¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_نود_پنجم فاطمه: خوبم با اینکه مشخصه راضی
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_نود_ششم
همینجوری که بیرون نگاه میکنم
فاطمه: نگفت....ی کجا میخوایم بریم؟
اروم میخنده
علی: تلاشت ستودنیه
میریم پیش کسی که تو این مدت کلی بهم کمک کرد
نگاهم رو از بیرون میگیرم بهش نگاه میکنم
فاطمه: کسی که بهت کمک کرد؟
یه دفعه دستمون رو بالا میاره بهش اشاره میکنه
علی:برای این لحظه و این لمس یکی خیلی کمکم کرد
حالا باید برم ازش تشکر کنم
دست دیگه ام رو زیر چونه ام میزارم به دستمون نگاه میکنم تو فکر فرو میرم
علی: دوباره لبو شدی خوشگل خانم
با حرفش برمیگردم خودمو شیشه نگاه میکنم بازم...
دستی به صورتم میکشم
علی:ممنونم
با تعجب نگاش میکنم
فاطمه: بخاطر چی؟
علی: بخاطر همه چیز
بخاطر اینکه امروز آرایش نکردی چون میدونستی امکان داره نامحرم باشه
بخاطر اینکه جواب رفتار زشت دخترخاله ام رو ندادی
بخاطر اینکه منو قبول کردی
بخاطر خیلی چیزای دیگه ازت ممنونم
به محض تموم شدن حرفش دستمو بلند میکنه میبوسه
اخه مرد مومن نمیگی من جنبه ندارم یه وقت اینجا تشنج کنم چی
سرم رو میندازم پایین
علی اروم میخنده
علی: اخر یه بلایی سر گردنت میاری..حالا نیازی نیست از من خجالت بکشی
فاطمه: خب تو اینجوری رفتار میکنی من... خجالت میکشم دیگه
علی: چجوری رفتار میکنم...
دست چپش رو میاره بالا به حلقه اشاره میکنه ادامه میده
علی: دارم با زنم حرف میزنم
نمیتونم جلوی خنده ام رو بگیرم کی فکرش رو میکرد اون سرگرد جدی توی اداره انقدر راحت بتونه منو اذیت کنه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_نود_هفتم
چادرم رو میکشم جلو صورتم
علی: بیا تحویل بگیر تا الان نگاهت رو رو ازمون میگرفتی حالا نوبت خنده ات شده؟
دیگه نمیتونم جلوی خنده ام رو بگیرم
فاطمه: کی..فکرش رو میکرد سرگرد مهدوی انقدر شوخ طبع باشه
علی: من شوخ طبع بودم فقط با هرکسی نه
فاطمه: بلههه حق با شماست
علی: راستشو بگو ازم چی ساختی تو ذهنت یه هیولا؟
به صندلی تکیه میدم
فاطمه: نخیر از همون اول منو یاد یه شخصی مینداختی
علی: کی؟
فاطمه: مهدی میدونی کی فهمیدم باهاش مو نمیزنی؟
منتظر نگاهم میکنه
فاطمه: وقتی برای محرم اومدم مسجد وقتی میکروفن رسید دستت خودتو معرفی کنی قشنگ منو یاد مهدی مینداختی...
علی: بگو که مداحی کردنم پ رو گوش ندادی؟
اروم میخندم
فاطمه: تا آخرین کلمه گوش دادم
شروع به خندیدن میکنه
علی: همین رو کم داشتم
فاطمه: صدات عالی بود...جدی میگم
علی: واقعا؟
فاطمه: اره...
سکوت میشه
علی: اون شب ترسیده بودی؟
فاطمه: از چی؟
علی: وقتی از دانشگاه بهت زنگ زدن جلوی من زدی زیر گریه
لبخندی میزنم سرم رو تکون میدم
فاطمه: نه...نترسیده بودم
علی: پس چرا اونجوری گریه میکردی؟
فاطمه: اون شب منو یاد مهدی انداختی مهدی خیلی هوامو داشت بعد از مرگ خانوادم خیلی کمکم کرد
وقتی قضیه رو خانم طاهری بهم گفت با خودم گفت
اگه مهدی اینجا بود..این اتفاقا نمیافتاد وقتی اومدی...
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_نود_هشتم
پیشم و اونجوری رفتار کردی حس کردم مهدی شاید الان پیشم نباشه ولی حواسش بهم هست
با شستش اروم دستم رو نوازش میکنه
علی: قول میدم...قول میدم نزارم اتفاقی برات بیوفته
هرچی که بشه نمیزارم
نگاهش بلند میشه نگاش میکنم
فاطمه: میدونم...
علی
دیگه حرفی نمیزنم ولی ذهنم درگیر میشه جلوی گل فروشی وایمیستم گل میگیرم همراه گلاب
برمیگردم تو ماشین
تو فاصله کمی میرسیم گلزار از ماشین پیاده میشم
در رو براش باز میکنم
دستشو میگیرم اروم بیاد پایین
بهم نگاه میکنم
فاطمه: منظورت از کسی که کمکت کرده مهدی بود؟
لبخندی میزنم سرم رو تکون میدم
گل و گلاب رو برمیدارم باهم سمت قطعه شهدا حرکت میکنیم
کنار مزار میشینم فاطمه چادرش رو جمع میکنه میخواد بشینه که نمیزارم
با تعجب نگاهم میکنه
علی: اینجوری چادرت کثیف میشه
کُتم رو در میارم روی زمین میزارم اشاره میکنم
فاطمه: ولی..
علی: این مشکیه چادر تو رنگش روشنه بشین
اروم کنارم میشینه
علی: هدیه ات رو گرفتم...قول میدم ازش به قیمت جونم مراقبت و محافظت کنم
با تموم شدن حرفم تنه ارومی بهم میزنه
خنده ام میگیره تا دودقیقه پیش ازم فراری بودااا
علی: چشم از خودمم مراقبت میکنم
لبخندی میزنه
به عکس مهدی نگاه میکنه
مزارش رو با گلاب میشورم در اخر شروع به خوندن زیارت عاشورا میکنم
فاطمه هم بعد از من شروع به خوندن میکنه
.
.
بعد از تموم شدن زیارت عاشورا بلند میشم
دستش رو میگیرم بلندش میکنم چادرش رو مرتب میکنه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
واکنش من رو به خانواده و دوستام وقتی اخبار رو میخونمم😂😂
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_نود_هشتم پیشم و اونجوری رفتار کردی حس کرد
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_نود_نهم
علی: بهت گفتم ؟
فاطمه: چی رو؟
علی: اینکه امروز خیلی خوشگل شدی...اوه صبر کن
الان دوباره قرمز میشی
اروم میخنده
فاطمه: شمام همینطور خوشتیپ
فاطمه : میای بریم؟
علی: کجا؟
فاطمه: میخوام معروفیت کنم
ابرویی بالا میندازم حرکت میکنیم از قطعه شهدا بیرون میایم پشت سرش حرکت میکنم بلاخره می ایسته کنارش می ایستم
به اسم روی قبرها نگاه میکنم
به ترتیب
سیده لاله موسوی
سید آرمان حسینی
سید محمدرضا حسینی
نگاهم سمت فاطمه میره لبخند روی لبشه
انگار تو دلش داره حرف میزنه برای هر سه تا فاتحه میخونم
یکم فاصله میگیرم ولی تنهاش نمیزارم
تو این وضعیت خطرناکه.
بعد از پنج دقیقه سمت من برمیگرده..
باهم سمت ماشین میریم
پشت فرمون میشینم حرکت میکنم فاطمه رو برسونم خونه
تقریبا فضای ماشین ساکته
فاطمه: علی..؟
علی: جان دلم
فاطمه: بعد از اینکه منو رسوندی برمیگردی اداره؟
علی: اره
فاطمه: اتفاقی افتاده؟...
علی: نه چرا اینو می پرسی؟
فاطمه: نمیدونم فقط...حس خوبی ندارم
لبخندی میزنم دستش رو میگیرم
علی: هیچی نشده نگران نباش باشه؟ توکل به خدا
سکوت دوباره برقرار میشه تا خونه کسی حرف نمیزنه
جلوی خونه ماشین رو نگه میدارم
فاطمه اروم پیاده میشه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_صدم
فاطمه: ممنون
علی: وظیفه است بانو...
میاد بره داخل ولی دوباره برمیگرده
فاطمه: مواظب خودت باش باشه؟
لبخندی میزنم
علی: مواظبم تو مراقب خودت باش
سرش رو تکون میده زنگ در رو میزنه میره داخل
بعد از چند دقیقه منم حرکت میکنم میرم سمت اداره
.
.
.
از پله ها بالا میرم وارد راهرو میشم اول میرم اتاقم لباسم رو عوض کنم بعد مستقیم میرم سمت اتاق سایبری به محض باز کردن در سرها میاد بالا
احترام میزارن ازاد رو میگم میرم سمت جواد
جواد: سلام قربان...
علی: سلام بگو ببینم چی پیدا کردی
جواد: هیوندا مشکی شیشه دودی جلو بدون پلاک تا حالا تو محدوده های زیادی پیدا شده که همه....
علی:که همه چی ؟
جواد: همه به خانم حسینی مربوطه
علی: منظورت چیه؟
جواد: امروز صبح...
روز قبلش گلزار
چند روز پیش دانشگاه
روز قبل تر خونه سردار
روز قبلش خونه شما و همینطور بیاید عقب
علی: داری میگی هدف خانم حسینیه؟
جواد: درسته ولی برام سواله
علی: چی؟
جواد: اگه هدف خانم حسینی باشه باید تا حالا اقدامی انجام میشد خدایی نکرده ولی تا حالا اقدامی نشده
این برام سواله
علی: امروز ماشین کجا رفت بعد از اینکه بهت گفتم مراقبش باش
جواد: رفت داخل یه ساختمون خارج از شهر ولی بیرون نمیومد دیگه چیزی متوجه نشدم از دسترس دوربین ها خارج شد
علی: حواست به این ماشین باشه یکی از بچه ها رو هم بزار از فاصله دور مراقب باشه،ببینه خارج از شهر کجا میره
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷