2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاه نجف....خیلی دلم برات تنگ شده💔
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعا وضعيت همینه 🤦🏻♀️😒
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_بیست_هفت جلوی تلوزیون میشینم به مبل تکیه
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_بیست_هشت
مامان: بس کن ديگه توهم الان وقتش نیست الان وقتش نیست
بلاخره که باید زن بگیری هرکی هم پیشنهاد میکنم میگی نه فلانه، این رفتار و داره این شخصیت رو داره
همه که بی نقص نیستن مادر
علی: مامان شما که میدونی شغل من جوری نیست که هر کسی بپسنده و بتونه باهاش کنار بیاد
مامان: خب مشکل آوا دختر خاله ات چی بود؟ مذهبی که هست چادری که هست با شغلت هم که مشکل نداره
قاشق رو میارم پایین
علی: مامان چند دفعه کنم از ایشون حرفی نزن
ما اصلا بهم نمیخوریم
مامان: باید یه دلیلی داشته باشه بگو ماهم بدونیم
علی: دلیل خاصی نداره مادرمن ایشون دختر خواهر شماست قبول ولی من در سطح ایشون نیستم
مامان یه نگاهی بهم میکنه چشماش رو ریز میکنه
نگاهش سمت بابا میره که ساکته و گوش میده
مامان: احمد نمیخوای چیزی بگی...
بابا سرش رو میاره بالا
بابا: مادرت درست میگه پسرم درست نیست انقدر معطل کنی همه رو به دلیلی رد کنی که بلاخره باید ازدواج کنی
علی: بابا شما دیگه چرا....
بابا: کوتاه بیا پسرجون
حرفی نمیزنم شمام تموم میشه برمیگردم تو اتاقم
روی تخت دراز میکشم به سقف خیره میشم بعد چند دقیقه سکوت در زده میشه بابا میاد داخل
بابا: حرف بزنیم ؟
لبخندی میزنم به احترامش بلند میشم
علی: بفرمایید
میاد جلو روی تخت میشینه کنارش میشینم
بابا: از مادرت ناراحت نباش...اون از علاقه آوا به تو خبر داره برای همین اصرار داره
علی: ولی این درست نیست پدر من من و ایشون بهم نمیخوریم
بابا: به آوا نمیخوری به دختر آقای محمدی نمیخوری به دختر عمو محمود نمیخوری یعنی تو به هیچکس نمیخوری؟
اروم میخندم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_بیست_نهم
علی: خب آمار دستتونه هاااااا
بابا: دیگه چه میشه کرد...
دستش رو میزاره رو شونه ام
بابا: ما همه خوبی تو رو میخوایم علی یکم بیشتر فکر کن نمیتونی برای همیشه همه رو رد کنی
علی: چشم....
بابا بلند میشه میره بیرون نفسم را بیرون میدم دستی تو موهام میکشم
نگاهم به قاب عکس میوفته
علی: نیستی ازت مشاوره بگیرم مشاور خوبی بودی
لبخند میزنم شاید تلخ دلم برای شوخی هاش تنگ شده
علی: فردا اول محرمه جات خیلی خالیه
کمکم کن...دستت اونور باز تره تو که میدونی شغلم چیه... نمیدونم از این در برم بیرون سالم برمیگردم یا نه نمیشه دختر مردم رو آورد وابسته کرد خودت کمکم کن شخص خوبی پیدا کنم
دراز میکشم چشمام رو میبندم
با صدای اذان بلند میشم وضو میگیرم شروع به خوندن نمازم میکنم بعد از نماز شروع میکنم زیارت عاشورا میخونم تصمیم چله میگیرم از امروز
بعد از عبادت بلند میشم لباس مشکیم رو میپوشم پایین میرم اروم از خونه میزنم بیرون
سمت اداره حرکت میکنم
فاطمه
روسریم رو لبنانی میبندم از پله ها پایین میرم دوباره وسایلم رو چک میکنم در خونه رو قفل میکنم سمت دانشگاه حرکت میکنم خیابون کمی خلوته مغازه ها تازه دارن باز میکنند اروم اروم حرکت میکنم با خودم فکر میکنم
یه مدت میگذره حس خوبی پیدا نمیکنم برمیگردم پشتم رو نگاه میکنم کسی نیست
چرا احساس میکنم کسی تقیبم میکنه
سرعتم رو کمی بیشتر میکنم سعی میکنم از جاهای شلوغ رد بشم اطراف رو نگاه میکنم...کسی نیست شاید بخاطر دیروزه یکم ترسیدم
بلاخره به دانشگاه میرسم نفسم رو بیرون میدم وارد ساختمون میشم خلوته...زود حرکت کردم؟
پشت صندلی میشینم لقمه ام رو بیرون میارم صبحانه نخورده اومدم
شروع به خوردن میکنم در همین حین لبتابم رو همراه دفترم بیرون میارم شروع به انجام دادن و ادامه کار میشم کلاس کم کم پر میشه
.
.
.
استاد: خسته نباشید....
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_سی_ام
از کلاس بیرون میام به ساعت نگاه میکنم سریع حرکت میکنم تاکسی میگیرم تا اداره
به اطراف نگاه میکنم خبری نیست نفسم رو بیرون میدم زیر لب ذکر میگم
به محض رسیدن دایی از در میاد بیرون لبخندی میزنم
فاطمه: سلام...چرا اومدید پایین خودم میومدم
محمد: سلام نخبه خانم مگه میشه نیام استقبال؟
لبخندی میزنم باهم وارد میشوم
دایی: امروز خونه مایی دیگه؟
فاطمه:مزاحم میشم
دایی: این حرفا چیه دختر
با وارد شدن به اداره دیگه حرف هامو ادامه پیدا نمیکنه
.
.
به اسرار دایی زودتر کارم رو تموم میکنن
تاکسی میگیرم سمت خونه دایی اینا امروز سرگرد مهدوی رو خیلی ندیدم حتما سرش شلوغه..
با ایستادن ماشین از فکر بیرون میام
زنگ در رو میزنم
در باز میشه زندایی با رویی خندون میاد به استقبالم
زن دایی: سلام دختر خوشگلم
فاطمه:سلاممم
زن دایی: خوش اومدی عزیزم
فاطمه: شرمنده دیگه به شما زحمت میدیم
زن دایی میاد جلو دستم رو میگیره
زن دایی: این حرفا چیه تو هم دختر منی دیگه یادت رفته
لبخندی میزنم
فاطمه: مگه میشه یادم بره
باهم وارد خونه میشیم دایی هم چون یکم کار داشت دیرتر میاد
چادرم رو درمیارم دستم سمت روسری میره که یاد زخمم میوفتم اینجوری میفهمن و فکر ام نکنم زندایی چیزی از همکاری من بدونه
زن دایی: منتظر چی هستی دختر راحت باش نامحرم که اینجا نیست
لبخندی میزنم
فاطمه: عجله ای نیست ک حالا
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سربازهات ۱۴۰۰ ان....❤️🔥
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷