تو زندگیتون همین که محمود درویش میگه رو هر روز بهش بگید
اولاً : دوست دارم
ثانیاً : هر آنچه بینمان رخ داد، اولاً را از یاد نبر :))
سَمیح🕊
آه از اشکهایی که از دوچشمِ علی رویِ صورتت میریخت...
علی دارد جان می دهد...🥲💔
سَمیح🕊
فدای غریبی این زن و شوهر....
پس علی سر فاطمه را به دامن گرفت...
[این عاشقانه هارو هیچ جای دنیا پیدا نمیکنی]
و زهرا را به سینه خود چسبانید...
شروع به وصیت کرد زهرا
گذشت تا رسید به اینجا که فرمود علی جان!
نگذاری بر جنازه من حاضر شوند یکی از آنها که برمن ستم کردند...
و حق مرا گرفتند...
ایشان دشمن من و رسولخدا اند...
نگذاری احدی از ایشان و اتباع ایشان برمن نماز کنند
(دارم مینویسم شما عمق غربت رو میفهمید...؟)
و مرا در شب دفن کنی🥲💔
وقتی که دیده ها در خواب باشد...
[در کشف الغمه روایت کرده]
حسنین از در در آمدند
گفتند ای اَسماء...
مادر ما اینوقت چرا بخواب رفته؟
[آه مادر]
اَسماء گفت مادر شما بخواب نرفته ولیکن برحمت رب الارباب رفته...
حسن خود را روی مادر افکند
و روی مادر را میبوسید
و میگفت ای مادر بامن سخن بگو
كلّميني...🥲💔
(آه از غریبی...)
سخن بگو پیش از آنکه روحم از بدن مفارقت کند...
حسین روی پایش افتاد
[أه ياحسين...]
و میبوسید مادر را و میگفت
ای مادر
ای مادر
ای مادر
واأمّاه...
منم فرزند تو حسین...
بامن سخن بگو قبل آنکه دلم شکافته شود...
مردم فوج فوج بتعزیه بسوی علی می آمدند
(اینجا رو تصور کنید تو رو خدا)
علی نشسته بود
حسنین پیش پدر نشسته بودند
و میگریستند
آخ حسینم
و مردم به گریه ایشان میگریستند
(مردمی که گفته بودند زهرا یا صبح گریه کن یا شب ها...)
مردم جمع شده بودند
انتظار بیرون آمدن پیکر مادر را میکشیدند
ابوذر آمد و گفت بیرون آوردن پیکر بتاخیر افتاد
چون پاسی از شب گذشت
و دیده ها بخواب رفت
پیکر را بیرون آوردند (شرمنده ام )