بھسادگی میتوان
بیزار شد
از این زیستِ
مَلالآور ..
اما چگونه میتوان از
آن دل کند، آنگاه که
یك کودک بر آن راھ
میرود.
"قطعه ای از من كنار توست؛
و قطعه ای كنار خودم.
و قطعاتم دلتنگ یکدیگرند،
میشود بیایی؟"
«من نقاشی میکنم. شعر میخوانم و یکتایی میبینم و گاه در خانه غذا میپزم و ظرف میشویم و انگشت خودم را میبرم. و چند روز از نقاشی باز میمانم. غذایی که میپزم خوشمزه میشود، به شرطی که چاشنی آن نمک باشد و یک قاشق اغماض.
غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ایراد هم میگرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی است.
آدم چه دیر میفهمد... من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتا…
ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر... و همین.»