eitaa logo
🌝𝓶𝓪𝓱𝓸 𝓴𝓱𝓸𝓻𝓼𝓱𝓲𝓭🌚
56 دنبال‌کننده
20 عکس
1 ویدیو
0 فایل
شروع بی پایانمون:۲۶/۳/۱۴۰۵ توجه توجه❌این رمان کاملا خیالی است و شایعه سازی نکنید❌🎀 آیدی مالک: @Meshkatabdi ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_28oi9w6&btn=ماه.و.خورشید
مشاهده در ایتا
دانلود
روز خودمو خودت مبارک من که کسی بهم نگفت 😔روزت موبارککککک😘😘 🌀🛐 مشکات:مرسی عزیزم الهی من بهت تبریک میگم قشنگم
روز دختر رو به همه‌ی دختران سرزمینم تبریک میگم💗 🌀🛐 مشکات:منم به همتون تبریک میگم
«🌝ماه و خورشید 🌚» Part5 -ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ رفتم پایین و زنگ زدم به بنیامین (مکالمه بین بنیامین و دانیال) بنیامین:سلام دادا چطوری؟ دانیال:سلام قربونت خونه ای؟ بنیامین:آره خونم دانیال:میای اینجا باید باهات صحبت کنم بنیامین:باشه داداش الان میام لباس پوشیدم و راه افتادم سمت خونه دانیال وقتی رسیدم زنگ رو زدم و دانیال در رو باز کرد دانیال:به داداش چطوری بنیامین:قربونت داداش دانیال:بیا تو دم در بده وارد خونه شدم دانیال برام چایی آورد و بهش گفتم بنیامین:داداش چیکار داشتی دانیال:میشه یه کاری برام کنی؟) بنیامین:آره داداش تو جون بخواه دانیال:من یه چند وقت باید برم ترکیه میتونی حواست به پانیذ و گندم باشه بنیامین:آره داداش معلومه که میشه دانیال:مرسی داشتم با بنیامین حرف میزدم که دیدم پانیذ و گندم بیدار شدم سحرو گندم:سلام دادا بنیامین بنیامین:سلام آجی ها دانیال:سحر و گندم بشینین می‌خوام یه چیزی رو بهتون بگم سحر و گندم نشستن دانیال:من یه چند وقت می‌خوام برم ترکیه برای به کاری توی این تایم بنیامین حواسش بهتون هست سحر و گندم:چییییییییی😳 دانیال:همین که شنیدین نویسنده : مشکات 🌀🛐 طراح:رزا 🌀🛐
سلام دخملا 💞✨🤏🏻🎀
بنیامین بهبهانی سن:۲۶ شغل:یوتوبر خصوصیات:نولنز،خوشگل،خوشتیپ،جذاب ،روی خواهرش غیرت داره (چون فنشم🦦)
سلام خوجملا 🎀🤗
رند شدیم✨🎀🤗🤗😭
به ماند به یادگاری
۵۰ تاییمون مبارک 🥳🥳🥳🥳🥳🥳
«🌝ماه و خورشید 🌚» Part6 -ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ--ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ- داشتیم میرفتیم توی اتاق که دانیال گفت دانیال:بچه ها ساک من هم جمع کنید پانیذ و گندم:باشه (بغض) بلند شدم رفتم سمت سحر و گندم دانیال:آجی ها گریه نکنید بر میگردم پانیذ:آخه ما دلمون برات تنگ میشه دانیال:زود میام گندم:قول میدی؟) دانیال:معلومه که قول میدم احساس میکردم دخترا نمیخوان با من باشم این چند وقتی که دانیال نیست بنیامین:داداش دانیال:جانم بنیامین:احساس میکنم دخترا با من راحت نیستن دانیال:نه داداش دخترا بخاطر اینکه من ناراحتم اینجوری میکنن بنیامین:داداش کی میری؟) دانیال:۱ساعت دیگه د بنیامین:اوکی پس من میرم خونه هر موقع میخواستی بری بگو بیام تا فرودگاه برسونمت دانیال:باش داداش سوار ماشین شدم و رفتم جلوی در پارکینگ وایسادم ریموت رو زدم و رفتم تو ماشین و پارک کردم و رفتم بالا کلید انداختم رفتم تو بنیامین:آجی کجایی هستی:تو اتاقم بنیامین : رفتم سمت اتاق در اتاق و باز کردم و رفتم تو بنیامین:سلام به زندگی داداش هستی:سلام بنیامین:هستی با آژانس میری؟) هستی:آره دورت بگردم بنیامین:اگر چیزی شد بهم زنگ بزن هستی:باشه داداشی بنیامین:بیا بریم بچینیم برای خودم و خودت چایی بیاری هستی:چشم عباس آقا 🤡 بنیامین:بچه پرو 😁 رفتم چایی بریزم که دیدم یکی دستش رو گذاشت روی شونم ترسیدم و لیوان چایی از دستم افتاد و شکست بنیامین:هستی چیکار میکنی؟)🤬😡 هستی:ب..ب..بخشید(با بغض) بنیامین:بلند شو برو اونور من خورده شیشه هارو جمع کنم هستی:باشه(با بغض) هستی زد اونو شکوند آنقدر عصبانی بودم که یادم رفته بود دکتر گفته بود عصبانیت زیاد باعث بیهوشی و کم بود اکسیژن میشه که همون لحظه احساس کردم قلبم درد گرفت بنیامین:آخ قلبم داشتم گریه میکردم که یهو صدای بنیامین اومد گفت آخ قلبم و یادم رفته بود که آسمش به قلبش فشار میاره سریع از جام بلند شدم و رفتم پیشش هستی:داداشی خوبی؟)😧 بنیامین: نه و از حال رفت توی بغلم منم از کنار شیشه خورده ها آوردمش کنار روی مبل خوابوندمش ۵ تا پامپ از اسپریش زدم براش و نشستم کنارش یه ذره باهاش حرف زدم و بعدش رفتم اون شیشه خورده هارو جمع کردم و دوباره اومدم کنارش نشستم و بهش نگاه کردم کم کم چشمام و باز کردم و دیدم هستی داره بهم نگاه می‌کنه تا فهمید بهوش اومدم سریع منو نشوند هستی:داداشی حالت خوبه؟)😧 بنیامین:آره دورت بگردم حالم خوبه هستی:داداشی من مسافرتم و کنسل کردم تا پیش تو باشم چون باید ازت مراقبت کنم بنیامین: چییییییییی تو که خیلی ذوق داشتی برای این سفر هستی:باید از داداشم مراقبت کنم یا نه؟) بنیامین:آخه تو خونه تنها میمونی دانیال گفت من مراقب گندم و پانیذ باشم هستی:خوب بگو بیان اینجا بنیامین:اکی (مکالمه بین دانیال و بنیامین دانیال:سلام داداش خوبی بنیامین: سلام مرسی هنوز نرفتی دانیال:نه هنوز نرفتم بنیامین:آهان باش پس بهم بگو بیام دنبالت فقط دانیال هستی سفرش رو بخاطر من لغو کرده میشه به بچها بگی بیان اینجا که هستی هم تنها نباشه؟) دانیال:باشه داداش میگم بهشون چرا کنسل کرد؟) بنیامین:به خاطر من دانیال:چرا چت شد بنیامین:هیچی به هستی گفتم بره برای خودم و خودش چایی بریزه یهو دست گذاشتم روی شونش ترسید لیوان از دستش افتاد شکست منم باعصبانیت جمعش کردم دکتر گفته بود که نباید به خودت استرس یا عصبانیت بدی منم یادم رفته آسمم هم زد بالا قلبم رو گرفتم هستی دویید سمتم و منو گرفت منو گذاشت روی مبل تا به هوش برای همین هم نرفت دانیال:اوه پس حالت خیلی بد بوده بنیامین:آره دانیال:بیا دنبالم الان بچه ها هم ببر خونه ی خودت بنیامین:باشه داداش نویسنده:مشکات 🌀🛐 طراح رزا 🌀🛐