𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶
ـ گوشهی دفترش نوشته بود: ± در این مدت، زندگی به گونهای سپری شده است که میتوانم سالها بدونِ آنک
ـ گوشهی دفترش نوشته بود:
± و شهدا کسانی که محبوبشان خدا بود و خود محبوب ِخدا بودند.
𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶
جمله مشهور «انقلاب ما، انفجار نور بود» را مطمئنم همه ما شنیدهایم. و خیلی ها معتقدند که این جمله از امامخمینی-ره نقل شده.
اما حقیقت اینست که مناخیم بگین نخست وزیر وقت اسرائیل، انقلاب ایران را ″زلزله و انفجار تاریخی″ نامیده بود.
که یاسر عرفات در تاریخ ۲۶ بهمن در دیدار با امام-ره گفته بود «آنها میگویند زلزلهای رخ داده؛ ما میگوییم که انفجار نور روی داده.» و بعد به نام امام-ره مشهور شد.
𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶
آقای بنی فاطمه میگفت که با رهبرشهید ملاقاتی داشته و به ایشون میگه ″آقا دعا کنید عاقبت بخیر بشیم!″
در جواب آقا میگه ″دعا میکنم خسته نشید؛″
دورت بگردم آقا؛ اره تو راست میگی چون توهم خسته نشدی انقدر جنگیدی و ایستادی که مشت گره کرده شهید شدی.
اره آقا برامون دعا کن؛ دعا کن خسته نشیم. اگه هم شدیم دستمونو میگیری مگه نه؟
هدایت شده از دخترک اَشی مَشی:)
بچه ها ی نینی تو نزدیکان هستش،کل تایم جنگ و بمبارون رو تهران بودن.
بعد این بچه قلبش از اول که بدنیا اومده ضعیفه؛
امروز صبح خواب دیده بمب خورده تو خونشون.الان حالش خیلی وخیمه تپش قلب گرفته بردنش بیمارستان.
میشه براش دعا کنید؟!❤️🩹
#فور_مرامی
پاهایم رمق یاری ندارند.
رفقای محمد حسین دورش جمع شده اند. جلو نمیروم نمیخوام خلوتشان را بهم بزنم. گوشه ای کز میکنم و به رفقایش که مات مزار رفیقشان شده اند نگاه میکنم.
یکیشان آخر از همه به دیوار تکیه داده است. حالش زیاد خوش نیست این را میتوان از نگاه نگران کناری هایش فهمید. یکهو قدِبلندش را راست میکند و می ایستد پای قبر محمد حسین، با دست محکم میزند تخت سینه ی قبر و داد میکشد: محمد حسین خیلی نامردی کجا رفتی بدون من ،محمد حسین در گوش حضرت عباس چی گفتی بردت تو که تک خور نبودی محمد حسین.
با حرف هایش جگرم را به سیخ میکشد و کباب میکند. یکهو بغضش میشکند و به زانو می افتد بعد رو میکند به رفقایش و میگوید: پاشید بچه ها سینه بزنید شاید محمد حسین بلند شه.
خودش هم زانو زده بر قبر خاکی محمدحسین دم میگیرد: ای شمع حرم خانه قربانی الوم عباس، جان لار سنَ پروانه قربانی الوم عباس ...
-شهید محمد حسین سودی
👤#ریحانه
🌚از اعضای کانال مهوا
بکگراند گوشی، لپتاپ و پروفایلِ داداشم
عکس آقاسیدمجتبی بود.
ازش پرسیدم: چرا انقدر دوستش داری؟!
گفت: آخه ایشون تنها کسیه که دارم؛ که داریم.
پ.ن:آقا جونم از اون بالابالاها مراقب تنها کسمون باش:)
میدانی بچهها هیچوقت تورا قضاوت نمیکنند. هیچوقت آنقدر در تو زوم نمیشوند تا یک لکه تاریک در تو بیابند.
آنها فقط به دنبال شادی و بازی کردن هستند؛ فارق از زمان و مکان آنها فقط میخواهند بازی کنند و در چمن زارها بدوند و لبخند عمیقی بر لب داشته باشند. حتی در قهر و آشتی هایشان هم صداقتی نهفته است.
یادم میآید که وقتی کوچکتر بودم مدام دوست داشتم زودتر بزرگ شوم و حالا که تقریبا احساس بزرگسالی میکنم آرزو میکردم که ای کاش در همان ۸ سالگی میماندم، بعضی وقتها با خودم میگویم کاش تنها دغدغهام کثیف شدن عروسکم بود، یا اینکه تنها ناراحتی هم این بود که نمیتوانم در کنار فلان دوستم بنشینم.
یا اصلا ای کاش قلبهای ما انسانها در همان ۷-۸ سالگیمان میماند. همانقدر پاک و با صداقت، کاش مانند کودکان برایمان مهم نبود که اگر الاان جیغ زدیم یا روی لبه جوی های آب راه رفتیم یا سوار تابی شدیم و تاب خوردیم یا اینکه از سرسرهای سر خوردیم، مردم راجبمان چه فکری خواهند کرد؛ کاش مانند کودکان فقط به دنبال نقطهای برای شادی بودیم و بی قید و شرط آدمهارا دوست داشته باشیم.
من کنار بچهها زندگی میکنم و سعی میکنم شبیه آنها باشم. سریع ببخشم، سریع دوست شوم و فقط زندگی کنم و زندگی کنم و زندگی کنم ...