3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلبر سه رنگ من!..
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
خب خب خب سلام
اول از همه معذرت میخوام بابت امروز واقعا حالم خوب نبود و شرایط فعالیت نداشتم واقعا شرمنده ام 😔
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_سی_هشت نگاهی بهش انداختم علی: تو دوران
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_سی_نهم
الانم محرم شروع شده
اول میریم خونه دایی اینا زندایی رو سوار میکنیم بعد سمت مسجد حرکت میکنیم سرم رو به شیشه تکیه میدم
تو دلم شروع به صحبت میکنم
مهدی...دوباره محرم شده هنوز عادت نکردم بدون تو بیام مسجد داداش...خیلی جات خالیه
برای منم دعا میکنی دیگه؟
منو یادت نره
متوجه قطره اشکی که پایین میاد نمیشم ماشین می ایسته نفس عمیقی میکشم پیاده میشم با زندایی سمت قسمت خانم ها میریم دایی هم میره ماشین و پارک کنه
وارد مسجد میشیم گوشه ای با زن دایی میشینم چند دقیقه میگذره که خاله خدیجه از داخل آشپزخونه با یه سینه چایی میاد شروع به پخش کردن میکنه به محض رسیدن به ما با دیدن من می ایسته انگار مطمئن نیست
خاله خدیجه: فاطمه دخترم...تویی مادر؟
لبخندی میزنم بلند میشم سینی چایی رو ازش میگیرم
فاطمه: سلام خاله خوبید شما؟ بله خودمم
دستی به کمرش میکشه لبخندی میزنه
خاله خدیجه: چقدر خوشحالم میبینمت
فاطمه: منم همینطور...با اجازه چایی رو پخش میکنم میام خدمتت دلم برات خیلی تنگ شده بود
خاله خدیجه: برو...عزیزم زحمت کشیدی
فاطمه: خواهش میکنم وظیفه است
چایی رو پخش میکنم استکان های اضافه رو جمع میکنم وارد اشپز خونه میشم
خاله خدیجه یه خانم مسنیه یه پسر داره که یه شهر دیگه زندگی میکنه شوهرشم چندسال پیش بخاطر بیماری از دنیا رفت
وقتی محرم ها با مهدی میومدم اینجا کلی بهش کمک میکردم پارسال نتونستم زیاد بیام کمکش
به محض وارد آشپز خونه شدن بغلش میکنم کلی حرف میزنیم منم ظرف و استکان ها رو میشورم
برنامه ها شروع میشه
قرآن خونده میشه منم دیگه شستن رو تموم میکنم برمیگردم پیش زن دایی میشینم
زن دایی: خداقوت دخترم اجرت با خانم زینب کبری
لبخندی میزنم چادرم رو مرتب میکنم
حاج اقا شروع میکنه به سخنرانی بعد از سخرانی نوبت مداحیه
مجری: دعوت میکنیم از اقای مهدوی...
چشمام چهارتا میشه مهدوی؟ منظورش...
سرگرد: بسم رب شهدا و صدیقین
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_چهلم
خون داخل رگ هام یخ میزنه
فاطمه: دوباره....
مداحی شروع
چادرم رو روی سرم میکشم
کی الان نشسته جام توی حرم
قربونت برم ...
دعاش میکنم
واسه اینکه توی قلبش جاشم تلاش میکنم
برم کربلا...
آخرای مداحی دیگه سرم درد میگیره گوشیم زنگ میخوره
صبر میکنم مداحیش تموم بشه بعد
اروم بلند میشم از مسجد میرم بیرون جلوی در موکب زدن چایی میدن گوشه ای وایمیستم گوشیم رو روشن میکنم
خانم طاهری؟الان؟
زنگ میزنم بعد از چند تا بوق جواب میده
فاطمه: سلام خانم طاهری شبتون بخیر
طاهری: سلام عزیزم خوبی؟شبت بخیر
فاطمه: الحمدلله شرمنده داخل مسجد بودم اتفاقی افتاده؟
طاهری: اتفاق که نه فقط امروز یه آقایی اومد دانشگاه
خبرت رو میگرفت
فاطمه: میشناختینش؟ خودشو معرفی نکرد؟
طاهری: نمیشناختم گفت از یکی از آشناهاته
فاطمه: چی میخواست نگفت ؟
طاهری: میخواست بدونه رشته ات چیه و وضعیتت تو دانشگاه چجوریه یه سری اطلاعات شخصی مثل شماره و اینا هم میخواست منم مشکوک شدم گفتم چجور فامیله که هیچی ازت نمیدونه برای همین به حراست گفتم بندازنش بیرون...گفتم بهت خبر بدم اتفاقی افتاده؟
فاطمه: ممنون از اینکه خبر دادید نه چیز خاصی نیست اگه بازم چیزی بود لطف میکنید بهم خبر بدید
طاهری: باشه دخترم...مواظب خودت باش
فاطمه: چشم ممنون
گوشی رو قطع میکنم
سردردم بدترشده انقدر گریه کردم مطمئنم چشمام قرمز شده
به دیوار تکیه میدم حالا باید چیکار کنم؟
مطمئنم طرف از آشناها نیست...
اروم روی پاهام میشینم
به زمین خیره میشم یه دفعه میشنوم یکی صدام میکنه
سرگرد: خانم حسینی... خانم حسینی حالتون خوبه؟
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_چهل_یکم
سرم رو بلند میکنم یه دفعه باهاش چشم تو چشم میشم همین کافیه که بزنم زیر گریه با دستام صورتم رو میپوشونم اروم اروم گریه میکنم اون بیچاره ام دست پاچه
سرگرد:چ...چرا گریه میکیند؟چیزی شده؟کسی حرفی زده؟
جواب نمیدم فقط اشکام میریزه
سرگرد: خانم حسینی بگید...چیزی شده ؟
دستمو میارم پایین سرم و به دوطرف تکون میدم
سرگرد: خب پس چرا گریه میکنید...
چیزی نمیگم میره سمت موکب یه لیوان آب میگیره میاره کنارم با فاصله روی پاهاش میشینه لیوان و سمتم میگیره
اروم از دستش میگیرم تشکر اروم میکنم یکم ازش میخورم
یکم که اروم میشم به لیوان دستم خیره میشم
شروع به توضیح دادن هرچی خانم طاهری گفت میکنم اونم همه رو گوش میده
سرگرد: متوجه شدم...شما لطف کنید تا یه مدت نیاین اداره
فاطمه: ولی من میخوام بیام....
سرگرد: من متوجه نیتتون هستم ولی فقط چند روز کوتاه بعدش خودم بهتون میگم برگردید
دیگه حرفی نمیزنم
سرگرد: یه خواهش دیگه ام دارم
فاطمه: بفرمایید
سرگرد: لطفا تنها جایی نرید خونه هم تنها نمودید
یکم فکر میکنم سکوت برقرار میشه بجز صدای مداحی موکب و صحبت یه سری که ایستادن صدایی نمیاد
سرگرد: خانم حسینی...خیالم راحت باشه؟
فاطمه: بله متوجه شدم
سرگرد: خداروشکر
در همین حین صدا خانمی میاد
خانم: علی...
سرگرد بلند میشه
سرگرد: عه مامان چرا اومدید بیرون....مگه مراسم تموم شد؟
خانم: نه نرگس زنگ زده بود....
یه دفعه نگاهش میاد سمت من اروم بلند میشم چادرم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_چهل_یکم سرم رو بلند میکنم یه دفعه باهاش چ
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_چهل_دوم
رو تکون میدم
خانم:یا زینب دخترم حالت خوبه؟
یه لحظه خجالت کشیدم انقدر قیافه ام بدجوره؟
فاطمه:سلام ممنون خوبم
خانم: سلام به روی ماهت عزيزم ولی قیافه ات اینو نمیگه...
یه دفعه یه دونه میزنه تو بازوی سرگرد چشمام چهارتا میشه سرگرد اخ ای میگه
خانم: چیکار کردی با دختر بیچاره
با تعجب نگاه میکنم
سرگرد: اخ چرا منو میزنی مامان کاری نکردم
خانم چشماش رو تنگ میکنه سمت من میاد
خانم: دخترم اگه اذیتت کرده بهم بگو
خندم میگیره خودمو کنترل میکنم
فاطمه: سوءتفاهم شده...سرگرد فقط داشتن کمک میکردن
خانمه که فهمیدم مادر سرگرده ابرویی بالا میده
خانم: سرگرد؟ مگه پسر منو میشناسی؟
تا میام چیزی بگم...خود سرگرد میپره وسط
سرگرد: همکاریم...تازه با ما همکار شدن
این چرا اینجوری شده چند دقیقه پیش....
بعد از سرگرد سریع تکرار میکنم
فاطمه: بله همکاریم
خانم یکم مارو نگاه میکنه بعد سرش رو تکون میده
جلوتر میاد دستش رو سمتم میگیره
خانم: من مریمم .مادر این سرگردتون
سرگرد گلوش رو صاف میکنه مریم خانوم چشم غره ای میاد
یه دفعه سمتم برمیگرده
مریم خانم: تو چرا انقدر سردی...رنگ و رو هم نداری
حالت خوب نیست عزیزم؟
فاطمه: خوبم...من فقط
سرگرد: بفرما
لحظه نگاهم بالا میاد با چشماش برخورد میکنه بعد میاد سمت دستش با دیدن قرص تو دستش تعجب میکنم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷