✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_هفتم
تشکر کرد کیفم رو برداشتم از داخلش یه شکلات دادم بهش
ریحانه: خاله...اسم شما چیه؟
لبخندی زدم
فاطمه: من فاطمه ام فاطمه سادات
ریحانه:چه اسم قشنگی..ولی اسم من خوشگل تره
خندیدم گونه اش رو بوسیدم
خانم: ریحانه از خاله تشکر کن
ریحانه: ممنونم خاله
فاطمه: خواهش میکنم
بعد از رفتن ریحانه با مادرش
بلند شدم برای لحظه ای سرم گیج رفت اروم درخت کنارم رو گرفتم که یکی دستم رو گرفت سریع چشمانش رو باز کنم اومدم دستم رو بکشم بیرون که با دیدن شخص کنارم نفسم را بیرون دادم اروم خندیدم
فاطمه:دایی...!
دایی اروم خندید
دایی: باز غدا نخوردی بعد مثل شیر پریدی جلوی کامیون
لباسم را تکون دادم کیفم را انداختم رو دوشم
فاطمه: شما اینجا بودید؟
دایی: داشتم میرفتم سمت بهشت زهرا میدونستم اونجایی که اینجا دیدمت میخواستی تو سالگرد خانواده ات به اونا بپیوندی فکر منو نمیکنی ؟
اروم میخندم
دایی منو سمت ماشینش میبره دایی محمد دایی منه من کلا پیش اونا بزرگ شدم برای همینه که چادری و معتقد شدم چون خانواده ام اصلا اینجوری نبودن آروم سوار ماشین شدم دایی هم نشست یه آب معدنی داد دستم یکم خوردم حرکت کرد سمت بهشت زهرا
دایی: خب نخبه دایی چطوره؟
فاطمه: الحمدلله شما چطورید
دایی: الحمدلله خداروشکر
سکوتی برقرار شد بعید بود دایی انقدر ساکت باشه مخصوصا با من شوخی و خنده دیگه نبود
فاطمه: دایی اتفاقی افتاده؟
دایی:نه یکم فکرم درگیره
فاطمه :اگه چیزی شده بهم بگید
دایی ماشین رو نگه داشت پیاده شد خرما و گلاب و گل گرفت برگشت خودم تصمیم گرفتم سالگرد نگیرم هرچند کسی هم نمیومد همه راهشون دور بود دوباره ماشین راه افتاد حرفی نزدم منتظرم بودم دایی خودش حرف بزنه به محض رسیدن به بهشت زهرا پیاده شدم کم کم داشت غروب میشد نشستم کنار قبر مادرم کنارش برادرم و کنارش پدرم سه قبر کنار هم با گلاب شستم گل رو گذاشتم خرما رو تعارف کردم فاتحه خوندم بلند شدم ولی دایی نشست گفتم شاید میخواد یکم با مامان راحت باشه رفتم سمت قطعه شهدا کنار قبر مهدی نشستم مهدی پسرداییم بود پسر دایی محمد مثل دایی نظامی بود تو یکی از عملیات های مشترک بین سپاه و نیروی انتظامی شهید شد خیلی بد بود زن دایی زهرا خیلی اذیت شد منو مهدی خواهر برادر شیری بودیم زن دایی خیلی بهم لطف داشت و بهم محبت میکرد شروع کردم به صحبت کردن با مهدی خودمونی و بی پرده رفیق شهیدم بود بعد از رفتنش خیلی احساس تنهایی کردم هروقت تنها میشم میام پیشش دستی به قبر کشیدم این چند وقت کلی بهم سخت گذشته بود بعد از چند دقیقه دایی اومد کنارم نشست اول فاتحه خوند سکوتی به پا شد
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_هشتم
گفتم شاید میخواد با پسرش تنها باشه اومدم بلند بشم که دایی مانعم شد
دایی:بشین باهات کار دارم
اروم نشستم یکم دست دست کرد
دایی:فاطمه میدونی که تو مثل دخترم میمونی درسته؟
سرم رو تکون دادم دایی ادامه داد
دایی :شاید از این پیشنهاد پشیمون بشم و مطمئنم میشم ولی الان بهت نیاز دارم نه تنها من بلکه مردم و کشورت
نگاهم رو به دایی دادم
فاطمه:منظورتون چیه؟
دایی کمی سکوت کرد بعد ادامه داد
دایی :پرونده اومده دستم مهم و خطرناک مربوطه به رشته ای که درس میخونی یه فرد ماهر میخوام هرکاری کردم هرچقدر گشتم بازم رسیدم به تو همه میدونن تو نخبه ای رو دست نداری مخصوصا تو رشته خودت...من..میخوام بهمون تو این پرونده کمک کنی میدونم خطرناکه ممکنه جونت تو خطر بیوفته برای همین میخوام خودت تصمیم بگیری قشنگ به حرفم فکر کن فاطمه متوجه ای؟ همه چیز رو در نظر بگیر باهام روراست باش
بعد از تموم شدن حرف هایش بلند شد
دایی:میرم تو ماشین منتظرتم
بعد از رفتن دایی پاهامو تو شکمم جمع میکنم سرمو میزارم رو پاهام به عکس مهدی نگاه میکنم
هنوز تو شک درخواست دایی ام واقعا من میتونم؟یعنی میتونم از پس این مسئولیت بر بیام؟
چیکار کنم داداش تو بهم بگو میتونم؟ میدونی که من برای کشور هر کاری میکنم از مردن هم نمیترسم
بعد از چند دقیقه حرف زدن با مهدی بلند شدم از بهشت زهرا اومدم بیرون سوار ماشین شدم تا خونه حرفی زده نشد منم همش تو فکر بودم دایی کلی اسرار کرد برم خونه اشون تنها خونه نمونم ولی قبول نکردم وقتی منو رسوند منتظر شد برم داخل دوازه رو بستم چراغ ها خاموش بود یک سال شده بود به دیدن این صحنه عادت کرده بودم بعد از اون تصادف دیگه هیچی مثل قبل نشد وارد خونه شدم حوصله غذا نداشتم مستقیم رفتم تو اتاق روی تختم دراز کشیدم به سقف خیره شدم
چرا آنقدر سردرگم ام ....باید خودمون پیدا کنم از سردرگمی خوشم نمیاد
مداحی گذاشتم چی بهتر از اینکه برای امام حسین علیه السلام گریه کنیم
دامن کشان رفتی....
دلم زیر رو شد
دلم زیر و رو شد
چشم حرامی با...
حرم روبرو شد
دلم زیر و رو شد
چشمام کم کم گرم خواب شد
همه جا تاریک بود به اطراف نگاه کردم هیچی معلوم نبود ترسی به دلم افتاد سعی کردم کسی رو صدا بزنم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ممنون بایت آرزوی خوبتون:))))))
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_هشتم گفتم شاید میخواد با پسرش تنها باشه
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_نهم
ولی صدام در نمیومد ناگهان نوری اومد چشمام رو بستم دوباره باز کردم حالا اینجا خرابه بود جنازه ها اطرافم افتاده بود خون دست و پای قطع شد بچه ای اومد سمتم گریه میکرد و داد میزد
بچه: تقصیره توعه.... همه اینا تقصیر توعه
سردرگم بودم چی میگفت اینجا چه خبره ناگهان صدایی اومد آشنا دلم برایش تنگ شده بود
صدا:فاطمه....
برگشتم پشت مهدی بود داداشم روبروم ایستاده بود رفتم جلو لبخند رو لبش بود دلم برای لبخندش تنگ شده بود اشک از چشمام اومد پایین سمت مهدی میرفتم و او ایستاده بود بلاخره بهش رسیدم اروم بغلم کرد بعد اروم دستم رو گرفت به محض گرفتن دستش صحنه های پشت سرم محو شد روبروم پلی بود خیلی نازک پایینش سیاهی مطلق بود و صدای ها وحشتناکی میداد نگاه کردم مهدی دیگه اینجا نبود دنبالش گشتم صداش کردم
فاطمه:مهدی....داداش ؟ کجا رفتی ؟من میترسم
ناگهان صداش اومد اونطرف پل ایستاده بود نزدیک ولی دور نگاهم میکرد دستش را دراز کرد
مهدی: بیا فاطمه بیااین سمت
فاطمه: نمیتونم...میترسم
مهدی: ترس نداره...هیچی نمیشه تو میتونی بیا این طرف
میترسیم ولی با دیدن نگاه اطمینان بخشش اروم پامو روی پل گذاشتم شروع کردم به حرکت کردن اروم اروم و شمرده مهدی هنوز ایستاده بود تشویقم میکرد
مهدی:تو میتونی فاطمه بیا تو میتونی نترس خدا باتوعه من هميشه پیشتم
به محض رسیدن به مهدی اومدم دستش را بگیرم که یهو چشمام باز شد اطراف رو نگاه کردم تو اتاقم بودم ۰۰۰ به ساعت نگاه کردم ۳:۲۸روی تخت نشستم دستی به موهام کشیدم که بخاطر عرق سرد به پیشونیم چسبیده بود لباسم رو عوض نکرده بوده این چه خوابی بود؟ بلند شدم دوش گرفتم موها رو خشک کردم وضو گرفتم سجاده ام رو پهن کردم شروع کردم به خوندن نماز شب چقدر این نماز رو دوست داشتم اروم و شمرده بعد از نماز نشستم رو سجاده شروع کردم حرف زدن با خدا
چه رفیق و یاری بهتر از خدا گوشیم رو برداشتم پیامی برای دایی نوشتم قبل ارسال سجده ای کردم
خدایا خودت کمکم کن
پیام رو فرستادم
صبح دایی اومد دنبالم باهم بریم اداره
هوا سرد و بارونی بود بلوز بافت مشکیم رو پوشیم روسریم رو لبنانی بستم بوت هامو تیپم مشکی بود سعی کردم یکم سلیقه یه خرج بدم روشن ترش کنم ولی نشد لقمه ای درست کردم همینجوری که گاز میزدم از خونه زدم بیرون دایی منتظر به در ماشین تکیه داده بود با دیدنم لبخند زد با دیدن لقمه تو دهنم
اخم ریزی کرد
احترام نظامی گذاشتم
فاطمه:سلاممم بر سردار موسوی صبح شما بخیر
دایی:علیک سلام تو باز صبحانه نخوردی؟
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_دهم
به لقمه تو دستم اشاره کردم
فاطمه: دارم میخورم که..
دایی سرش رو با تاسف تکون داد سوار ماشین شد منم پشتش سوار شدم تا اداره زیر لب ذکر میگفتم استرسم رو کم کنم به محض ایستادن ماشین سرم رو بلند میکنم سرباز به دایی احترام میزاره در رو باز میکنه دایی هم به سرعت میپیچه داخل بعد از پارک ماشین پیاده میشویم پشت دایی حرکت میکنم دایی هم سعی میکنه ارومم کنه کنه تا استرس نداشته باشم
علی
از دیروز حامد رو ندیدم جوابم رو هم نمیده. تو جلسه نشستیم همه ساکت اند انگار نبود حامد که نمک بریزه کاملا مشخصه در زده میشه سردار وارد میشه همه بلند میشن احترام نظامی میزارم پشتش سردار یه دختر چادری میاد داخل نگاهم رو به سردار میدم با همه دست میده میاد نزدیکم دستش رو روی شونه ام میزاره
سردار:ممنون
لبخندی میزنم
علی:وظیفه است...
سردار میشینه به صندلی کنارش اشاره میکنه خانمی که باهاشون اومده بودن کنار سردار مینشینه
بلند میشم صفحه پروژکتور روشن میشه شروع به توضیح پرونده میکنم
در اخر حمله های اخیر این گروه عم از هک تلفن بعضی ها و دسترسی به مخابرات توضیح میدهم نگاهم برای چند لحظه روی خانمی که کنار سردار نشسته معطوف میشه دفترش رو باز میکنه و توش انگار دنبال چیزی میگرده سریع نگاهم رو میگیرم صحبتم رو تموم میکنم و مینشینم
نگاها سمت سردار میره لحظه ای با خانم کنارش صحبت میکنه و بلند میشه سمت پروژکتور میره خانمه هم دنبالش حرکت میکنه
پشت میکروفن می ایستاده
سردار: خوب تقریبا همه از وضعیت پروند آگاه شدید من برای این پرونده از یکی از با استعداد ترین دانشجو های دانشگاه شریف خانم فاطمه حسینی هستن قراره تو این پرونده بهمون کمک کنند
ابرویی بالا می اندازم با این سن؟ انقدر جوون یعنی واقعا مهارت داره ؟
تو فکر بودم که صداش توجه ام را جلب کرد
فاطمه:بسم رب شهدا و صدیقین
برای چند لحظه نفسم حبس شد اونم همینطوری شروع میکرد
نگاهم رو بلند میکنم
فاطمه: فاطمه حسینی هستم دانشجوی رشته کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف
برای معرفی وقت هست با اجازه میرم سر اصل مطلب
کنترل رو تو دستش جابجا میکنه اولین تصویر مياد
فاطمه: Pegasus (پگاسوس) – جاسوسافزار
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_دهم به لقمه تو دستم اشاره کردم فاطمه:
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_یازدهم
مربوط به NSO Group (اسرائیل)
از نوع حمله Exploit بدون نیاز به تعامل کاربر
(Zero-click)
روش کارش از آسیبپذیریهای واتساپ و iMessage استفاده میکرد تا بدون باز کردن پیغام، گوشی آلوده شود.
هدفهاش معمولا روزنامهنگاران، فعالان سیاسی، دیپلماتها و مدیران شرکتهاست
تصویر بعدی
فاطمه:
Joker Malware
در اپلیکیشنهای اندروید
از نوع حمله: پنهان در برنامههای معمولی گوگل پلی.
روش کار : مشاهده لیست تماس و پیامکها، ثبت کاربر در سرویسهای پولی بدون اجازه فرد
تصویر بعد
فاطمه:
Advanced Persistent Threats (APT) with
Self-Destruct Module”
یه نوع حمله که بسیار پیشرفتهای که توسط گروههای سازمانیافته (دولتی یا صنعتی) انجام میشود.
ویژگی خاصی داره بدافزار میتواند خودش را بعد از انجام مأموریت یا در صورت تشخیص خطر، بهصورت خودکار پاک کند
تا ردی ازش نمونه
بعدی
بعدی
بعدی
پشت سرهم همه را توضیح میده
یکی پس دیگری با جزئیات بلاخره تموم میشه همه سکوت میکند همه با تعجب بهش نگاه میکنند
با خودم میگم
علی : اون واقعا یه نخبه است چطور امکان داره یه دانشجو این همه اطلاعات داشته باشه
خانم حسینی برمیگرده کنار سردار مینشیند
《محمد: بهت افتخار میکنم حقا که نخبه خودمی
فاطمه لبخندی میزند 》
جلسه تموم میشه همه بیرون میان
به محض بیرون اومدن حامد رو میبینم چشم هاش قرمز شده
سمتش میرم راهنماییش میکنم سمت اتاقم در رو میبندم
علی: رفتی بهشت زهرا ؟
سرش پایین بود جلو تر رفتم
علی: درک میکنی دیگه حامد؟
سرش رو به دوطرف تکون میده
حامد: میخوام باشم
علی: نمیشه حامد
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_دوازدهم
حامد: خودمو کنترل میکنم علی
میتونم، بزار باشم
نفسم رو بیرون میدم
حامد: خواهش میکنم علی
علی :باید با سردار و سرهنگ صحبت کنم
سریع سمتم میاد دستمو میگره
حامد:نوکرتم علی...خاک پاتم
خنده ای میکنم
علی: خب باشه این رفتار ها بهت نمیاد
چشماش رو تنگ میکنه
حامد:خوبی بهت نیومده هاااااا بی لیاقت
علی: اوهو دیگه چی؟ یادت رفته من مافوقتم
حامد با لحنی تمسخر آمیزی قیافه اش رو کج میکنه و میگه
حامد: بلههههه بلههه قرباننن منو ببخشید فرمانده
دور و بر و نگاه میکنم خودکار رو برمیدارم سمتش پرت میکنم جا خالی میده میخوره به در
در همین حین در اتاقم باز میشه
قیافه سردار که نگاهش بین ما میچرخد صدام و صاف میکنم احترام میزارم حامد هم با دستپاچگی خودشو جمع و جور میکنه احترام میزاره
سردار نگاهی به ما میکنه چند بار پلک میزنه سرش رو به عنوان تاسف تکون میده منو حامد بهم نگاه میکنیم انگار کارمون تمومه نگاهم سمت سردار میره که شونه هاش میلرزه
میخنده؟
با تعجب نگاه میکنم صدای خنده سردار بلند میشود
سردار: شما دوتا عین پت و مت می مونید کی میخواید بزرگ بشید اخه
منو حامد نفسمون رو میدیدم بیرون اروم میخندیم
علی: سردار اتفاقی افتاده ؟
سردار داخل میاد
سردار: نه میخواستم یکی از خانم ها رو صدا کنی خانم حسینی رو ببره پیش بچه های سایبری که یکی از خانما خودش اومد بردش شما دوتا داشتید چیکار میکردید ؟
علی: صحبت.... میکردیم
سردار چشماش رو تنگ میکنه جلو میروم به سردار اشاره میزنم بشینن به حامد هم میگم بیاد جلو سردار میشینه منو حامد هم مینشینیم...
علی: راستش سردار میخواستم خواهشی کنم اگه میشه اجازه بدید حامد با من تو این پرونده باشه
سردار اخم ریزی میکند
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهم اینه که برناممون چیه😎🇮🇷
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی انقلابیا از یکی خوششون میاد ....
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷