eitaa logo
ازاینجا‌که‌مَنم ؛
419 دنبال‌کننده
116 عکس
35 ویدیو
0 فایل
حال من بد نیست و یعنی هیچ جای بدنم درد نمی‌کند ولی اگر بخواهی حالم را عمیق‌تر جویا شوی اینجا میان ِحرف‌هایم ، حال‌درونم پرسه میزند . همون مُنیب /
مشاهده در ایتا
دانلود
مرغ روحم پر زنان اندر هوای زینب است . . * جشن زینت الحیدر 💚/
گاها ما عشق رو با خیلی چیزا جا به جا میگیریم و همون باعث میشه دیگه قبولش نداشته باشیم
تسلیم ظواهر میشیم ، فکر میکنیم خلا ایجاد شده درونی نسبت به عشق که توسط سوشال مدیا در داخلمون فرو شده و با هر کسی و ناکسی سعی میکنیم پرش کنیم اسمش عشق ..
فکر میکنیم وابستگی افراطی و بی منطقی ک از سر کمبود هامون ایجاد شده اسمش عشق و بی‌تابی برای معشوق ..
دستامون رو به طور خودخواسته میگیریم جلوی چشمامون و به اصطلاح میگیم عشق کورمون کرده ..
رکب خوردی کیومرث ... عشق اگر قرار بود همینقدر بی خود و بی جهت و دردسترس باشه که دیگه اسمش عشق نبود .. که دیگه مقدس نبود ..
انگار تمام دیوارهای دنیا، بی‌آن‌که صدایی داشته باشند، روی من خم شده‌اند. نه کسی هست که صدایم را بشنود، نه نوری که بتوانم دنبالش بروم. سال‌هاست میان سایه‌ها راه می‌روم، مثل کسی که مرده ولی هنوز یادش رفته از زمین برود. آدم‌ها را می‌بینم که لبخند می‌زنند، که می‌دوند، که عاشق می‌شوند، اما در چشمشان چیزی نیست جز خستگیِ تکرار. هرکدامشان دروغی بر دوش می‌کشند، و اسمش را زندگی گذاشته‌اند. من هم زمانی سعی کردم مثل آن‌ها باشم، اما تهش فقط بیشتر از خودم دور شدم. شب‌ها، وقتی همه‌چیز ساکت می‌شود، فکر می‌کنم شاید اگر محو شوم، اگر هیچ شوم، تازه می‌شود آرام گرفت. تنهایی مثل ماری به جانم پیچیده؛ نه درد می‌آورد، نه می‌گذارد بمیری. فقط هست، مثل هوا، مثل سایه. هر بار که می‌خواهم ازش فرار کنم، خودش را در من پنهان می‌کند. نمی‌دانم چه شد که از زندگی جا ماندم. شاید از همان روزی که فهمیدم هیچ‌کس قرار نیست آدم را بفهمد. فهمیدن، لعنتی‌ترین چیز دنیاست؛ چون وقتی فهمیدی، دیگر نمی‌توانی مثل بقیه بخندی، نمی‌توانی ساده باشی. فقط می‌مانی، با تمام زخم‌هایت، و وانمود می‌کنی هنوز زنده‌ای. دلم می‌خواهد به گذشته برگردم، به جایی که هنوز چیزی درونم نمرده بود. اما آن روزها هم اگر نگاه کنی، پر از خستگیِ پنهان بود. شاید من از اول هم غریبه بودم، در این دنیا، در این تن، در این ذهن پوسیده. بیرون، مردم هنوز دنبال خوشبختی می‌دوند. اما من دیگر نمی‌دوم. فقط نگاه می‌کنم، به این نمایش بی‌پایان، به این بازی بی‌معنا. شاید تهش چیزی نباشد جز سکوت. سکوتی که مثل رحمِ تاریکی، همه‌چیز را در خودش فرو می‌برد. و شاید... آن‌جا، بالاخره، بشود برای لحظه‌ای، بی‌درد بود. به نظر می‌رسد تنهایی هم مثل یک بیماری‌ست که با آن به دنیا می‌آیی و هرچه بزرگ‌تر می‌شوی، فقط یاد می‌گیری قشنگ‌تر پنهانش کنی. هیچ‌کس نمی‌پرسد پشت این نگاه خسته چه خبر است، یا چرا لبخندت همیشه ناتمام می‌ماند. آدم‌ها از حرف‌های تلخ می‌ترسند، از زخم‌هایی که هنوز بازند، از صداقتِ درد. و من سال‌هاست یاد گرفته‌ام سکوت کنم، چون سکوت، حداقل، خیانت نمی‌کند. هر بار که در آینه نگاه می‌کنم، چهره‌ای می‌بینم که انگار از درون پوسیده، اما هنوز وانمود می‌کند زنده است. دیگر حتی اسم خودم هم برایم غریبه شده. احساس می‌کنم روح من در جایی جا مانده، شاید میان کوچه‌ای خاموش، در شبی که هیچ‌کس نگاهم نکرد. و حالا فقط سایه‌ای از او مانده‌ام، در جسمی که راه می‌رود، می‌نویسد، اما دیگر هیچ‌چیز را حس نمی‌کند. -بهروز یزدانی
موضوع بر سر اُمید بود ، چیزی بسیار مقدس تر از زندگی . . * واپسین لحظات اُمیدواری ✨/