"دختران سرزمین اهورا، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید، حتماً از تمام پاکیها و شادیهای دوران کودکیتان یاد کنید.
پسران طبیعت آفتاب، میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بخوانید و بخندید، چون بعد از مصیبت مرد شدن تازه غم نان گریبان شما را گرفته است؛ اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید.
به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان، برای امروز و فرداها، فرزندی از جنس شعر و باران باشند. به دست باد و آفتاب میسپارمتان. . .
گر چه او هرگز نمیگیرد ز حالِ ما خبر
درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پایِ ما
-صائبتبریزی
تو فقط متوجه تغییرِ رفتارم شدی
ولی هیچوقت متوجه رفتارِ خودت نشدی
که باعث تغییر من شد.
در چشمان تو
مساحتی برای مرگ و عشق است
آیا به گمشدهای چون من رخصت میدهی
به بیابانهای تو بیایم
و درِ پلکهایت را پشت سرم ببندم
و با مرگ خود کمی خلوت کنم؟!