#رمان📚
#بی_نماز_ها_خوشبخت_ترند!؟
#مجازات_روی_تخت_بیمارستان
#پارت_هشتم🎞
بعد از آن روز هر بار که به سختی بلند
می شدم برای نماز،منتظر بودم حاج بابا
از راه برسد واز توی سینه پر از مهربانی
و تجربه اش جواب سوالم را بدهد؛اما سه
روز پیش اتفاقی افتاد که من خودم و
سوالم را به کلی از یاد ببرم.
تازه سفره ی شام را جمع کرده بودم وتوی
اتاق دنبال منچ می گشتم؛قرار بود یک
بازی حسابی داشته باشیم ؛اما همین که
از اتاق بیرون آمدم،چهرهی کبود حاج بابا
را دیدم ! خِرخِر می کرد و دستش را
گذاشته بود روی گلویش!منچ از دستم
افتاد؛نفهمیدم چطور قرص قلبش را
گذاشتم زیر زبانش؛نفهمیدم چطور زنگ
زدم به بابا،و چطور آمبولانس آمدو حاج
بابا ی بیهوشم را برد.
فقط می دانم که سه روز است که نشسته
ام اینجا ،با زده ام به در آی سی یو و
دلتنگم.
ادامه دارد...🍀
https://eitaa.com/Mulberr
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داشته و نداشته تونو با خاکِ کوچه یکسان کردیم چی میگی جوجه 🤏🏻😂
https://eitaa.com/Mulberr/516