پردهی اول|مرد رودخانه
- سایه ی تو به درخت آبنوس رسید. در همان شبی که ماه نیمه بود و میخواستی خودت را به دریا بیندازی. چهار نخ سیگار را ترک کرده بودی و حالا یک پاکت میکشیدی. سکوت کرده بودی اما سایهات سرش را برد بین شاخه های آبنوس و فریاد میزد. همان شب بود ؟
همان شب بود که تو از زمان بیگانه شدی؟
«برای تو چه بگویم؟ بگویم زخمم آنقدر عمیق شده که میتوان در آن درختی کاشت؟ بگویم غمگینم و مرگ کاری نمیکند؟»
ما بیش از آنکه بخاطر آنچیزی که شده غمگین باشیم، بخاطر آنچه که میشد بشود و نشده غمگین هستیم.
او را برای معالجهی جنون به آنجا سپرده بودند.
به نظر من دیوانه نبود؛ بلکه بیاندازه رنج کشیده بود. تمام دردش همین بود و بس.