eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
890 دنبال‌کننده
325 عکس
450 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
از رمان که قرار بار گذاری بشه... اگه دوست عزیزمون ایتا با ما همکاری کنه اول یه خلاصه ازش میزارم بعد پارت ها شروع میشه حمایت کنیداا😉✨
به نام خدای ایران زمین🇮🇷✨ نام رمان: نقطه صفر ژانر:عاشقانه،نظامی،هیجان انگیز،درام پروانه روی دستم نشسته خیره شدم یه ربع بخاطر این پروانه خوشگل من اینجا نشستم دستم دیگه خشک شده پروانه سفید با طرح های طلایی خوشگل با سایه افتادن روی دستم بی حواس سرم را بلند میکنم دوتا چشم مشکی که حالا برق میزند چیزی درونم جابجا میشود سریع نگاهم رو میگیرم گلوم رو صاف میکنم _سرگرد...چیزی شده انگار کمی عصبی بود یعنی بخاطر این بود که بهش زل زدم؟ زیر لب استغفرالله میگم + کجا بودید؟ کلی دنبالتون گشتم _ شرمنده اومدم بیرون یکم اطراف و ببینم که دستمو بلند میکنم جوری که پروانه رو نشون بدم ادامه می‌دهم.... نویسنده:بانو طا ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وارونه..‌. ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلاممم حالتون چطوره 😉🔥
بریم برای پارت گذاری رمان؟
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ کش و قوسی به بدنم میدم  به ساعت نگاهمیکنم ۱۲ شبه از پشت میز بلند می‌شوم لباسم و عوض میکنم و به سمت خونه حرکت میکنم جاده خلوته سریع به خانه میرسم برای اینکه کسی را بیدار نکنم کلید می اندازم و در را باز میکنم با قدم های آهسته از حیاط رد میشم و به داخل خانه میرم آرام بسمت اتاقم میرم لباسم را عوض میکنم انقدر خسته ام که بدون هیچ فکر و خیالی خوابم می‌بره با صدای آلارم گوشیم بیدار میشم چند دقیقه ای به اذان مونده  به سرویس میرم و سریع وضو میگیرم نمازم را می‌خونم و با معبودم مثل همیشه راز و نیاز میکنم خستگی بشدت بهم فشار می‌آورد خسته دوباره به سمت تخت خواب میرم تا استراحت کنم ...... چشمام را باز میکنم با دیدن ساعت سریع از جا میپرم لباس هام روعوض کرده و به سمت آشپز خانه میرم با دیدن مادر گل خونه سلام میکنم علی:سلام مامان گلم مامان:سلام پسرم صبحت بخیر علی:صبح شماهم بخیر مامان:دیشب کی اومدی چرا بیدارم نکردی شام خورده بودی؟ علی:دیگه گفتم بیدارتون نکنم اره قربونت برم خوردم مامان:از دست تو با این کارهات میری سر کار ؟ علی:دیگه... دیگه .. اره شب هم شاید دیر بیام مامان:دوباره... بازم سرت شلوغه؟ علی:اره دیگه قربونت برم من رفتم -مامان:ای بابا خب صبر کن حداقل صبحانه بخور علی:میرم پیش بچه ها یه چیز میخورم خداحافظ همین جوری که به سمت در می‌رفتم صدای مامان به گوشم خورد مامان:مراقب خودت باش همین طور که در حیاط باز میکردم گفتم علی:چشم فعلا یاعلی در و بستم مامان کلا خیلی نگرانه همیشه میگه میترسم بری دیگه از این در داخل نیای همین طور که تو ماشین می‌نشینم گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم روی گوشی دکمه اتصال و زدم باز من خواستم حرکت کنم این زنگ زد علی:سلام حامد:سلاممممممم بر داداش گلم حرکت کردی علی:مریضی حامد -عهه باز تو صبح پاشدی این جوری کردی یکم مهربون باش نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ علی:با تو نمیشه که مهربون بود ادم نیستی حامد:نظر لطفته برادر علی:خب کارتو بگو حامد:قربونت دستت داری میای وسط را یه چیز بگیر بخوریم علی:تو مگه بلد نیستی خونه صبحانه بخوری حامد:نیس که تو میخوری.. سریع بیا که پرونده داریم علی:پرونده جدید ؟ درمورد چی هست حامد:تو بیا خودت باید ببینی علی:باشه یاعلی حامد:علی یارت داداش با قطع شدن تماس پامو رو پدال گذاشتم و حرکت کردم جلوی سوپری وایسادم به دستور آقا پیاده شدم یکم چیز میز بگیرم خجالت هم نمیکشه انگار نه انگار من مافوقشم داشتم حساب میکردم که یه خانمی کنارم ایستاد چیز زیادی نمی‌خواست صبر کردم اون اول حساب کنه بعد از حساب کردن بدون اینکه به فروشنده نگاه کنه آروم تشکر کرد بعد رو کرد سمت من منم سرم  انداختم پایین ولی احساس کردم سر اونم پایینه یعنی نگاهش و حس نکردم فقط اروم گفت خانم:ممنونم تا اومدم چیزی بگم رفت چرا آنقدر مشکوک بود ؟ همین طور داشتم با خودم فکر میکردم که با صدای فروشنده به خودم اومدم فروشنده:آقا همینا بود ؟ علی:جان...  بله همینا فکر های چرت  و پرت و از ذهنم بیرون کردم بعد از حساب کردن خارج شدم وسایل و گذاشتم تو ماشین و پشت فرمون نشستم نگاهم به ساعت افتاد ۶:۳۳ بود این موقع صبح یه دختر ؟بیاد سوپر مارکت ؟ هوا که هنوز روشن نشده اصلا به من چه استغفرالله حتما بخاطر شغلمه آنقدر حساسم ماشین و روشن کردم و گاز دادم بعد یه ده دقیقه رسیدم  در باز شد سرباز بهم احترام گذاشت سرم و به نشانه آزاد تکون دادم وارد پارکینگ شدم ماشین و پارک کردم و پله ها رو یکی دوتا بالا رفتم رسیدم به راه رو سرباز ها با دیدن من احترام نظامی گذاشتن من کلا  تو مکان شغلیم خیلی جدی که نه ولی تا حدی جدی ام  صورت جدی گفتم «آزاد » نزدیک در اتاقم شدم با دیدن حامد با چشم بهش فهموندم که بیا در و باز کردم رفتم داخل حامد هم پشت سرم اومدم تو اتاق  پلاستیک خوراکی ها رو پرت کردم سمتش بیچاره با دست پاچگی  پلاستیک و گرفت  لباسم و عوض کردم پشت میز نشستم حامد اومد بشینه با صدای محکم گفتم علی:نمیخوای احترام بگذاری؟ خدا می‌دونه فقط میخواستم اذیتش کنم قیافش از تعجب انقدر خنده دار شده بود احترام گذاشت بدبخت  ترسیده بود آروم گفت نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
دوپارت تقدیم نگاهای قشنگتون ✨💐
https://abzarek.ir/service-p/msg/3608502 منتظر نظر های خوشگلتون هستم😁
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سه رهبر انقلاب❤️‍🔥🇮🇷 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷