و خاک آن روز تو را ندا خواهد داد که:
ای انسان!
چرا بیدار باش سحرگاهی مرا پاسخ نگفتی؟
اینک، غروب
اینک، خواب
و، اینک، خاک!
تضادهای درونی
صفحه صد و هفده / نادر ابراهیمی
وقتایی که میرم پیش آدم ها درد ودل میکنم،
انگار بعدش همه چی بدتر میشه احساس ترحم پیدا میکنم، فکر میکنم الان طرف قراره در مورد حرفام چه فکرایی بکنه و چه ذهنیتی داشته باشه و کاش قبل از اینکه تصمیم بگیرم با کسی حرف بزنم یکی بزنه تو سرم و بگه نیازی نیست حرف بزنی..
و البته که حسم درست درمیاد، دقیقا تو بحث های بعدی طرف تمام این نقص های منو تو بدترین موقعیت به روم میاره و منو متوجه میکنه که نباید هیچ وقت جلوی ادما خود خود خودمو نشون بدم چون هرلحظه منتظر اینن که یه باگ رو به عنوان پلن حمله بعدی ذخیره کنند و بکوبن تو سرم.
کسی از جنگ و شروع جنگ خوشحال نیست!
ویرانی و پرپرشدن هموطن خوشحالی ندارد
شادی من باب این است که بالاخره جواب دادیم
بالاخره نشان دادیم هر کنشی واکنش دارد
نشان دادیم دوران بزن در رو تمام شده .