گویی نجوايی میآمد از جایی میانِ نبودن؛ صدایی که نه به تن تعلق داشت و نه به مرگ، زمزمهای مانده در فاصلهی خاک و خاطره، شاید بازماندهی حسی که هرگز اجازهی زیستن نیافت و حالا تنها، خودش را به یاد میآورد.
گاهی سادگی، زیباترین شکلِ بودن است؛ حضوری آرام که بیصدا میآید و دل را روشن میکند.