¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
دم مرام و معرف اونی که ریخت گرم
از طرف تمام مردم ایران بود 👍
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دو دقیقه و بیست دو ثانیه
غرور،افتخار و اقتدار🇮🇷🔥
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با همین عینک دودی..
آیندتون رو سیاه دیدیم😎🇮🇷
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✍اگه همیشه بخوای دنبال انگیزه باشی که هروقت انگیزه داشتم این کارو شروع میکنم حقیقت اینه که موفق نمیشی چون موفقیت نیاز به نظم داره باید نظم داشته باشی در هر حالتی باید انجامش بدی درستش اینه:)))
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صد پسر در خون بغلتد
گم نگردد دختری🇮🇷
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😁❤️🔥
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_هفتم
تشکر کرد کیفم رو برداشتم از داخلش یه شکلات دادم بهش
ریحانه: خاله...اسم شما چیه؟
لبخندی زدم
فاطمه: من فاطمه ام فاطمه سادات
ریحانه:چه اسم قشنگی..ولی اسم من خوشگل تره
خندیدم گونه اش رو بوسیدم
خانم: ریحانه از خاله تشکر کن
ریحانه: ممنونم خاله
فاطمه: خواهش میکنم
بعد از رفتن ریحانه با مادرش
بلند شدم برای لحظه ای سرم گیج رفت اروم درخت کنارم رو گرفتم که یکی دستم رو گرفت سریع چشمانش رو باز کنم اومدم دستم رو بکشم بیرون که با دیدن شخص کنارم نفسم را بیرون دادم اروم خندیدم
فاطمه:دایی...!
دایی اروم خندید
دایی: باز غدا نخوردی بعد مثل شیر پریدی جلوی کامیون
لباسم را تکون دادم کیفم را انداختم رو دوشم
فاطمه: شما اینجا بودید؟
دایی: داشتم میرفتم سمت بهشت زهرا میدونستم اونجایی که اینجا دیدمت میخواستی تو سالگرد خانواده ات به اونا بپیوندی فکر منو نمیکنی ؟
اروم میخندم
دایی منو سمت ماشینش میبره دایی محمد دایی منه من کلا پیش اونا بزرگ شدم برای همینه که چادری و معتقد شدم چون خانواده ام اصلا اینجوری نبودن آروم سوار ماشین شدم دایی هم نشست یه آب معدنی داد دستم یکم خوردم حرکت کرد سمت بهشت زهرا
دایی: خب نخبه دایی چطوره؟
فاطمه: الحمدلله شما چطورید
دایی: الحمدلله خداروشکر
سکوتی برقرار شد بعید بود دایی انقدر ساکت باشه مخصوصا با من شوخی و خنده دیگه نبود
فاطمه: دایی اتفاقی افتاده؟
دایی:نه یکم فکرم درگیره
فاطمه :اگه چیزی شده بهم بگید
دایی ماشین رو نگه داشت پیاده شد خرما و گلاب و گل گرفت برگشت خودم تصمیم گرفتم سالگرد نگیرم هرچند کسی هم نمیومد همه راهشون دور بود دوباره ماشین راه افتاد حرفی نزدم منتظرم بودم دایی خودش حرف بزنه به محض رسیدن به بهشت زهرا پیاده شدم کم کم داشت غروب میشد نشستم کنار قبر مادرم کنارش برادرم و کنارش پدرم سه قبر کنار هم با گلاب شستم گل رو گذاشتم خرما رو تعارف کردم فاتحه خوندم بلند شدم ولی دایی نشست گفتم شاید میخواد یکم با مامان راحت باشه رفتم سمت قطعه شهدا کنار قبر مهدی نشستم مهدی پسرداییم بود پسر دایی محمد مثل دایی نظامی بود تو یکی از عملیات های مشترک بین سپاه و نیروی انتظامی شهید شد خیلی بد بود زن دایی زهرا خیلی اذیت شد منو مهدی خواهر برادر شیری بودیم زن دایی خیلی بهم لطف داشت و بهم محبت میکرد شروع کردم به صحبت کردن با مهدی خودمونی و بی پرده رفیق شهیدم بود بعد از رفتنش خیلی احساس تنهایی کردم هروقت تنها میشم میام پیشش دستی به قبر کشیدم این چند وقت کلی بهم سخت گذشته بود بعد از چند دقیقه دایی اومد کنارم نشست اول فاتحه خوند سکوتی به پا شد
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_هشتم
گفتم شاید میخواد با پسرش تنها باشه اومدم بلند بشم که دایی مانعم شد
دایی:بشین باهات کار دارم
اروم نشستم یکم دست دست کرد
دایی:فاطمه میدونی که تو مثل دخترم میمونی درسته؟
سرم رو تکون دادم دایی ادامه داد
دایی :شاید از این پیشنهاد پشیمون بشم و مطمئنم میشم ولی الان بهت نیاز دارم نه تنها من بلکه مردم و کشورت
نگاهم رو به دایی دادم
فاطمه:منظورتون چیه؟
دایی کمی سکوت کرد بعد ادامه داد
دایی :پرونده اومده دستم مهم و خطرناک مربوطه به رشته ای که درس میخونی یه فرد ماهر میخوام هرکاری کردم هرچقدر گشتم بازم رسیدم به تو همه میدونن تو نخبه ای رو دست نداری مخصوصا تو رشته خودت...من..میخوام بهمون تو این پرونده کمک کنی میدونم خطرناکه ممکنه جونت تو خطر بیوفته برای همین میخوام خودت تصمیم بگیری قشنگ به حرفم فکر کن فاطمه متوجه ای؟ همه چیز رو در نظر بگیر باهام روراست باش
بعد از تموم شدن حرف هایش بلند شد
دایی:میرم تو ماشین منتظرتم
بعد از رفتن دایی پاهامو تو شکمم جمع میکنم سرمو میزارم رو پاهام به عکس مهدی نگاه میکنم
هنوز تو شک درخواست دایی ام واقعا من میتونم؟یعنی میتونم از پس این مسئولیت بر بیام؟
چیکار کنم داداش تو بهم بگو میتونم؟ میدونی که من برای کشور هر کاری میکنم از مردن هم نمیترسم
بعد از چند دقیقه حرف زدن با مهدی بلند شدم از بهشت زهرا اومدم بیرون سوار ماشین شدم تا خونه حرفی زده نشد منم همش تو فکر بودم دایی کلی اسرار کرد برم خونه اشون تنها خونه نمونم ولی قبول نکردم وقتی منو رسوند منتظر شد برم داخل دوازه رو بستم چراغ ها خاموش بود یک سال شده بود به دیدن این صحنه عادت کرده بودم بعد از اون تصادف دیگه هیچی مثل قبل نشد وارد خونه شدم حوصله غذا نداشتم مستقیم رفتم تو اتاق روی تختم دراز کشیدم به سقف خیره شدم
چرا آنقدر سردرگم ام ....باید خودمون پیدا کنم از سردرگمی خوشم نمیاد
مداحی گذاشتم چی بهتر از اینکه برای امام حسین علیه السلام گریه کنیم
دامن کشان رفتی....
دلم زیر رو شد
دلم زیر و رو شد
چشم حرامی با...
حرم روبرو شد
دلم زیر و رو شد
چشمام کم کم گرم خواب شد
همه جا تاریک بود به اطراف نگاه کردم هیچی معلوم نبود ترسی به دلم افتاد سعی کردم کسی رو صدا بزنم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ممنون بایت آرزوی خوبتون:))))))
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷