قسمت صد و چهل و سوم: امثال تو
صدام خسته و خواب آلود ... از توی گلوم در نمی اومد ...
- به داداش ... رسیدن بخیر ...
رفت سر کمد، لباس عوض کردن ...
- امروز هر کی رسید سراغ تو رو گرفت ... دیگه آخر اعصابم خورد شد ... می خواستم
بگم دیوونه ام کردید ... اصلا مرده... به من چه که نیومده ...
غلت زدم رو به دیوار ... که نور کمتر بیوفته تو چشمم ...
- مخصوصا این پسره کیه؟ ... سپهر ... تا فهمید من داداش توئم ... اومد پیله شد که
مهران کو ... چرا نیومده ...
راستی دکتر هم اینقدر گیر داد تا بالاخره شماره ات رو دادم بهش ...
ته دلم گفتم ...
ـ من دیگه بیا نیستم ... اون یه بار رو هم فکر کردم رضای خدا به رفتن منه ...
چشم هام رو بستم ...
نیم ساعت بعد، سعید هم خوابید ... اما خواب از سر من پریده بود ... هنوز از پس هضم
وقایع هفته قبل برنیومده بودم... نه اینکه از چنین شرایطی توی اجتماع خبر نداشته
باشم، نه ... پیش خودم گیر بودم ... معلق بین اون درگیرهای فکری ... و همه اش دوباره
زنده شد ...
فردا ... حدود ظهر ... دکتر زنگ زد ... احوال پرسی و گله که چرا نیومدی ... هر چی می
گفتم فایده نداشت ... مکث عمیقی کردم ...
- دکتر ... من نباشم بقیه هم راحت ترن ...
سکوت کرد ... خوشحال شدم ... فکر کردم الان که بیخیال من بشه ...
ـ نه اتفاقا ... یه مدلی هستی آدم دلش واست تنگ میشه... اون روز، حسابی من رو
بردی توی حال و هوای اون موقع... شاید دیگه بهم نیاد ولی منم یه زمانی رفته بودم
جبهه ..
و زد زیر خنده ... من، مات پای تلفن ... نمی فهمیدم کجای حرفش خنده داره ...
آدم جبهه رفته ای که خون شهدا رو دیده ... اما بعد از جنگ، اینقدر عوض شده ...
بیشتر اعصابم رو بهم می ریخت ...
ـ دیروز به بچه ها گفتم ... فکر نمی کردم دیگه امثال تو وجود داشته باشن ... نه فقط
من، بقیه هم می خوان بیای ... مهرت به دل همه افتاده ...
قسمت صد و چهل و چهارم: این آیات کتاب حکیم است
تلفن رو که قطع کرد ... بیشتر از قبل، بین زمین و آسمون گیر افتاده بودم ... بیخیال
کارم شدم و یه راست رفتم حرم ...
نشستم توی صحن ... گیج و مبهوت ...
- آقا جون ... چه کار کنم؟ ... من اهل چنین محافلی نیستم... تمام راه رو دختر و پسر
قاطی هم زدن رقصیدن ... اونم که از ...
گریه ام گرفت ...
ـ به خدا ... نه اینکه خودم رو خوب ببینم و بقیه رو ...
دلم گرفته بود ... فشار زندگی و وضعیت سعید از یه طرف ... نگرانی مادرم و الهام از
طرف دیگه ... و معلق موندن بین زمین و آسمون ...
می ترسیدم رضای خدا و امر خدا به رفتنم باشه ... اما من از روی جهل، چشمم رو
روش ببندم ... یا اینکه تمام اینها حرف هاش شیطان برای سست کردنم باشه ...
سر در گریبان فرو برده ... با خدا و امام رضا درد می کردم ... سرم رو که آوردم بالا ...
روحانی سیدی با ریش و موی سفید... با فاصله از من روی یه صندلی تاشو نشسته بود
... دعا می خوند ... آرامش عجیبی توی صورتش بود ... حتی نگاه کردن به چهره اش
هم بهم آرامش می داد ... بلند شدم رفتم سمتش ...
حاج آقا ... برام استخاره می گیری؟ ...
سرش رو آورد بالا و نگاهی به چهره آشفته من کرد ...
ـ چرا که نه پسرم ... برو برام قرآن بیار ...
قرآن رو بوسید ... با اون دست های لرزان ... آروم آورد بالا و چند لحظه گذاشت روی
صورتش ... آیات سوره لقمان بود ...
ـ بسم الله الرحمن الرحیم ... الم ... این آیات کتاب حکیم است ... مایه هدایت و رحمت
نیکوکاران ... همانان که نماز را بر پا می دارند و زکات می پردازند و به آخرت یقین
دارند ... آنان بر طریق هدایت پروردگارشان هستند و آنان رستگاران هستند ...
از حرم که خارج شدم ... قلبم آرام آرام بود ... می ترسیدم انتخاب و این کار بر مسیر و
طریقی غیر از خواست خدا باشه... می ترسیدم سقوط کنم ... از آخرتم می ترسیدم ...
اما بیش از اون ... برای از دست دادن خدا می ترسیدم ... و این آیات ... پاسخ آرامش
بخش تمام اون ترس ها بود ...
ـ حسبنا الله ... نعم الوکیل ... نعم المولی و نعم النصیر ... و لا حول و لا قوه الا بالله العلی
العظیم ...
خروج سفیانی یا ظهور سفیانی
این شخص از نوادگان ابوسفیان هست بهش میگن سفیانی
یکی از نشانه های اصلی ظهوره
که این شخص از شام که همون سوریه امروزی هست ظاهر میشه
اول خودش اهل تهذیب و مذهب جا میزنه خیلی طرفدار پیدا میکنه ولی انسان بسیار بی رحم و خونریزی هست که حدود نه ماه در سوریه می مونه بعد به طرف مکه و مدینه حرکت میکنه
این شخص توسط یاران امام زمان کشته میشه
نشانه های دیگه اش خیلی واضح هست
گفته شده زنان خودشون به شکل مرد و مردان خودشون به شکل زنان در میارن که به وضوح توی خیابون قابل مشاهده ست
آنقدرعاشقانهبراےِخدازندگۍڪنیم..
ڪہخداهمعاشقانہبگوید..
"وَاصْطَنَعْتُكَلِنَفْسِی"
تورابراےِخودمساختہام.シ!
#خدا
استادپناهیانمیگن
هدفمارسیدنبهجاییاست
کهبتونیمبهراحتیاز"راحتی"
بگذریم..🌱!'
#تلنگرانه
#بگیر_مومن
میگن روز قیامت بعضی از مردم؛
از خدا میخوان اونا رو به دنیا(:
برگردونه تا اعمال بهتری انجام بدن.✓
اما جواب اینه که:
« تو هر روز صبح به زندگی برگردونده میشدی، چه کردی؟!» 💔
فرصت ها رو نسوزونیم ❌
که زندگی دکمه ی بازگشت نداره...✋
#تلنگرانه
#بگیر_مومن
✍ #ضیافت_عظیم
🔹برخی افراد دعوت هیچ میزبانی را رد نمی کنند،و با شوق فراوان وارد میهمانی اش می شوند ، اما دعوت پروردگار خویش برای ورود به ضیافت عظیم #رمضان را رد کرده و یا بی هیچ اشتیاقی وارد آن می شوند، درحالیکه اگر برکات آن را می دانستند، آرزو می کردند که این ضیافت ،به جای یک ماه ،یک سال به طول می انجامید...
🌸 برخی از فضائل و برکات ماه مبارک رمضان منقول از پیامبر رحمت (ص) :
🌙 رمضان را رمضان ناميده اند؛ زیرا گناهان را مى سوزاند؛
🌙 درهاى آسمان در نخستين شب ماه رمضان گشوده مى شود و تا آخرين شب آن بسته نمى شود؛
🌙 درهاى دوزخ بسته گردد و درهاى بهشت گشوده شود و شياطين به زنجير كشيده شوند؛
🌙 اين ماه نزد خدا ، بهترين ماه است و روزهايش بهترين روزها و شبهايش بهترين شبها و ساعت هايش بهترين ساعتهاست؛
🌙 در اين ماه شما به ميهمانى خدا دعوت شده ايد و در زمره بهره مندان از كرامت خداوند قرار گرفته ايد؛
🌙 در اين ماه نفَسهاى شما تسبيح خداست و خواب شما عبادت است و اعمال شما پذيرفته و دعايتان مستجاب ...
📚 میزان الحکمه
🔸توصیه هایی برای روزه داران :
1- در وعده افطار سعی کنید افطار را با یک استکان گلاب گرم شده باز کنید
2- نان و پنیر و سبزی در راس افطار نباشد برای معده مضر است بهتر است افطار را با سوپ یا فرنی گرم یا حلوای ارد گندم بخورید
3- سعی کنید از زولبیا بامیه که از شیرینی جات مصنوعی درست شده اند استفاده نکنید
4- سعی کنید حداقل در این ماه از روغن کنجد و زیتون استفاده کنید.
5- سحرها از خوردن خاکشیر و تخم شربتی غافل نشوید.
#ماه_رمضان
✍ #طب_سنتی_اسلامی
🔸توصیه هایی برای روزه داران :
1- در وعده افطار سعی کنید افطار را با یک استکان گلاب گرم شده باز کنید
2- نان و پنیر و سبزی در راس افطار نباشد برای معده مضر است بهتر است افطار را با سوپ یا فرنی گرم یا حلوای ارد گندم بخورید
3- سعی کنید از زولبیا بامیه که از شیرینی جات مصنوعی درست شده اند استفاده نکنید
4- سعی کنید حداقل در این ماه از روغن کنجد و زیتون استفاده کنید.
5- سحرها از خوردن خاکشیر و تخم شربتی غافل نشوید.
#ماه_رمضان
✍ #طب_سنتی_اسلامی