پیچیده ترین معادله شدی برایم
دلتازدم و نیامد ان به کارم!
با دیدن لبخند چو ماهت...
احساس عمیق و خوب دارم
انگار،ریشه ی حقیقی دارم!
هدایت شده از عیون.
و اما مآه.
نمیدانم چگونه میتوان کلمات را برای توصیفِ او چید و بر نوکِ قلم چرخاند که ذرهای از این تاخت و تازِ اشکها بر دیدگان، کم شود و در قالب مکتوبات درآیند.
مآهِ شبِ چهاردهِ قبیلۀ بنیهاشم بود در میانِ چند ستارۀ درخشان؛ دو نیمهاش کردند. نخست از یمین و یسار و سپس، شقُالقمر کرد..
اما هر چه باشد مآه است، کوچک و بزرگ ندارد. هنوز هم از آسمان بر زندگیِ کوچکِ کوتاهمان میتابد و ای کاش لطفِ نورانیاش را از سرمان کم نکند که آن روز، روزِ مرگِ ماست.
سقای آب و ادب؛ به شیوۀ عراقیها صدایت میزنم!
امام عباس؛ فدای سرت اگر اهلِ حرم فریادِ العطش سر دادند و آب نرساندی. تقصیرِ آب بود که غریبی کرد و مَشک، که بیوفا ماند. شما هنوز هم همان قویترین عمو عباسِ خوش قد و بالا و مهربانی.
آن دفترِ شعری که تو ناخوانده گذاشتی
دلتنگیِ خود را وسطش تا زده بودم . . .
پروین ِنوروزی