کله ی وامانده ام شده بود پایکوبی از بهر عروسی دختر خانِ بالا ؛ انگشتانِ فقیر و سرما زده ام شده بود شمع های سر طاقچه ی مادربزرگِ خدا بیامرزم و هی می سوخت و آب میشد .من هم ماننده دیوانگانِ سَر جالیزی کلمات روی کلمات انبار میکردم از بهر قحطی .
انبار کلمه دانی ام پر شده بود تا آنکه آنشب چای بدست با عطر هل و گلاب ،دریا دوباره در ذهنم فریاد کشید : کلمات را بگذار دم دست تا بقیه هم دهانی شیرین کنند؛ و آن شد که این چُنین مرتـــکـــب شدم .
ިࡅ࡙حߊࡅ߭ܘ
پردهی خاکستری رنگ اتاق، گه گاهی هوس بازی با نور را میکند .خانه این روز ها بدون ایلیا و فریاد شادی های تو برایم فرقی با گورستانِ آدم پولدار ها ندارد . آشپز خانه ی کوچکِ کنارِ درِ ورودی مملو از ظرف های کثیف طلمبار شده است ؛اجاق سفید رنگ، حالا پر از رنگ ها و طمع های مختلف چربی است .
به تو فکر میکنم به روز های خوبمان به ایلیا به آیدا به شنبه شب های خانه ی پدربزرگت ،به مبل هایی که پارچه های سفید غبار مرگ را رویشان ننشانده بود، به رژ های رنگارنگت به برخورد النگو در هنگامه ی وضو ... اما تو آرام روی زمین خوابت برده .
صدایت میزنم :«زهرا ،زهرا ...» اما تو جوابی نمیدهی . نگرانت میشوم تو خوابت سبکتر از حدیست که صدایت بزنم و جوابم را ندهی .
چادر گلدارت را کنار میزنم . تو سرد شده ای زهرا ، حتی سرد تر از گلوله برفی های ایلیا ؛ انگشتانم نبض گردن کبود شده ات را لمس میکند اما تو نبض نداری درست مثل آن شنبه ای که ایلیا دیگر هیچ وقت بازنگشت .
یخ میکنم . هول میشوم . شاید تو دیگر آن زهرای قبل نباشی ،شاید کوتاهی مکالماتمان به سلامی سرد هم نرسد ، شاید تو ساعت ها گریه را در آغوش کشی و من برای دلداری دادنت نیایم ،اما تو زهرای منی زهرای روز های سخت ، زهرای من زهرای پسرک آتش به هوای دانشکده .
بغلت میکنم لباس هایت سبکتر از حدی است که به خود اجازه ی بردنت را بدهم چادر شب را روی بازو های عریانت می کشم و میدوم . بیمارستان زیاد دور نیست تو را سفت چسبیده ام و میدوم اما تو هنوز آرام در گوشه ای از قلبم خوابیده ای .♡
#کمی_داستانک