📚داستان واقعی و آموزنده از اعضاڪانال
داستانی بنام #سادگی
🦋قسمت دوم
بعداز اینکه به خونمون برگشتم
برام نوشت اجی من شرایط ازدواج ندارم وغیرمستقیم گفت نمیخامت....(که تاالان هیچوقت دلیلش نفهمیدم) بااینکه حالم خیلی بدبودبهش پیام دادم وگفتم هرتصمیمی که بگیری براش ارزش قائل هستم (ازبس دوسش داشتم نمیفهمیدم چی گفت متوجه حرفاش نشده بودم فکرمیکردم داره شوخی میکنه ونظرش عوض میشه)
خیلی حالم بدبود بخاطرهمین هروقت پیام میداد باعصبانیت جوابش میدادم بیشترموقع هاباهم بحث میکردیم..اونروزا خیلی تحقیرشدم بخاطراینکه نمیخاست منو ولی من بهش علاقه داشتم..
.خطم خاموش کردم..
اون سال درسم بشدت افت کرده بود وکنکورقبول نشدم موندم پشت کنکور وتمام تلاشم بکاربردم تادانشگاه دولتی قبول شدم ...خط جدید گرفتم دوباره بهش پیام دادم وخبر قبولی دانشگام بهش دادم تبریک گفت دوباره داشتم وابسته میشدم وتحقیرمیشدم پیش خودم (پیش غرورم ..من…!دختری که به نامحرم محل نمیذاشت وحتی سلامم نمیکرد)حالم خیلی بدبود ازتحویل نگرفتنهاش وحرفاش...
دوباره خط جدیدگرفتم یک سال گذشت تااینکه رفتم خونشون برای دیدن خواهراش (البته بیشتربرا دیدن خودش)وقتی برگشتم خونه دوباره دلم هوایی شده بودباز پیام دادم ولی اخرین پیامش هیچوقت یادم نمیره که گفت ؛توخودت خواستی بامن باشی…،،احساس کردم له شدم اونجابود که تصمیم خودم گرفتم...خطم عوض کردم .. یک ساله که هیچ پیامی بهش ندادم ..اوایل برام سخت بود ولی بامشاوره ودرس ودانشگاه تونستم والان حالم خیلی خوبه....
درپایان خواستم بگم یه دختر همیشه پای غرور و عزت نفسش می مونه...من بخاطر اخرین حرفی که بهم زد پاروی دلم گذاشتم وحرفاش فراموش کردم فقط بخاطرغرورم وعزت نفسم…
درپایان به دخترها :هیچ کس ارزش شکستن ارزشهایت راندارد…
🦋 پایان
📚سرگذشت واقعی وآموزنده تحت عنوان
💘من از «قعر دوزخ» می آیم...!
💕 قسمت دهم و آخر
او که اصلا فکرش را هم نمی کرد کیان چنین حیوانی باشد با ناباوری به حرف هایم گوش می داد. سایه که پیاده شد، من هم گوشه خلوتی پیدا کردم و گریستم.
آن حس غریب همچنان قلب و روحم را تسخیر کرده بود.
دلم آغوش گرم و مادر را می خواست. هیچ جایی همچون آغوش او نمی توانست پناهگاهم باشد.
ساعت از دو بامداد گذشته بود که به خانه رفتم. می دانستم مادر تا بازگشتن من بیدار می ماند. مرا با آن چشمان سرخ و بارانی که دید با نگرانی پرسید: «چی شده پسرم؟»
خودم را درآغوش مادر انداختم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. دیگر نمی توانستم آن همه گناه و پلیدی را تاب بیاورم. هرآنچه در این سالها اتفاق افتاده بود را برایش گفتم. گفتم که پشیمانم و دنبال راه نجات می گردم. من حرف می زدم و از جفاهایی که در حق جوانهای مردم کرده بودم می گفتم وصدای ضربان قلب مادر را می شنیدم که هر لحظه تندتر از قبل می شد. اشک هایش روی صورتم می افتاد و آرام می گفت:
«کاش می ذاشتی من میمردم اما هیچ وقت دست به چنین کاری نمی زدی!» مادر حرفهایم را شنید و در حالیکه بدنش به وضوح می لرزید گفت:
«حق الناس به گردنته پسرم؛ اونم چه حق الناسی! هرچند باید تاوان سنگینی برای بخشوده شدن گناهات بدی اما هیچ وقت از رحمت خدا غافل نشو و بدون خداوند به اون بنده ش می نازه که از صمیم قلب توبه کنه و دیگه سمت گناه نره!»
و من آن شب صدای اذان صبح را که شنیدم، در آغوش مادر توبه کردم!
الان که سرگذشتم را از زندان برایتان می نویسم شش ماه از دوره محکومیت را گذارنده ام
فردای همان شب، تشکیلاتی که برایشان کار می کردم را لو دادم و همه مان توسط ماموران پلیس دستگیر شدیم.
باید بهترین سال های عمرم را در زندان بگذرانم و این همان تاوانی ست که مادر می گفت. مادر مرتب به ملاقاتم می آید.
خیلی شکسته و پیر شده اما با این وجود هر بار که می آید برایم آیه الکرسی می خواند و می گوید:
«از رحمت خدا ناامید نشو پسرم. حتم دارم عاقبت بخیر می شی چون از صمیم قلب توبه کردی!»
دلم برای روزهای با مادر بودن لک زده. هر روز و هر شب دعا می کنم تا وقتی از زندان بیرون می آیم قلب مهربانش از تپیدن بازنایستد. هیچ کس جز او نمی تواند به روح من آرامش بدهد. او همیشه می گوید:
«تو عاقبت بخیر میشی پسرم چون اون شب سایه رو نجات دادی و هم اینکه توبه کردی!» و من حتم دارم عاقبت بخیر خواهم شد چون دعای مادر پشتیبان من است؛ همان دعایی که مرا از قعر دوزخ نجات داد...
💕 پایان
📚داستان واقعی و آموزنده ای
تحت عنوان👈 زن آتش به دست
♻️قسمت دوم
سپس او را در برابر دیگ آوردند...
هنگامی که آن عذاب دردناک را به چشم دید، دانست که تنها یک جان بیشتر ندارد که آن را از دست خواهد داد و سپس به ملاقات خداوند خواهد شتافت...
اما فرعون که میدانست محبوبترین کسانِ او پنج فرزندش هستند؛ پنج فرزندی که برایشان زحمت میکشد و غذایشان میدهد، خواست شکنجهی او سختتر شود...
پس دستور داد پنج کودک او را ـ که از همه جا بیخبر بودند ـ بیاورند...
هنگامی که مادر خود را دیدند به او آویزان شدند و گریه کردند...
او نیز آنان را بوسید و کوچکترین آنها را به آغوش گرفت و سینهاش را در دهان او گذاشت...
فرعون که این صحنه را دید دستور داد تا سربازانش فرزند بزرگتر او را به سوی دیگ جوشان ببرند...
آن پسر مادرش را صدا میزد و التماس میکرد و از سربازان میخواست به او رحم کنند و سعی میکرد از دست آنان بگریزد...
برادران کوچکتر را صدا میزد و با دستان کوچکش سربازان را میزد... آنان نیز او را میزدند و میکشیدند...
مادرش اما او را مینگریست و با وی وداع میکرد...
طولی نکشید که کودک را در دیگ انداختند...
مادر میگریست و صحنه را میدید و برادران و خواهرانش چشمان خود را بسته بودند تا آن صحنه را نبینند...
روغن گوشتها را از آن بدن کوچک جدا کرد و استخوانهای سفید رنگ بر روی روغن شناور شد...
فرعون به سوی آن زن نگاهی کرد و دستورش داد تا به خداوند کفر ورزد...
اما او نپذیرفت... فرعون خشمگین شد و دستور داد فرزند بعدی را از او گرفتند و در حالی که گریه و التماس میکرد در روغن جوشان انداختند... لحظاتی بعد استخوانهای او نیز در برابر چشمان مادر بر روی روغن آمد و با استخوانهای برادرش در هم آمیخت...
مادر اما بر دین خود استوار بود و به دیدار پروردگارش یقین داشت...
سپس فرعون دستور داد تا فرزند سوم را به سوی دیگ ببرند و در آن اندازند...
با او نیز همانند دو برادر دیگر رفتار کردند...
مادر همچنان بر دین خود ثابت بود...
پس فرعون دستور داد فرزند چهارم را نیز در روغن گداخته بیندازند...
سربازان به سوی او آمدند...
او که کم سن و سال بود خود را به مادرش آویزان کرده بود...
سربازان خواستند او را ببرند... اما کودک گریست و خود را به پاهای مادر انداخت...
اشکهای مادر بر روی پاهایش میریخت و در این حال سعی میکرد او را نیز همراه با برادرش به آغوش خود گیرد...
🔰 ادامه دارد
فیلم سینمایی احضار ۱ دوبله فارسی👇
https://www.aparat.com/v/JeZPM
داستان ترسناک "مهمان جن"🔞
(قسمت اول)
این داستان رو که میخونید بنده از زبان عمویم که چن سال پیش برام تعریف کرده بود نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد.
پاییزسال هفتاد و هشت بود اواسط مهر ماه که همه مردم روستا اونهایی که زمین کشاورزی داشتن مشغول شخم زنی زمین هاشون بودند و من نیز چون فرزند کوچک خانواده بودم و سه سالی میشد ازدواج کرده بودم ، همه برادرا و خواهرامم که از من بزرگتر بودند همه شون ازدواج کرده بودند و سر خونه زندگی خودشون بودند و بنده چون فرزند آخر بودم پیش پدر و مادر پیرم مانده بودم و وظیفه مراقبت از اونها بر عهده من بود، و پدر و مادرم پیش من زندگی میکردن از انجایی که من تنها بودم و کسی نبود در کارهای کشاورزی به من کمک کنه مجبور بودم از صبح خروس خون تا نیمه های شب سر زمین باشم یا گاها شب رو نیز همونجا میموندم ،
یک شب از شبای پاییز بود و من نیز با تراکتور داشتم زمین رو شخم میزدم. ساعت حدودا یازده شب بود ، رو تراکتور که بودم احساس میکردم کسی اسم منو صدا میزنه تراکتورو نگه داشتم دقیق گوش دادم ولی صدایی نیومد دوباره مشغول به کار شدم ولی بازم همون صدا منو صدا زد دوباره نگه داشتم و گوش دادم ولی بازم صدا قطع شد بازم اهمیت ندادم و شروع کردم به شخم زدن ولی انگار اون صدا بازم اسم منو صدا میکرد دقیق گوش کردم انگار کسی چند قدمی تراکتور پا به پای من میومد و صدام میکرد ولی من هرچقد نگاه میکردم کسی یا چیزی نبود حتی چراغ تراکتور رو به طرف صدا گرفتم ولی بازم کسی نبود از اونور هم نور مهتاب تاحدودی به روشنایی صحرا کمک میکرد ولی چشمای من کسی رو نمیدید، پیش خودم گفتم حتما خیالاتی شدم از خستگی زیاد و گرسنگیه وگرنه این زمینا که حدودا سی کیلومتر از روستا فاصله داره کسی این موقع شب اینجا ها نمیاد ،واسه همین تراکتورو نگه داشتم و تو خورجینم مختصر غذایی بود رو برداشتم و چن متر اونطرف تر سفره رو پهن کردم ،
همین که سرمو رو به طرف خورجین گرفته بودم و ته خورجین داشتم دنبال قاشق میگشتم سرمو که برگردوندم دیدم حدودا ده متر اونطرف تر دونفر ایستاده بودن و به من نگاه میکردن ولی صورتشون مشخص نبود.
🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
سلام به تمامی اعضای کانال عجایب ترسناک
تشکر میکنم از کانالتون خیلی عالیه 👌
خوب منم اومدم یکی از تجربیات وحشتناک زندگیمو بگم...
من عادت دارم توی یک هفته وقتی، وقت ازاد دارم به پیاده روی برم معمولا ساعت ۷یا هشت برم.
خلاصه یکی از روز ها توی یک کوچه خلوت آهنگ گذاشته بودم وداشتم راه می رفتم.
که یک سایه افتاد به دیوار معلوم بود سایه ی یک مرده...
منم تند تند راه می رفتم اون سایه روی دیوار تند تر حرکت کرد چون قبلا از این تجربیات داشتم فهمیدم این سایه انسان نیست
چون صدای هیچ قدمی نمیومد چون کوچه خلوت بود دویدم اون سایه هم دوید بعد یهو غیب شد به جاش یه گربه کنارم راه رفت زیاد شکه نشدم
ولی دیگه از اون به بعد دیگه توی اون کوچه نرفتم
darya
◾️ #داستان #ارسالی #ت
🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
میخوام داستانمو برات بگم
سلام من ایرن هستم و ١٢ سالمه من در مدت چند وقت پیش یه اتفاق برام افتا د
و همین تور چند سال پیش این اتفاق برای دختر خالم افداد اطفاقی که افتاد من چند روز بود ساعت ٣ شب بیدار میشدم من درکرج زندگی میکنم بابام کارگردان فیلم هست و مادرم تدوین گر بابام شبا ساعت ٢الا٣ بیدار میشدم اوایلش بیدار میشدم یکی بالا سرم بود و هی صدام میکرد ایرن ایرایرن بعد پتو میبوردم پایین دیدم هیشکی نبود همین طوری اطفاق می افتاد از اون به بعد تا بیدار میشدم از ترس نمی تونستم تکون بخورم و چندوقت بعد که رفتیم شمال اون یکی خونمون و پیش دوتا سگام چیکو و گاور یبار اونجا سیل اومد و ماشین بابام بود و مامان بابام بیرون بودن رفتن پیشه زمینمون اجیم خواب بود منم داشتم از طبقه بالا بیرونو نگاه میکردم که یه دفه چنتا چیز تو ماشینمون بود ماشینمون پارس هس پارس پهنه بعد سگام یه دفته پارس کردن سگام نر و ماده هن ماده ژرمن بودچیکو نر سراب هس اونم اسمش گاوره یه دفه پارس کردن اون همش به ماشین پنجه میزدن یه دفه به من نگاه کردن بعد به من پارس میکردن که یهو یه چیز نگاه میکرد بعد جیغ کشیدم مامان وبابام اومدن و هالا داستان خونه مادر بزرگمو میگم اونجا یه زیر شیروونی داره که قبلن گاو بود و یه چیزی گاوه روکشت و هنوز روح گاوه هستش که یه شب هموجا خواب دیدم یه نفر مرده و مراسم براش گرفتم همه فامیلا اومدن بعد دیدم رو قبرش ماشین گذاشتن بعد اومد بیرون دقیقا روز بعد همین اتفاق برای فامیلمون افتاد که ٤ تا بچه داش پسر کلاس ٧ دختر ٢٤ ساله و دو دختر کلاس ٥ جم اون یه مادر بود اونجا خیلی جن داره
هالا داستان دختر خالم که خیلی ترسناکه 😨😨😰😱
یبار با پسر خالم که کلاس ٥ بود و دختر خالم اون موقه کلاس ٤ بود که منو پسرخالم رفتیم خونه عمومون دخترخالم
بیرون پشت درخت قایم شد و یدفه یکی صداش کرد کیمیا کیمیا ....
بعد گف بله همینجوری صداش میزدولی اخرین بار یه صدا جیغ پیشش اومد
دختر خالم کیمیا جیغ کشید به پسر خالم بنیامین گغت کیمیا داره جیغ میکشه همه اومدن کیمیا گف یه صدا همش منو صدا میزد بعد جیغ کشید همه تعجت کردن وحشت زده شدن و در اخر داشتیم میرفتیم یه دفه دختر خالم یه مردو دید جلو خونشون جیغ کشید و پسر خالم و من دیدیمش زود رفتیم خونه خالم به خالم گفتیم ولی خالم باور کرد از اون موقه دیگه همیشه شبا همو ن مرد ده میومد و به همه گفتیم هیشکی باور نکرد تا یه شب یکی از همسایه ها اومد بیرون و کشته شد امپلانس اومد و گف مرده ازاون به بعد هیشکی شب نمیتونست بیاد بیرون و دختر خالم شبا منو ت اتاق زندانی میکرد انگاری جن گرفتش 😨😨
و بردیمش دکتر گف دیوونه شده بعد چند روز جن اومد بیرون و دیگه اینطوری نشد من پسر خالم بنیامین سگ دوبرمن داره که توله اورد وتوله هاش مردن بعد چند روز پرسو جو کرد هیشکی نمیدونس تا شب دیگه منو دختر خالمو پسر خالم رفتیم سر پشت بوم که دیدیم عمه مون داره و توله دوم به قتل رسید
امیدوارم از این چند داستان واقعی خوشتون بیا د😨😨😨😨بای🎃
◾️ #داستان #ارسالی #ترسناک