✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_یازدهم
علی: تو رو خدا نگو اروم باشم ک امکان نداره
فاطمه: ممنونم
اروم وایمیسته برمیگرده سمتم
علی: وظیفه ام بود...من باید از ممنون باشم
فاطمه: چرا؟
علی: چون سکوت کردی وقتی میتونستی جواب بدی
لبخندی میزنم
رو تخت میشینه منم کنارش میشینم
یکم تو فکر میرم که سرش رو میزاره رو پام
فاطمه: علی زشته یکی ما رو میبینه
علی: ببینه دارم انرژی میگیرم
خنده ای میکنم
فاطمه:سرت درد میکنه ؟
علی: اره
با انگشتام شقیقه هاش رو ماساژ میدم پیشونیش رو گرم میکنم
تو همین لحظات باهم صحبت میکنیم که برام پیامک میاد با یه دست شروع به ماساژ میکنم گوشیم رو برمیدارم
دوباره شماره ناشناس
توهم باید تو اون تصادف میمردی...ولی خیلی خوش شانسی
اخم میکنم این چندمین باره که برام پیام میاد
علی: فاطمه؟...فاطمه؟
از فکر بیرون میام
فاطمه: جانم؟
علی: چیزی شده؟
سکوت میکنم
علی: فاطمه؟
سعی میکنم لبخند بزنم
فاطمه: نه...
نگاهش سمت گوشیم میره خاموشش میکنم میزارم کنار ..سرش رو از روی پام برمیداره
علی: داری بهم دروغ میگی میدونی ک من میفهمم
سرم رو میندازم پایین چجوری باید بهش بگم اشک تو چشمام جمع میشه
دستشو میزاره زیر چونه ام سرم رو میاره بالا
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_دوازدهم
علی: قربون اون چشمات برم من کسی حرفی زده؟ بخاطر خاله و آوا ناراحتی؟
فاطمه: نه
علی: پس چی؟
گوشی رو سمتش میگیرم شروع به خوندن پیام میکنه
علی
با خودن پیام ها خون تو رگ هام انگار با فشار اینور و اونور میرن چطور جرعت کردن....
علی: از کی؟ از کی این پیام ها رو برات میفرستادن
سرش پایینه حرفی نمیزنه
علی: فاطمه!... جوابمو بده...از کی برات این پیام ها مياد
فاطمه: خیلی وقته... قبل از عقدمون
با ناباوری بهش نگاه میکنم
علی: قبل از عقد؟!!! یعنی داری میگی این همه مدت تهدید میشدی بعد به من چیزی نگفتی؟
فاطمه: من فقط....
علی: تو!!...
نفسم رو بیرون میدم جلوی پاش میشینم دستشو میگیرم عصبانی ام ولی صدام رو میارم پایین اشک هاش رو دستم میریزی
علی:گریه نکن...
فاطمه: ببخشید باید بهت میگفتم ولی فکر کردم سرت شلوغه....اخیرا که این موارد زیاد شده بود....من...من فقط نمیخواستم درگیر محافظت از منم بشی
علی: تو برام از همه چیز مهمتری حتی اگه خسته هم باشم حتی اگه سرمم شلوغ باشه من همیشه برای تو وقت و حوصله دارم متوجه شدی؟..
فاطمه: اره..
جلو میرم پیشونیش رو میبوسم دستش رو محکم میگیرم
علی: گریه نکن دیگه میخوای من اینجا پَس بیوفتم
اروم میخنده اشکاش رو پاک میکنه اروم دستش رو نوازش میکنی
علی: حالا پاشو بریم داخل
باهم دیگه برمیگردیم داخل منم شماره ای که بهش پیام میداده رو برای جواد فرستادم تا روش کار کنه
برگشتن ما فضا سنگین تر میشه هرچند نگاه ها آوا به فاطمه اعصابم رو بیشتر بهم میریزه از طرفی....
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برنامه هرشبمون؟❤️🔥🇮🇷😏
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
امیرالمؤمنین فرمود:
پیروان غدیر،
«به خاطر محبّت ما، یکدیگر را دوست دارند.»
کافی، ج۲، ص۲۳۶
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه ی کسانی که حسین را دوست دارند به سوی او رفتند.🙃
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلاممم
صبحتون بخیر بنا به دلایلی امروز پارت های رمان دیرتر بارگذاری میشه
شرمنده😔
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ #نقطه_صفر #پارت_صد_دوازدهم علی: قربون اون چشمات برم من کسی حر
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_سیزدهم
خیلی دارن به فاطمه توجه میکنن
تهدیدش میکنن انگار میخوان چیزی رو بهش یادآوری کنن.... اصلا،چرا انقدر ازش میترسن چرا باید درگیرش بشن...
و چرا هایی که تو ذهنمه و باید به جوابش برسم
سرم رو میون دستم میگیرم این سردرد هم تو این شرایط بیخیال نمیشه
با حس کردن دستی رو دستم سرم رو بلند میکنم فاطمه کنار روی زمین میشینه
فاطمه: علی...خیلی داری به خودت فشار میاری برو یکم استراحت کن
علی: نمیتونم...
فاطمه: میتونی...اگه بخوای به کارات ادامه بدی باید استراحت کنی
حرفی نمیزنم شاید حق با اونه مهمون ها رفتن خونه الان ساکته ساکته
بلند میشم فاطمه هم پشت من بلند میشه باهم میریم سمت اتاقم
وارد اتاقم میشیم روی تخت میشینم
علی:زیاد کار نکنیاااا
خنده ای میکنه
فاطمه: بخواببب
دراز میشکشم پتو رو میکشه روم
فاطمه: چشماتو میبندی ذهنت رو خالی میکنی حداقل تو این مدت با ارامش بخوابی
علی: چشم قربان امر دیگه ای؟
میخنده
فاطمه: امری نیست سرباز حالا بخواب
چشمام رو میبندم دستمو روی چشمام میزارم
علی: نمیخوای بری؟
فاطمه: نه تا مطمئن نشدم که خوابی نمیرم
خنده ای میکنم
نمیدونم چقدر میگذره که خوابم میبره
.
.
.
چشمام رو با ترس باز میکنم
مثلا قرار بود با ارامش بخوابم روی تخت میشینم
دستی به موها و صورتم میکشم
صدای صحبت و خنده از پایین میاد از اتاق بیرون میرم باز این دوتا دارن بحث میکنن
نرگس: خبب دیگه چی
فاطمه: همینه که هست
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷