میدانم که زندگی تکامل سفید و سیاه است
غم و شادی ، امید و ناامیدی ، زشتی و زیبایی
شاید مقصر من باشم که هنوز این مسئله را
به خوبی باور نکرده ام . . اما از این پارادوکس
به شدت خسته میشوم ، انگار همیشه روی
سیاهش غلبه میکند ولی در همان تاریکی،
نور روی سفید این زندگی هم به چشمانم میتابد
آن لحظه درکم از کار میافتد ، نمیفهمم الان
باید کدام را ببینم چه واکنشی نشان دهم
بعدا متوجه میشوم که باید میانه رفتار کنم
نه آنقدر بد زندگی را ببینم نه آنقدر خوب که
فکر کنم قرار است همه چیز مطلقا خوب یا بد بگذرد
ولی آن لحظه از زندگی خسته میشوم ،
اگر دکمه پایان داشتم قطعا در این لحظات سردرگمی
آن را میفشردم و ذهنم را آرام میکردم
اما نمیشود ، نمیشود که نمیشود که نمیشود
باید تحمل کرد تا جو یکسان و ثابت شود
تا ذهنم تشخیص دهد امروز کدام روی زندگی به ماست
مثل همیشه؟بازهم نمیدانم
اینكه دلتنگ توام، اقرار میخواهد مگر؟
* یاد و خاطره مشهد ۱۴۰۴ 🤍/