مــــن ؛
پسرداییم اومده میگه مهرناز خوابیدی میام شارژرتو بر میدارم ،بندخدا نمیده من جغدم.
الان اومده میگی اجی پس گوشیت شارژ نشد؟ میگم برو دو سه ساعت دیگه بیا میگه دو سا ساعت دیگه صبحه که.
مــــن ؛
گوگولی.
الان اومده میگه صبح شد خب، بعد زد بهم گفت بیست دقیقه دیگه میام.
احساس قدرت*
هر چی بیشتر فکر میکنم تا شاید یه دلیل خوب برای یکم شاد بودن پیدا کنم باز میفهمم که نه، چقدر بدبختی دارم.