هدایت شده از خورشیدگردون
میخواهم از آخرین باری که کسی از ته قلبش مرا بوسید و بغلم کرد صحبت کنم اما یادم نمی آید.
میخواهم از آخرین کسی که مرا در آغوش کشید و گونه هایم را بوسید بگویم اما یادم نمی آید.
نمیتوانم بگویم همیشه اما همیشه من آدم ها را بغل کرده ام، اینکه بگویم من بوسیدم شان هم اشتباه است چون من از بوسیدن خوشم نمی آید اما علاقه ی بسیاری به بوسیده شدن دارم.
میدانم که بعضی تان میگویید که مهم است مگر توسط دیگری بغل شوی؟ خودت را بغل کن و از اینجور دلداری های بیخود و بی جهت.
اما من حتی خواستم خودم را بغل کنم،
درست جلوی آینه اما سخت است.
کله ات به کله ی آدمک مو فرفری با چشم های بادامی توی آینه میخورد.
دردت می آید.
بغل کردن خود سخت است. درد آور است.
خواستم چشمهایم را ببوسم اما مگر میشود با لبهایم چشمهایم را ببوسم؟ نه، نمیشود. در آینه هم نمیشود زیرا مقابل لب هایم، لب هایم قرار میگیرند و چشم هایم را نمیتوانم ببوسم، چشم هایم فقط باید توسط "تو" بوسیده شوند.
گاهی اوقات دلم میخواهد جوری در آغوشت بگیرم و در وجودم پنهانت کنم، که تمام زخم ها و آسیب های دنیای اطرافت، به جای برخورد باتو به من اصابت کند و از درد دلتنگی های طاقت فرسایت در امان بمانی
کاش میتوانستم سپر بلایت شوم..