ما کتاب هایی هستیم که میخوانیم و چیزهایی هستیم که دوست داریم٬روح ما در چیزهایی که پشت سرمان جا میگذاریم پنهان میشود
کاش فردا دنیا به آخر میرسید، آنگاه شتابان سوار آخرین قطار میشدم و درِ خانهات را میکوبیدم و بهت میگفتم:
با من بیا، دیگر میتوانیم بدون ترس و احتیاط به یکدیگر عشق بورزیم، چون فردا دنیا به آخر میرسد.
- فرانتس کافکا در نامه به میلنا
صدای ترانهای غمگین
در رادیو شنیده میشود
و من به چیزی غیر تو فکر نمیکنم.
زنده ماندن در روزهایی که
این قدر از تو دور افتادهام
کار آسانی نیست.
«روزها اصلا از خانه بیرون نمیآیم. تنهای تنها هستم. اصلا از تهران خبر ندارم. هیچ کس به یاد من نیست. دلم میخواهد آن قدر کوچک بشوم که به قدر یک پرنده باشم آن وقت پر بزنم و بیایم پیش تو. پرویز هرگز گذشته ام را فراموش نمیکنم.»
نامهی فروغفرخزادبههمسرش،پرویزشاپور.
@Taher_ghoreyshi_green 4_6016834116056519202.mp3
زمان:
حجم:
1.1M
جانم تویی، چگونه توانم از آن گذشت؟
ﻣﺮﺩی ﻛﻪ ﻋﻘﺐ ﺗﺎکسی ﻛﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻮی ﺳﺮﺭﺳﻴﺪﺵ ﭼﻴﺰی ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ میﻛﺮﺩ، ﺳﺮﺭﺳﻴﺪﺵ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻫﺮچی میﺩﻭﻳﻴﻢ، ﺑﺎﺯﻡ ﻋﻘﺒﻴﻢ !
کسی ﺟﻮﺍبی ﻧﺪﺍﺩ !
ﻣﺮﺩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ : ﻫﻤﺶ ﺩﺍﺭﻳﻢ میﺩﻭﻳﻴﻢ، ﺑﺎﺯﻡ هیچی !
ﺯنی ﻛﻪ ﺟﻠﻮی ﺗﺎکسی ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺘﻮﻥ !
ﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭼﺮﺍ ؟
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﭘﺴﺮ ﻣﻦ ﺷﺶ ﺳﺎﻟﺸﻪ ﻭلی نمیتوﻧﻪ ﺑﺪﻭئه ... ﻫﺮﻛﺎﺭی میﻛﻨﻴﻢ نمیتوﻧﻪ ...
ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻴﭻﻛﺪﺍﻡ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﺩﻳﻢ ،
ﺑﻪ ﺯﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ، ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻮد ...
- سروش صحت
- تاکسی نوشتها