مُنیب ؛
این فیلمو دیدید؟ فقط کافیه پشت صحنه اش رو میگرفتیم یه دختر با پرنسسی ترین لباس ها و کفش داره وسط بلو
۶۵۵ بارم نزدیک بود با لبخند برم زیر ماشین
مُنیب ؛
به لطف و همراهی شما ۱۲۰ عدد شاخه گل رز در تجمعات دیشب بین ماشین های کاروان پخش شد ، امیدوارم لبخن
دیشب میخواستم پرچم حزب الله بخرم دیرم شده بود گفتم فردا شب میگیرم ، وقتی داشتیم گل میدادیم یکی از ماشینا یهو یه پرچم حزب الله داد دستم :)))))))))))))))))))))
من خیلی آدمِ "اگه اونی که ناراحتم کرده ناراحتیمو ببینه و ناراحت بشه چی؟پس ناراحتیمو نشون نمیدم"ای هستم .
صدای فریاد "کجا رفتی" سکوت حاکم بر فضا را شکست، در شعاع ۱۰۰ متری قطعه تازه ای که منتسب به شهدای جنگ رمضان و ۱۲ روزه بود همه گوش هایشان تیز شد که این صدا آن هم ساعت ۲ نصف شب بابت چیست؟ فضای سنگین و غمبار آن قطعه را بیشتر از چند دقیقه نمیتوانستی تحمل کنی انگار هربار باید به عقب برمیگشتی نفسی تازه میکردی و دوباره ادامه میدادی به دیدن جوانهایی که پر پر شده اند به دیدن لبخند کودکانی که حالا عکسشان بر سر مزارشان بود، چند ردیف جلوتر سر مزار شهید مرتضی مهدور چند جوان ایستاده بودند و آن صدای دردناکی که هنوز ادامه داشت از بین آنها به گوش ما میرسید، همیشه از دیدن غم ادمها از اینکه نتوانم مرهمی باشم بر زخم هایشان میترسیدم ولی این مدت این حس را هزار بار تجربه کرده بودم، جوان سر بر عکس رفیق شهیدش گذاشته بود و بلند بلند گریه میکرد انقدر شدید بود که اشک هایش از قاب شیشه ای عکس سرازیر میشد و هیچکس هم نمیتوانست آرامش کند، همیشه کلمه مرد برایم معنای استقامت داشت اما انگار زور دلتنگی از این استقامت بیشتر شده بود .. دلتنگی او را از پای دراورده بود و با غم هایش تنها گذاشته بود.. بعد از گذشت یک ساعت هنوز هم صدای گریه ی آن جوان را میشنیدم و این بار باز هم من ماندم و غمی که از آن من نیست که بتوانم به خاطرش سفره دلتنگی دلم را باز کنم و بر سر آن اشک بریزم و نه آنقدر این غم دور است که بتوانم فراموش کنم ..
غمیکهازآنمننیست /