¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
تو میدون بودن پز نیست سبک زندگیمون شده 😁🇮🇷 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو میدون بودن ،
دیگه پز نیست؛ سبک زندگیمونه²🇮🇷❤️🔥
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به کدامین گناه؟!
خیلی برای مفقود الاثر شدن کوچیک بودی....💔
سلام مارو به رهبر شهیدمون برسون اقا ماکان💔🥺
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
شاید باورش برات سخت باشه
اما از خواب بیدارشو ۴۷ ساله همین رو میگید🤦🏻♀
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
او هرگز تسلیم نشد❤️🩹🇮🇷
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
ولی چایی هیئت خیلی میچسبه😁
اقا من توجه کردم چرا تو این ایموجی ها ایموجی چایی نداریم؟ همه چیز داریم بجز چایی این نامردیه 😒😂
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_بیست_چهارم مرادی: وقتت رو اینجا تلف نکن...چ
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_بیست_پنجم
حامد: فعلا برو خونه هم برای اعصابت خوبه هم استراحت میکنی
علی:نمیشه
حامد:برو علی انقدر بحث نکن چیزی بود خبرت میکنم
نفسم رو بیرون میدم قبول میکنم از ساختمون میزنم بیرون سوار ماشین خودم میشم
تا خونه انقدر ذهنم درگیره نمیدونم چجوری رسیدم
ماشین و پارک میکنم وارد خونه میشم مامان به محض شنیدن صدای در از پنجره بیرون رو نگاه میکنه خسته روی تخت توی حیاط چند لحظه چشمام رو میبندم
با سایه افتادن روی چشمام چشمام رو باز میکنم با دیدن مامان از جام بلند میشم می ایستم
علی: سلام بانوی گل حال شما
مامان: علیک سلام مادر خوبی؟
دستش را میگیرم رو تخت بشینه بعد کنارش دراز میکشم سرمو میزارم رو پاهاش
مامان: وا علی بچه شدی؟
علی: اره مامان بزار همینجوری بمونم
مامان میخنده باعث میشه منم بخندم
دستشو توی موهام میکشه
مامان: علی فردا اول محرمه
اروم چشمم رو باز میکنم
علی: اره...
مامان: امسال میای مسجد؟
علی: نمیدونم..پرونده مهم خورده بهم
سکوتی میکنم
علی: مامان برام دعا کن
اروم دستش رو میگیرم میخواد خودشو بکشه کنار که محکم میگیرم میبوسم
علی: خیلی به دعاهات نیاز دارم خیلی دعام کن
مامان لبخندی میزنه پیشونیم رو میبوسه
چشماش برق میزنه بهم میگه
من همیشه برات دعا میکنم
تو همین حین در خونه باز میشه صدای نرگس بلند میشه
نرگس:مامانننننننننن، مامانننننننننن
با دیدن ما یه لحظه وایمیسته نگاهش سمت من میاد
نرگس: داداشییییییی
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_بیست_ششم
میدوه سمتم بلند میشم می ایستم محکم میوفته تو بغلم
بلندش میکنم روی تخت میزارم
علی: سلامم
نرگس: سلامممممم
از شاد بودنش خنده ام میگره
علی: خوشحالی...خبریه؟
نرگس: وای علییی نگو یه کتاب تست و تموم کردم دیگه دارم دیوانه میشم بعدشم داداشم اومده خوشحال نباشم؟
میخندم
علی: اینجوری که تو رفتار میکنی همه فکر میکنن یه بچه ۲ ساله ای کی فکر میکنه امسال کنکور داری اخه
نرگس: عههههه خوب دلم برات تنگ شده بود نمیای خونه وقتی میای هم من همش تو اتاقم
نگاهم سمت پاهاش میره
علی: چیزی نپوشیدی این همه راه رو دویدی ؟
خودش پایین و نگاه میکنم چند بار پلک میزنه برمیگرده راهی که دویده رو میبینه سرش رو میخارونه
نرگس: من این همه راه و دویدم؟! واقعا ؟
به مامان نگاه میکنم باهم میزنیم زیر خنده نرگس ما رو نگاه میکنه اخم مصنوعی میکنه
نرگس: منو مسخره میکنی؟
علی: نه بابا من غلط بکنم خواهر کوچولوم رو مسخره کنم
نرگس: اصلا هم اینطور نیست من کوچولو نیستم من امسال کنکور دارم
علی: بلههه مشخصه من بچه ام
نرگس: عههه علی
روشو میکنه اونور اروم گونه اش رو میبوسم
علی: باشه حالا قهر نکن... بابا هم تو رو لوس کرده
اروم میخنده
باهم میریم داخل میرم دوش کوتاهی میگیرم
میام بیرون مامان برام غذا میزاره روی میز شروع به خوردن میکنم ظرف ها رو جمع میکنم میشورم میرم تو حال
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @maktabnor
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷