7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
POWER🚀🇮🇷🔥
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
996.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدم اگه مغز نداشته باشه چه شکلیه؟😏😂
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
رسیدیم باز به این جمله بیاد ماندنی
تو رستم تهمتنی
بزن که خوب میزنی 😁🇮🇷❤️🔥
138.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من به همه گفتم تو کفیلمی ناامیدم نکن پسر ام البنین💔
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_هفتاد_پنجم اتاق نیومدم دیدم آخرشه حالا کی
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_هفتاد_ششم
مامان: یعنی میگی نمیخوای؟ پس بگم نیان
میاد بره که دستشو میگیرم
فاطمه: نه...چیزه...نگفتم نمیخوام که حالا...بزار بیان
با حجم زیادی از گردش خون تو صورتم مواجه میشم
مامان میخنده پیشونیم رو میبوسه
مامان: اخ من قربون دختر باحیام برم عین لبو شدی دختر
بلند میشم
فاطمه: چیزه من کار دانشگاه دارم دیگه میرم
از کنار مامان رد میشم ولی صدای خنده هاش رو میشنوم وارد اتاقم میشم در رو میبندم
پشت میزم میشینم به صندلی تکیه میدم
نفسم رو بیرون میدم تو دلم انگار دارن رخت میشورن
اینجا چه خبره واقعا نگاهم به عکس مهدی میوفتی از روی میز برش میدارم این عکسو وقتی کلاس یازدم بودم گرفتیم تولدم بود
نگاهم به لبخندش میوفته...لبخندی روی لبم میاد اصلا متوجه اشکی که از چشمم پایین میاد نمیشم
فاطمه:مهدی..وقتی میخواستم به دایی کمک کنم ازت کمک خواستم و کمکم کردی...و الان من واقعا نمیدونم
کمکم کن باشه؟ کمکم کن تصمیمیم درست رو بگیرم
انقدر مشغول درد و دل میشم متوجه گذرزمان نمیشم چشمم کم کم خسته میشه روی تخت دراز میکشم کم کم چشمام گرم میشه
.
.
با صدای زنگ گوشی بلند میشم
وضو میگیرم سجاده ام رو پهن میکنم چقدر این فضا رو دوست دارم
من و خدا دوتایی شروع به خوندن نماز شب میکنم در اخر روی سجاده میشینم
فاطمه: خیلی بنده داری ولی من فقط یه دونه خدا دارم هرچی خوبه نصیبم کن میدونم که هیچوقت بد بنده ات رو نمیخوای...
بعد از خوندن نمازم
پشت میز میشینم تا پروژه دانشگاه رو حل
کنم
نمیدونم چقدر میگذره که با پیامک گوشیم نگاهم رو از لبتاب میگیرم
شماره ناشناس:
خیلی به خودت فشار میاری کوچولو یکم استراحت برات بد نیست یه استراحت طولانی زیر خاک بدون دغدغه ای
دستم یکم میلرزه ولی نه من آدم ترسوای نیستم به اطراف نگاه میکنم بلند میشیم پرده اتاق کشیده است
پنجره دیگه ای ندارم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_هفتاد_هفتم
حس ناامنی میکنم وسایل رو برمیدارم از اتاق بیرون میرم
وارد پذیرایی میشم پرده ها رو میکشم با باز شدن در
گوشی از دستم میوفته مامان از اتاق میاد بيرون
مامان: فاطمه؟ چی شده ؟
لبخندی میزنم
فاطمه: هیچی...فقط یکم فضای اتاقم دلگیر بود گفتم بیام اینجا
مامان سر تکون میده وارد آشپزخونه میشه
بیحال روی مبل میشینم شروع به ذکر گفتن میگم برای اینکه خودمو آروم کنم
"الَّذِینَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ"
《همان کسانى که ایمان آوردهاند و دلهایشان به یاد خدا آرام میگیرد، آگاه باشید که یاد خدا آرام بخش دل هاست》
آیه رو بارها و بارها با خودم تکرار میکنم بلاخره اروم میشم نفسم رو بیرون میدم شروع به انجام بقیه پروژه میکنم
متوجه گذشت زمان نمیشم که مامان صدام میکنه
مامان: فاطمه بیا صبحانه
اشتها ندارم ولی میرم وارد اشپز خونه میشم پشت سرم بابا میاد داخل
جرعت ندارم تو روش نگاه کنم میترسم یهو رنگم مثل دیروز عوض بشه ابروم بره سرم و پایین میندازم
اروم غذام رو میخورم
بابا: فاطمه دیروز سرگرد باهات حرف زد؟
آب دهنم رو قورت میدم سرم همچنان پایینه
فاطمه: اره...تازه دیروز فهمیدم با مهدی رفیق بودن
مامان به تعجب نگاهم میکنه
مامان: یادت نمیاد؟
اروم سرم رو بلند میکنم
فاطمه: چی رو؟
مامان: البته اون موقع تو کم میومدی اینجا بچه هم بودی
فاطمه: منظورت چیه مامان؟
بابا نگاهم میکنه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_هفتاد_هشتم
بابا: فکر میکنم کلاس دوم بودی علی اومده بود خونه ما کلی هم باهم بازی کردید تو و مهدی و علی
دهنم ۳ متر باز بود
چی شد؟
فاطمه: منظورت اینه که سرگرد از بچگی با مهدی رفیق بوده؟
مامان بیخیال داره غذا میخوره سرش رو تکون میده
مامان: اره یه جورایی ولی یه مدت کوتاه فکر کردم شناختیش
فاطمه: منظورت چیه که فکر کردی شناختم مامانن
مامان: چیکار کنم مادر تو یادت نبود البته حق هم داشتی بعد از اون روز تا یه مدت پدرت نمیزاشت بیای اینجا...علی اینام از اینجا رفتن
گیج شدم این دیگه چه وضعیتی بود؟ اونم روز خواستگاری
مامان: از اون روز عکس دارم میخوای برو تو آلبوم ببین
بی توجه بلند شدم از آشپز خونه زدم بیرون
صدای مامان به گوش میرسید
مامان: گفتم ببین نگفتم الانن حداقل صبحانه ات رو بخور
فاطمه: میام میام...
کمد رو باز میکنم آلبوم رو میارم بیرون
شروع میکنم به گشتن
ورق میزنم ورق میزنم
مامان میاد داخل کنارم میشینه آلبوم رو از دستم میگیره
بعد از چند تا ورق زدن عکس رو پیدا میکنه
سمتم میگیره
با دیدن عکس شروع به خندیدن میکنم من شیلنگ گرفتن دستم دارم مهدی و سرگرد رو دنبال میکنم که خیسشون کنم اونام دارن از دست من فرار میکنن
مامان با دیدن خنده من اروم میخنده
مامان: یادت اومد؟
همونجوری که به عکس نگاه میکردم
فاطمه: بگی نگی هنوز خیلی نه.... آخرش چی شد؟
مامان: اخر چی؟
فاطمه: آخر رسیدم بهشون که خیسشون کنم ؟
مامان عکس رو ازم میگیره
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷