𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶
- چه شده ای دلِ دیوانه؛ هوایش کردی ...
بترسید از نسلِ ما ، از نسلی که فرزندان خود را با تفکر انقلابی ِحضرت ِشهید خود پرورش میدهند.
ای تو که از دلِ تاریخ، آبی و نابی...
ای آبی که هر موجش، کلامی از شکوهِ نیاکانِ ماست. امروز، روبرو تو ایستادهام؛ نه به عنوانِ یک تماشاچی، بلکه به عنوانِ دختری که در خونش، نمکِ عشقِ تو و صلابتِ خاکِ ایران را حس میکند.
میبینم که چطور امروز، چشمانِ آبیات را به آسمانِ پر از غبارِ جنگ دوختهای. میبینم که چگونه طوفانهایِ آتش دشمن، بر سینه پُر از هیبتت میکوبند، اما تو... تو همان دماوندِ آبی هستی؛ ریشهدر خاک و سر به آسمان، که هیچ توفانی نمیتواند قامتِ سربلندت را خم کند.
ای خلیجِ فارس!
تو فقط یک پهنه از آب نیستی؛ تو «خونِ جاریِ» این سرزمین هستی. هر کسی که میخواهد به تنِ تو دست درازی کند، گویی خواسته است به قلبِ شیرِ ایران ضربه بزند؛ و ما میدانیم که شیر، حتی در میانهیِ درگیری، از شکوهِ خود نمیکاهد.
آیا در میانِ نالهیِ موجها، صدایِ تاریخ را میشنوی؟
که هیچگاه، حتی برای یک لحظهیِ کوتاه، در رگهایت خونِ بیگانه جاری نشده است. هیچگاه، نامِ تو را با کلماتِ غریبه و زبانهایِ بیگانه در لوحِ تقدیر ننوشتند. تو از روزِ نخست که جهان چشم گشود، «فارسی» بودی و تا ابد، با طعمِ اصالتِ ما، «فارسی» خواهی ماند. هر که سعی کرده نامت را تغییر دهد، تنها در حالِ بازی با سایههایِ دروغ بوده است؛ چرا که تو، حقیقتِ نابی، و حقیقت را نمیتوان با کلماتِ کثیفِ دروغ، پوشاند.
تو آرامشی هستی که در دلِ آشوب، قدرتِ مهار کردنِ جهان را دارد. تو آن موقعیتِ بیصدا اما مرگباری هستی که هر تهاجمکنندهای را در میانِ موجهایِ پُر از غرورت، گم میکند.
ای خلیجِ فارس...
بمان که تو تنها نیستی! ما هستیم، با تمامِ زخمها، با تمامِ رنجها، اما با قلبی که همانندِ تو، به شدت استوار است. تو همان دریایِ مادری هستی که مرزهایِ ایران را با آغوشِ آبیات، در آغوش گرفتهای.
بگذار طوفانها بیایند، بگذار جنگها برپا شوند... اما تو همچنان دماوندِ آبی هستی که هرگز فرو نمیریزد. تو خلیجِ ما هستی؛ پارسی، اصیل، و جاودان.
روزت مبارک آقای خلیج فارس.🌊🇮🇷💙
آقا جانم؛
گناهان همچو پردهای پیش چشمانمان را گرفته و اذن دیدن شمارا نمیدهد.
گویا جهان تاریکی و ظلمتی عجیب است که فقط، با آمدن شما و تابیدن نورِ ظهور فروغ مییابد.
بیا و بگذار تا زندهایم چشمانمان از نورِ وجودت جان بگیرد.
- آنچه در فراقت از دل برآمد؛
«به یاد معلمانی که با آغوش باز، به سمت شهادت پر کشیدند...»
امروز که روز معلم بود، اولین فکری که از سرم گذشت، به سمت معلمانِ شهیدِ میناب رفت. به آن معلمهایی که میتوانستند با شنیدنِ خبرِ خطر،جز اولین کسانی باشند که مدرسه را ترک میکنند؛ اما نرفتند.
آنها ماندند... نه از روی بیاطلاعی، بلکه از روی عشقی که فراتر از ترس بود. آنها ماندند تا مطمئن شوند دانشاموزانشان در واپسین لحظات زندگیشان،لرزشی در دل ندارند و با ترسِ تنهایی روبرو نمیشوند. آنها ماندند تا آرامش را به چشمانِ معصومِ دانشآموزانشان هدیه بدهند و در نهایت، درست در همان آغوشِ گرمِ شاگردانشان، چشمانشان را به روی جهان بستند.
آن روز در میناب، فقط یک روزِ عادی نبود؛ آن روز، مرزِ میانِ ترس و عشق بود. آن روز، تمامِ شهر شاهدِ شکوهِ ایثارِ معلمهایی بود که یاد گرفتند چطور با ایستادن، به ما درسِ شجاعت بدهند. میناب آن روز دید که معلم فقط کسی نیست که با گچ و تخته درس میدهد؛ معلم کسی است که با تمامِ وجودش، سپرِ دانشآموزانش میشود.
ای معلمانِ عزیز و شهیدِ دبستان میناب...
شما با رفتنِ خود، زیباترین درسِ تاریخ را به ما و به جهانیان آموختید. جای شما تا ابد در کلاس های ما سبز خواهد بود و یاد و نامتان در هر کلمهای که میخوانیم و در هر گامی که برای رسیدن به آرمانهایمان برمیداریم، جاری است.
امروز، در روز معلم، ما نه فقط به شما، بلکه به شکوهِ وجودتان ادای احترام میکنیم. ما به شما افتخار میکنیم؛ معلمهایی که در میانِ طوفان، مانند کوه ایستادند تا ما بتوانیم در آرامش، رویاهایمان را بسازیم.
معلمهای عزیز و شهیدِ دبستانمیناب،روزتان مبارک باد.شما در قلبهای ما جاوید هستید🌷
-مهوا
آقاجان،
این اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیَّکَ الفَرَج گفتن های ما
از سر عادت نیست... بدون دعای فرج نمیتوانیم روزمان را آغاز کنیم، عمیقا دلمان تنگ شماس! پس کی میرسد؟ آن روزی که شما تشریف بیاورید و من جانم را فدایتان کنم.