«🌝ماه و خورشید 🌚»
PART1
---------------------------------------------------------
گندم:سلام اسم من گندمه فامیلیم هم سهرابی هست من بچه وسط خانواده هستم خوب بریم سراغ داستان
گندم:خسته از سرکار برگشتم و رفتم دیدم پانیذ داره غذا درست میکنه(نویسنده:با خواهر و برادرش توی یک خونه زندگی میکنه)
گندم :به به میبینم بوی غذا راه انداختی اونم قرمه سبزی که من عاشقشم
پانیذ :بله دیگه ما اینیم
گندم:یهو دیدیم دانیال اومد خونه
دانیال :سلام بر اهالی خانه(با صدای بلند
گندم:چته کر شدم
پانیذ:راست میگه
دانیال:اینارو ولش کن چه بوی غذایی میاد
پانیذ:بله دیگه دستپخت منه
دانیال:به به پس من سفررو میندازم
دانیال:سفررو انداختم و نهار رو خوردیم
#حامی
امشب یه کنسرت داشتم رفتم که یه استایل بزنم اینم از استایلم عالی شده
#گندم
نیلا بهم زنگ زد
(مکالمه کیمیا و گندم)
گندم:سلام
نیلا:سیلام خوبی؟
گندم:خوبم چی کار داستی؟
نیلا:میخواستم بگم بلیت کنسرت حامیم گرفتم میای من و تو و جانا بریم
گندم:آره
نیلا:باش ساعت ۵ میام دنبالت
گندم:اکی
نویسنده:مشکات🌀🛐
طراح:رزا🌀🛐