مبهم
بگذار سایهاش ببیند که چطور دوستش دارم
«قصه که تمام میشود
آدمها به کجا میروند؟»
درون من دو آدم نشسته،
یکی میخواهد تمام دنیا را ببیند،
یکی حتی نمیخواهد اتاقش را ترک کند؛
یکی از تمام مردم بیزار است،
یکی در انتظار یک اغوش ماندگار است.
چه چیز من را آزرد؟
اینکه پشتِ تمام زخمها، چهرههای آشنایی دیدم که فکر میکردم مرهمِ زخم هستند نه خودِ زخم.
«یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمیشود به دیگری فهماند. نمیشود گفت، آدم را مسخره میکنند. هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند.»
_صادق هدایت.