✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_چهل_شش
به اطراف نگاه میکنم سقف از میله های مکعبی درست شده میشه روش راه رفت ولی خطرناکه نگاه میکنم
چهار تا بیرون هستن چهار نفر از داخل مراقب در ان دوتا این در دوتا اون در
بچه های رو ردیفی نشوندن وسط کارخونه
دست و دهنشون بسته اس همشون بچه ان معلوم نیست اینا چه جونور هایی ان که زورشون به این بچه های بیگناه میرسه
دونفر روبروی بچه ها دونفر پشت دونفر این سمت و اون سمت چهار نفر هم یه گوشه وایسادن حرف میزنن سیگار میکشن شدن بیست نفر شاید این اطراف هم باشن اینجوری ک اینا بچه ها رو احاطه کردن نجات سخت میشه
اروم شروع به راه رفتن میکنم حواسم به پایین هست که نگاه یکی از بچه ها بالا میاد دستمو به علامت سکوت میزارم روی لبام سرم و به طرفین تکون میدم
نباید سر و صدا کنی شروع به دادن آمار به صورت نوشته به بیرون میکنم تا میتونم باید از اینجا سر و صدا برای حفظ موقعیت دوری کنم
بلاخره اروم اروم پایین میرم پشت یکی از دستگاه های بزرگ پنهان میشم
پیام میاد حامد اینا از شر چهار تا نگهبان بیرون راحت شدن حالا نوبت منه
نگاهی میکنم یکی از سنگ های روی دستگاه رو میدازم زمین صدا مثل بمب تو کارخونه ساکت پخش میشه اسلحه ها بالا میاد نگاها به دنبال صدا جابجا میشم یه نفر جلو میاد وقتی از دید خارج میشه گلوش رو میگیرم بیهوشش میکنم به زنده اش نیاز داریم
وقتی میبینن ازش خبری نیست یکی دیگه میاد جلو شروع به صدا کردن میکنه
مرد: سروش...سروش چی اونجاست؟.
به محض اومدن این یکی اینم اروم بی هوش میکنم
حرکت میکنم وسیله دیگه ای رو میدازم وقتی حواسشون کامل پرت شد پیام رو میفرستم
حالا
در باز میشه سردار و بقیه میان داخل در اولین فرصت جلوی بچهها دیواری درست میکنن مشخصه که تعداد ما بیشتره صدای سردار بلند میشه
سردار: اسلحه هاتون رو بزارید زمین و اروم برگردید
بچه ها یکی یکی از کارخونه بیرون میرن حامد سمتم میاد با دیدن دو نفر جلوم خشکش میزنه قطره های خون روی لباس و صورتشون
حامد:علی.... کشتیشون؟
میام بلند بشم ولی با درد توی شونه ام اخم میکنم به ولی به سختی بلند میشم تک خنده ای میزنم
علی: نه بابا مگه دیوانه ام؟ خودم شاهد از بین ببرم
حامد: پس این خونه کی....
با دیدن دستم به سرعت سمتم میاد
حامد:یاحسین!!! دستت چی شده؟ زخمی شدی؟
علی: یه زخم ساده است انقدر شلوغش نکن
اخمی میکنه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @maktabnor
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_چهل_هفت
حامد: این ساده اس ؟ تو اینو ساده میبنی سرگرد مهدوی؟
سرگرد مهدوی رو با لحن خواصی میگه از عصبانیت و نگرانیش خنده ام میگیره
سردار همراه سرهنگ سمت ما میان با دیدن من اخمی رو پیشونی سردار میاد
سردار: زخمی شدی؟
علی: اره یه زخم سطحیه داشتم از پنجره رد میشدم اینجوری شد
سردار: بنظرم سطحی نمیاد
علی: خوبم...
حرکت میکنیم وقتی به در میرسیم دستم کشیده میشم برمیگردم با دیدن همون بچه که متوجه ام شده بود لبخندی میزنم با اینکه درد دارم ولی نشون نمیدم روی پاهام میشینم دست های کوچولوش رو میگیرم
علی: چی شده عمو؟
کمی نگاهم میکنه بعد اروم بغلم میکنه لبخندی میزنم موهاش رو نوازش میکنم..موهای بلندی داره چشماش قهوه ای روشنه یه دختر بامزه
اروم از خودم جداش میکنم
علی: ترسیدی؟
فاصله میگیره
سرش رو به نشونه تایید تکون میده
علی:چرا از من نمیترسی؟
بچه: چون...تو اومدی مارو نجات بدی
خنده از میکنم
صدای درگیری بلند میشه سمت صدا برمیگردم که با دیدن لوله تفنگ لبخندم محو میشه و فقط یک صدا میاد
علی!!!!
فاطمه
صدای اخ ام بلند میشه
فاطمه: اخ...
خون از انگشتم جاری میشه
خاله مریم سمتم میاد
خاله مریم: چیکار کردی دختر...اوه اوه چه عمیق هم بریدی
زن دایی: چی شده
زن دایی بالاسر دیگ آش که یکم از ما فاصله داره میپرسه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @maktabnor
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به ایران خوش اومدید🇮🇷
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
996.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تخریب❌
قتل عمد ✅
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
اینو باید کمپین کرد 🇮🇷😅
#سهم_من_رو_بگذارید_غلیظ_بمونه
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ممنون بابت آرزوی خوبتون:))
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷