✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_نود_هشتم
پیشم و اونجوری رفتار کردی حس کردم مهدی شاید الان پیشم نباشه ولی حواسش بهم هست
با شستش اروم دستم رو نوازش میکنه
علی: قول میدم...قول میدم نزارم اتفاقی برات بیوفته
هرچی که بشه نمیزارم
نگاهش بلند میشه نگاش میکنم
فاطمه: میدونم...
علی
دیگه حرفی نمیزنم ولی ذهنم درگیر میشه جلوی گل فروشی وایمیستم گل میگیرم همراه گلاب
برمیگردم تو ماشین
تو فاصله کمی میرسیم گلزار از ماشین پیاده میشم
در رو براش باز میکنم
دستشو میگیرم اروم بیاد پایین
بهم نگاه میکنم
فاطمه: منظورت از کسی که کمکت کرده مهدی بود؟
لبخندی میزنم سرم رو تکون میدم
گل و گلاب رو برمیدارم باهم سمت قطعه شهدا حرکت میکنیم
کنار مزار میشینم فاطمه چادرش رو جمع میکنه میخواد بشینه که نمیزارم
با تعجب نگاهم میکنه
علی: اینجوری چادرت کثیف میشه
کُتم رو در میارم روی زمین میزارم اشاره میکنم
فاطمه: ولی..
علی: این مشکیه چادر تو رنگش روشنه بشین
اروم کنارم میشینه
علی: هدیه ات رو گرفتم...قول میدم ازش به قیمت جونم مراقبت و محافظت کنم
با تموم شدن حرفم تنه ارومی بهم میزنه
خنده ام میگیره تا دودقیقه پیش ازم فراری بودااا
علی: چشم از خودمم مراقبت میکنم
لبخندی میزنه
به عکس مهدی نگاه میکنه
مزارش رو با گلاب میشورم در اخر شروع به خوندن زیارت عاشورا میکنم
فاطمه هم بعد از من شروع به خوندن میکنه
.
.
بعد از تموم شدن زیارت عاشورا بلند میشم
دستش رو میگیرم بلندش میکنم چادرش رو مرتب میکنه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
واکنش من رو به خانواده و دوستام وقتی اخبار رو میخونمم😂😂
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_نود_هشتم پیشم و اونجوری رفتار کردی حس کرد
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_نود_نهم
علی: بهت گفتم ؟
فاطمه: چی رو؟
علی: اینکه امروز خیلی خوشگل شدی...اوه صبر کن
الان دوباره قرمز میشی
اروم میخنده
فاطمه: شمام همینطور خوشتیپ
فاطمه : میای بریم؟
علی: کجا؟
فاطمه: میخوام معروفیت کنم
ابرویی بالا میندازم حرکت میکنیم از قطعه شهدا بیرون میایم پشت سرش حرکت میکنم بلاخره می ایسته کنارش می ایستم
به اسم روی قبرها نگاه میکنم
به ترتیب
سیده لاله موسوی
سید آرمان حسینی
سید محمدرضا حسینی
نگاهم سمت فاطمه میره لبخند روی لبشه
انگار تو دلش داره حرف میزنه برای هر سه تا فاتحه میخونم
یکم فاصله میگیرم ولی تنهاش نمیزارم
تو این وضعیت خطرناکه.
بعد از پنج دقیقه سمت من برمیگرده..
باهم سمت ماشین میریم
پشت فرمون میشینم حرکت میکنم فاطمه رو برسونم خونه
تقریبا فضای ماشین ساکته
فاطمه: علی..؟
علی: جان دلم
فاطمه: بعد از اینکه منو رسوندی برمیگردی اداره؟
علی: اره
فاطمه: اتفاقی افتاده؟...
علی: نه چرا اینو می پرسی؟
فاطمه: نمیدونم فقط...حس خوبی ندارم
لبخندی میزنم دستش رو میگیرم
علی: هیچی نشده نگران نباش باشه؟ توکل به خدا
سکوت دوباره برقرار میشه تا خونه کسی حرف نمیزنه
جلوی خونه ماشین رو نگه میدارم
فاطمه اروم پیاده میشه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_صدم
فاطمه: ممنون
علی: وظیفه است بانو...
میاد بره داخل ولی دوباره برمیگرده
فاطمه: مواظب خودت باش باشه؟
لبخندی میزنم
علی: مواظبم تو مراقب خودت باش
سرش رو تکون میده زنگ در رو میزنه میره داخل
بعد از چند دقیقه منم حرکت میکنم میرم سمت اداره
.
.
.
از پله ها بالا میرم وارد راهرو میشم اول میرم اتاقم لباسم رو عوض کنم بعد مستقیم میرم سمت اتاق سایبری به محض باز کردن در سرها میاد بالا
احترام میزارن ازاد رو میگم میرم سمت جواد
جواد: سلام قربان...
علی: سلام بگو ببینم چی پیدا کردی
جواد: هیوندا مشکی شیشه دودی جلو بدون پلاک تا حالا تو محدوده های زیادی پیدا شده که همه....
علی:که همه چی ؟
جواد: همه به خانم حسینی مربوطه
علی: منظورت چیه؟
جواد: امروز صبح...
روز قبلش گلزار
چند روز پیش دانشگاه
روز قبل تر خونه سردار
روز قبلش خونه شما و همینطور بیاید عقب
علی: داری میگی هدف خانم حسینیه؟
جواد: درسته ولی برام سواله
علی: چی؟
جواد: اگه هدف خانم حسینی باشه باید تا حالا اقدامی انجام میشد خدایی نکرده ولی تا حالا اقدامی نشده
این برام سواله
علی: امروز ماشین کجا رفت بعد از اینکه بهت گفتم مراقبش باش
جواد: رفت داخل یه ساختمون خارج از شهر ولی بیرون نمیومد دیگه چیزی متوجه نشدم از دسترس دوربین ها خارج شد
علی: حواست به این ماشین باشه یکی از بچه ها رو هم بزار از فاصله دور مراقب باشه،ببینه خارج از شهر کجا میره
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_یکم
جواد: چشم قربان
علی: چند وقته دنبال خانم حسینی ِ
جواد: فکر میکنم بعد دو سه هفته بعد از اینکه مرادی دستگیر شد
علی: این برمیگرده به خیلی وقت پیش
جواد: درسته
علی: باشه به کارت برس
برمیگردم از اتاق میرم بیرون دستام رو مشت میکنم
یکی بعد از این همه مدت فاطمه رو تعقیب میکرده اونم انقدر نزدیک بعد هیچکس متوجه نشده حتی منم توجه نکردم
در اتاقم رو باز میکنم با حامد روبرو میشم
احترام میزاره
حامد: برگشتی؟ میرفتی خونه استراحت کنی
علی: نمیتونم حامد نمیتونم
حامد: بخاطر اون ماشین
علی: باورت میشه من نفهمیدم محسن که قرار بود مراقب خانم حسینی باشه نفهمید هیچکدوم از ما نفهمیدیم
حامد جلو میاد نگاهی بهم میکنه چشماش رو ریز میکنه
حامد: خانم حسینی هاااا؟
علی: چی میگی من دارم میگم قضیه جدیه
حامد جلو میاد دست چپم رو میاره بالا
حامد: سلیقه اش عالیه....با اینکه ساده است ولی خیلی قشنگه
دستم رو از دستش میکشم بیرون
علی: دیوانه شدی؟ اصلا شنیدی چی گفتم؟
حامد: عهههه دارم تلاش میکنم ارومت کنم الان عصبانی هستی یه کاری میکنی بعدا پشیمونی به بار میاد
علی: اینجوری ادم رو اروم میکنن
حامد: مگه اونایی که عاشق شدن با عشقشون اروم نمیشن
میگردن دور برم رو دفتر رو برمیدارم سمتش پرت میکنم
این دفعه میخوره بهش
علی: کی گفته من عاشق شدم
حامد میخنده ادای منو در میاره
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷