگاری صرف عشق ورزیدن به زندگی میکرد، حالا داشت صرف دوام آوردین میشد.
هدایت شده از 𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶
هرمز عزیزم سلام. راستش من خیلی ناشکر بودم، ما خیلی ناشکر بودیم. زمانی را به خاطر می‌آورم که در کتاب جغرافیای دبیرستان موقعیت های استراتژیک تورا صرفاً برای امتحان فردا با رمز های چرت و پرت فقط حفظ میکردم. انگار چیز مهمی نبود و اینطوری بودم خب حالا که چه. آخر چه میدانستم روزی اینگونه شکوهمندانه آبروداری میکنی. انقدر بزرگ مردانه می‌ایستی. خودت را ببین. جهانی گرفتار تو شده و تو همچنان طلایی و نقره ای میدرخشی و با خاک گلگونت برای اهریمن خط و نشان میکشی. موج هایت را ببین. ببینشان که چگونه با صلابت مقابل نفت‌کش های چند صد میلیون دلاری ایستاده‌اند. کوه هایت را ببین. ببینشان که چگونه سرو و بلند صدای پارسی مارا فریاد میزنند. هرمز آرش هایت را چه؛آنها را هم میبینی. که چگونه اینبار تیر و کمانشان را به سمت جنوب نشانه رفته اند و تعیین مرز میکنند و حریم بر اجنبی بسته‌اند. هرمز مراقب آرش هایت باش. چونان که ما مراقب توییم. به یاد سردار شهید سردار تنگسیری. شادی روحش صلوات. 𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶⊱🌙
«و من هرگز نمی‌توانم نوشتن و گریستن درباره‌ی دو چیز را متوقف کنم تو و این سرزمین.»
𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶
خواستم بنویسم از تو واژه ها کم آوردندند از روی دفتر لغزیدند و قطرات اشک هایشان کاغذ را تر کرد. م
گفتند رسالت بازمانده‌ها، یادآوری‌ست. مگر اسامی، صداها و آن ناله‌ها فراموش می‌شوند که بخواهند یادآوری شوند؟ یادآوری چه؟ یادآوری که؟ یادآوری خود که هرروز بیشتر فراموش می‌شود؟
احساس می‌کنم آسودگی از من ربوده شده‌است. چیزی در دلم تهی‌ست که نامی برای آن ندارم اماباعث می‌شود مدام احساس کنم چیزی در زندگی‌ام درست نیست.
چشم همه به اوست. صدای انفجار میآید ترسیده، اما بقیه را تیمار می‌کند. مطمئن می‌شود همه حالشان خوب باشد. خبر های خوب را از بدها سوا می‌کند و با صدای بلند می‌خواند تا امید را در خانه روشن نگه دارد. لبخند روی لبش فراموش نمیشود. ولی من خوب عمق آن چشم هارا میشناسم. چشمانی که تنها خزانی بارانی و اتاقک نموری برای اشک ریختن آرزو میکند؛ تا شاید از فرط گریه همانجا جان بدهد. به همه رسیدگی میکند، حالا همه سیر و خوشحالند. همه کاراهای دیگران را انجام داد حالا مانده بود خودش. کنجی می‌یابد سرد و نم زده است و هنوز میشود آثار شیشه شکسته از انفجار قبل تر را یافت. ولی کنج خوبی بود برای آزاد کردن بغض فروخورده خفه کن را. حالا میتوانی اشک بریزی عزیز من. قول میدهم کسی نبیند. ولی هق هق نکن. فریاد نزن. حتی دماغت را بالا نکش. نفست تنگ میآید ولی مجالی بیشتر برای ریختن اشک هایت به تو فرصت میدهد. و این تمام آرزوی تو بود. زمانی که در روضه ها دعا میکرد کاش در کربلا کنار زینب می‌بودی. اما حالا خودت را ببین. زینب در کربلا کنجی هم نیافت تا برای برادر اشک بریزد. مبادا کسی ببیند دلش بلرزد؛ آخر همه نگاه های آن زنان اسیر مصیبت زده به بانویِ استوارِ معجر به سر بود. آخر قصه هم این شد که زینب آنقدر برای حسین نگریست که از غصه‌ی او دق کرد...
آخ بابا. کاش یک شب زودتر میامدی. آخ زهرا جان.کاش تولدت را یکروز زودتر میگرفتی. آخ مادر. کاش یک روز زودتر کیک میپختی. زهرا جان از همان اول هم تو لباس اکلیلی سفید را بیشتر دوست داشتی. از همان اول هم آسمان را بیشتر از زمین دوست داشتی. حالا با من بگو زهرای آسمانیم.🕊 پرواز کنار مرغآبی ها در آسمان دست در دست بابا با لباسِ سفیدِ اکلیلی خوش میگذرد. لباس صورتی اکلیلی ات خیلی دلتنگ است. حال همه ما مثل لباس صورتی اکلیلی است... پژمرده. خاکی. دلتنگ. در ویرانه دنیا. 𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶⊱🌙
من هیچ. نحسیِ سیزده فقط از تو بدور باد؛ وطن 🪞