✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_پنجم
با تعجب نگاهش میکنم
میخوام بلند بشم پام گیر میکنه به لبه تخت خودمو برای خوردن به زمین آماده میکنم که دستمو میگیره
نگهم میداره
علی؛ مواظب باش..
موهامو از جلوی صورتم کنار میزنه
فاطمه: فکر کردم سرت شلوغه
علی: سرم شلوغ که بود ولی مگه میشه برای شما وقت نداشته باشم
فکر میکنم اولین باره منو بدون حجاب میبینه موهامو نوازش میکنه میرسه به گوشه صورتم
علی: این...جای خراش تیره؟ همون روز
سرم رو تکون میدم
علی: تقصیر من بود اگه بیشتر مواظب بودم
اروم دستش رو میگیرم
فاطمه: تقصیر تو نبود...یادآوری به من بود .
علی: یادآوری؟
فاطمه: یادآوری اینکه چقدر این کار خطرناکه
علی: دیگه نمیزارم تکرار بشه
لبخندی میزنم اونم لبخند میزنه
فاطمه: گلم رو بهم نمیدی؟
انگار تازه چیزی یادش اومده
علی: انقدر شما خوشگلی حواس نمیزاری برام که
دوباره لپام گل میندازه
دسته گل رو ازش میگیرم
فاطمه: میرم بزارم تو گل دون
از کنارش رد میشد که پشت سرم حرکت میکنه
علی: نگران نباش من که گونه های سرخ شمارو ندیدم
خنده ام میگیره
وارد آشپزخونه میشم داخل گلدون آب میریزم
گل هارو توی گلدون مرتب میکنم میزارم رو میزم تو اتاق دوباره برمیگردم پایین.
مامان و علی در حال صحبت ان با فکر اینکه شاید بخوان تنها باشن وارد حال میشم روی مبل میشینم دوباره تو فکر فرو میرم نمیدونم چقدر میگذره که .
علی: ببخشید خانم خوشگله میتونم اینجا کنارتون بشینم؟
خنده ای میکنم روی مبل جابجا میشم کنارم میشینه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_ششم
تو همین لحظه در باز میشه بابا وارد خونه میشه علی به احترام بابا بلند میشه منم پشت سرش بلند میشم
اون شب به اصرار مامان علی شب شام پیش ما میمونه
.
.
.
نزدیک دوهفته میگذره
خسته روی تخت دراز میکشم امشب خاله که نه مامان مریم دعوتم کرده
تو این مدت بعد از اون شب فقط ۲ بار علی رو دیدم اونم کوتاه نمیزاره من برگردم اداره میگه خطرناکه منم مجبورم همش از دور یه کمک هایی بکنم
تاحال خودمم که برام پیامک میاد
نرگس: فاطمه یادت نره امشب ..
فاطمه: یادمم نمیره
نرگس: خوشگل کنیاااا
فاطمه: خوشگل هستم ولی باشه
نرگس: اینا همه تاثیرات علیِ زودتر پاشو بیا
خنده ای میکنم به ساعت نگاه میکنم ۱۳:۱۹
۴:۳۰باید برم
یکم استراحت میکنم دوش میگیرم
یه پیراهن مانتویی بلند سرمه ای میپوشم روش یه کت که ترکیبی از سرمه ای و سفیده با گل های کوچولو کمر بلندش رو میبندم روسریم رو لبنانی میبندم
چادر و کیفم رو برمیدارم
از اتاق بیرون میام وارد حال میشم مامان نگاهش رو از تلوزیون میگیره
مامان: ماشالله ماشالله برم اسپند دود کنم
خنده ای میکنم
فاطمه: خوب شدم؟
مامان: خوب؟ عالی شدی دختر ماشالله
از مامان خداحافظی میکنم وارد حیاط میشم که دروازه باز میشه علی تو چهار چوب نمایان میشه صورتش حقیقتا داغونه ازش خستگی میباره
انگار باورم نمیشه دارم اینجا میبینمش
میدوام سمتش اونم انگار منتظرم اروم بغلم میکنه
فاطمه:سلامم
لبخندی میزنه
علی: سلام بانو
فاطمه: خوبی؟
علی: الحمدلله شما خوب باشی منم خوبم
صدام رو میارم پایین انگار بلند گفتنش یکم سخته
فاطمه: دلم برات تنگ شده بود
علی: منم همینطور
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_هفتم
ازش فاصله میگیرم
فاطمه: چرا قیافه ات انقدر داغونه؟
اروم میخنده
علی: خیلیی داغونه؟
فاطمه: خیلیییی داغونه
خودمم خنده ام میگیره
فاطمه: چرا اومدی خودم میرفتم
علی: فکر کن تو بعد از نزدیک دوهفته بزار خانمم تنها بره جلوی فک و فامیل
دستمو میگیره از حیاط میریم بیرون در رو برام باز میکنه همین کاراشه توقع ادم رو میبره بالا دیگه
سوار میشم ماشین و دور میزنه سوار میشه حرکت میکنه یه دستمو میزارم زیر چونه ام بهش خیره میشم
علی: میخوای صورتمو با نگاهت سوراخ کنی؟
فاطمه: نه کل این دو هفته رو منتظر این لحظه بودم حالا دارم ازش استفاده میکنم
علی: اووو یعنی کل هفته منتظر من بودی ؟
فاطمه: متاسفانه...شمام که سرت شلوغ
برای چند ثانیه نگاهم میکنه بعد توجه اش رو به جلو میده
علی: شرمنده اتم فاطمه باید بیشتر وقت بزارم
فاطمه:نباش...شرمنده نباش چون نمیخوام بخاطر من به خودت فشار بیاری
همین که سالمی تلفنی باهام حرف میزنی میام دنبالم شاید خیلی کم ولی من راضی ام چون راجب شغلت میدونستم و انتخابت کردم برای همینا همش خداروشکر میکنم همین ک سالمی کافیه برام بقیه اش هم به لطف خدا درست میشه یکم صبر میخواد
یکم نگاهم میکنه
علی: بخاطر کدوم کار خوبم خدا تورو به من داد
لبخندی میزنم
فاطمه: بخاطر اینکه خودت خوبی
تا مسیر خونه کلی حرف میزنیم..شوخی میکنیم میخندیم ولی من میتونم حس کنم ک چیزی درست نیست
بعد از یه ده دقیقه میرسیم اروم پیاده میشم نفسم رو بیرون میدم منتظر وایمیستم ماشین رو پارک میکنه میاد کنارم زنگ در رو میزنه قبل از اینکه در باز بشه کمک میکنم خودشو مرتب کنه
به محض باز شدن
علی: خانم ها مقدم تر ان
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
امیرالمؤمنین امام علی علیهالسلام:
دنیا همانند سایۀ توست که اگر بایستی میایستد و اگر دنبالش روی، دور میشود.
غررالحکم: ۹۸۱۸
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خطاب به کسانی که منتظر سقوط ما هستند..🇮🇷❤️🔥
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
اگه تا ساعت ۴ تعدادمون به ۸۵۰ رسید
۳پارت جبرانی میزارم😁
ببینم چه میکنید این گوی و این میدان دست شما
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_هشتم
وارد خونه میشم مامان مریم با نرگس میان پیشواز روبوسی و خوش آمدگویی به محض ورود به خونه
بلهههه خانم اینجا تشریف دارن یه لحظه اصلا نمیتونم تکون بخورم
این چرا لباسش اینجوریه؟
یه مانتو کوتاه یه شلوار جذب سمت ما میاد
آوا: وایییی سلام عزیزم
اول فکر میکنم با منه بعد میبینم با کمال تعجب با علیه
نفسم رو میدم بیرون زیر لب ذکر میگم نگاهی به علی میکنم خیلی سرد و سر به زیر جوابش رو میده
به مهمون ها سلام میکنم
میرم پیش نرگس
فاطمه: احیانا این دختر خاله ات مشکلی داره؟
نرگس: کی آوا رو میگی؟
فاطمه: اره
نرگس: اونو ولش کن تویه دنیای دیگه است
خنده ای میکنم به مامان و نرگس کمک میکنم برای پذیرایی علی هم با عمو احمد و شوهر خاله اش آقا منصور صحبت میکنه هنوز مهمون ها نیومدن
بعد از تموم شدن پذیرایی روی مبل دو نفره میشینم آوا هم دقیقا میره کنار علی روی مبل سه نفره میشینه
چقدر این دختر رو مخ منه
علی هم کم نمیاره بلند میشه میاد کنار من میشینه
داستانی داریم امروز خدا به خیر کنه
میوه ها رو برمیدارم شروع به پوس کندن میکنم بلاخره باید احساساتم رو سر یه چیزی خالی کنم ولی علی انگار متوجه این موضوع میشه
علی: بده من دستت رو میبری
لبخندی میزنم
فاطمه: حواسم هست
خیار رو پوس میکنم طرح میدم بهش کنارش پرتقال و...
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_نهم
سیب رو هم همینطور این میون به سوالات جواب میدم میوه ها رو مرتب تو پیش دستی میچینم بلند میشم یه چنگال برمیدارم میگیرم سمت علی
ابروهاش رو بالا میده
علی: برای من درست کردی؟
فاطمه: پس این همه طرح دادم که خودم بخورم
به محض تموم شدن جمله ام اروم میخندم علی هم میخنده
علی: دست خانم هنرمندم درد نکنه
فاطمه: یه کاری نکن امروز جلوی این همه آدم لبو بشم
علی: ولی من لحظه هایی که لبو میشی رو خیلی دوست دارم بانو
چنگال رو میزنم تو خیار بعد میزارم تو دهنش
فاطمه: بخور بخور
اروم میخنده همینجوری ک میجوعه
علی: اینجوری نمیتونی دهنمو ببندی
تو همین وضعيت خاله آتوسا مادر آوا با لحن خاصی رو به من میگه
خاله آتوسا: یعنی فاطمه خانم با علی جان همکار شدی؟ اونم تو یه پرونده
سعی میکنم لبخند بزنم
فاطمه: بله
خاله آتوسا: ولی تو اینجور کار ها بهتر نیست شما خودتو بکشی کنار بلاخره علی جان هم مشغله های خودشو داره براش سخته همش مواظبت باشه که ببین پسرم پوست استخون شده
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷