996.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تخریب❌
قتل عمد ✅
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
اینو باید کمپین کرد 🇮🇷😅
#سهم_من_رو_بگذارید_غلیظ_بمونه
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ممنون بابت آرزوی خوبتون:))
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا بیا جواب بده وطن فروش خائن 😒
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_چهل_هفت حامد: این ساده اس ؟ تو اینو ساده
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_چهل_هشت
فاطمه: خوبم فقط دستمو بریدم
زن دایی : خیلی عمیقه؟
فاطمه: نه نگران نباش ..
از وقتی دایی صبح زود رفته حس خوبی ندارم نکنه به من نیاز داشته باشن و من نباشم
یعنی اتفاقی افتاده؟ نه توکل به خدا ان شاءالله ک چیزی نشده
سعی میکنم خودمو اروم کنم ولی تاثیری نداره
آش آماده میشه با زن دایی و خاله مریم کمک میکنم اش رو بریزن توی ظرف هاا تزئین میکنم بعد نوبت حلوا هرکاری میکنم تا حواسم رو پرت کنم
نرگس هم هر از گاهی از اتاقش میاد بیرون هم برای استراحت هم برای حل سوالاتی که ذهنش رو درگیر کرده
خونه قشنگی دارن...خانواده اروم و خوش برخورد
هم نرگس هم خاله مریم منو خیلی تحویل میگیرن اصلا احساس غریبه بودن نميکنم
.
.
کار ها تموم میشه ولی دلم اروم نمیگیره چرا از دایی خبری نیست ؟ بلاخره تاقعت نمیارم زنگ میزنم
بوق میخوره جواب نمیده
دوباره میزنم بوق میزنه
جواب نمیده
زن دایی سمتم میاد
زن دایی: چیزی شده عزیزم؟
فاطمه: دایی جواب نمیده...نگرانم
زن دایی :شاید سرش شلوغه...
خاله مریم میاد کنار ما میشینه
خاله مریم:راست میگه مادر علی ام همینجوریه نگران نباش
ولی من مطمئنم یه اتفاقی افتاده
دوباره زنگ میزنم....
بوق میخوره قطع میشه
نرگس چایی میاره کناره ما میشینه همه گرم صحبت میشن دوباره زنگ میزنم
بلاخره دایی جواب میده
دایی: سلام دخترم
سریع از روی مبل بلند میشم سکوت به جمع حاکم میشه
فاطمه: سلام دایی خوبی؟
دایی: الحمدلله تو خوبی خوش میگذره؟
صداش گرفته است
فاطمه: دایی چیزی شده؟
دایی: نه عزیزم چی باید بشه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_چهل_نه
فاطمه: دایی صدات گرفته اگه چیزی شده به من بگو
دایی: نه دختر چه اتفاقی باید بیوفته...
فاطمه: دایی به روح مهدی؟
دایی ساکت میشه
فاطمه: دایی...
بازم حرفی نمیزنه فقط صدای نفس های لرزونش میاد و بلاخره حرف میزنه و انگار یه پارچ اب یخ ریختن روی من
گوشی توی دستم شل میشه نگاهم بین بقیه میچرخه
گوشی رو قطع میکنم
روسریم رو روی سرم میزارم زن دایی با نگرانی میپرسه
زن دایی: کجا میری ؟
فاطمه: بیرون کار دارم
زن دایی اخم میکنه
زن دایی: محمد چی گفت ؟
دستم خشک میشه نگاهم سمت خاله مریم برمیگرده
خاله نگران نگاهم میکنه
خاله مریم: اتفاقی برای علی افتاده؟
سرم رو پایین میندازم
نرگس بلند میشه
نرگس:بگو دیگه فاطمه اتفاقی برای داداشم افتاده؟
دستام مشت میشه
فاطمه: تیر....خورده
خاله مریم: یا حسین....
.
.
تو ماشین کسی حرف نمیزنه زندایی به بیرون خیره شده و اشک میریزه
نرگس و خاله هم تعریفی ندارن زیر لب فقط ذکر میگم
صلوات میفرستم به محض رسیدن با عجله پله ها رو بالا میارم بقیه هم پشت من میان میرسم به پذیرش
تا میام اسم سرگرد رو بگم صدای دایی میاد
دایی: فاطمه....
با دیدن دایی اونم خون آلود پاهام شل میشه
خاله مریم محکم میزنه تو سرش زن دایی سعی میکنه ارومش کنه نرگس شروع به گریه میکنه دایی رو میبرم گوشه
فاطمه: تیر به کجا خورده؟
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷