«تو از ظرف بیسکوئیت همیشه اون تیکه که شکسته رو برمیداری، چون فکر میکنی لیاقت خوبشو نداری»
و ما چقدر نرفتیم، نخوردیم، نپوشیدیم و آدما رو پس زدیم، چون هیچکس نبود که بهمون حس کافی بودن بده، هیچوقت حس نکردیم لیاقت داریم.
خاکهای اطراف عروسکش را کنار زد
نمیتوانست به این راحتی دل بکند
هنوز هم صدای تنفس عروسک را میشنید
صدای ملایمش که
میگفت :
مرا میان آنها تنها نگذار ایزابل،
مرا تنها نگذار..
میخواهم تکهای از خودم را بکَنم
و بگذارم لای دفتر مورد علاقهام
تا روزی آن را باز کنم
شاید خشک شده و پلاسیده شده باشد
اما یادآور روزی میشود که خودم را گم کرده بودم
تکهای که دیگر صاحبی ندارد
گم شده..
فراموش شده. . !