eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
983 دنبال‌کننده
325 عکس
450 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ علی: قربون اون چشمات برم من کسی حرفی زده؟ بخاطر خاله و آوا ناراحتی؟ فاطمه: نه علی: پس چی؟ گوشی رو سمتش میگیرم شروع به خوندن پیام میکنه علی با خودن پیام ها خون تو رگ هام انگار با فشار اینور و اونور میرن چطور جرعت کردن.... علی: از کی؟ از کی این پیام ها رو برات می‌فرستادن سرش پایینه حرفی نمیزنه علی: فاطمه!... جوابمو بده...از کی برات این پیام ها مياد فاطمه: خیلی وقته... قبل از عقدمون با ناباوری بهش نگاه میکنم علی: قبل از عقد؟!!! یعنی داری میگی این همه مدت تهدید میشدی بعد به من چیزی نگفتی؟ فاطمه: من فقط.... علی: تو!!... نفسم رو بیرون میدم جلوی پاش میشینم دستشو میگیرم عصبانی ام ولی صدام رو میارم پایین اشک هاش رو دستم میریزی علی:گریه نکن... فاطمه: ببخشید باید بهت میگفتم ولی فکر کردم سرت شلوغه....اخیرا که این موارد زیاد شده بود....من...من فقط نمیخواستم درگیر محافظت از منم بشی علی: تو برام از همه چیز مهمتری حتی اگه خسته هم باشم حتی اگه سرمم شلوغ باشه من همیشه برای تو وقت و حوصله دارم متوجه شدی؟.. فاطمه: اره.. جلو میرم پیشونیش رو میبوسم دستش رو محکم میگیرم علی: گریه نکن دیگه میخوای من اینجا پَس بیوفتم اروم میخنده اشکاش رو پاک میکنه اروم دستش رو نوازش میکنی علی: حالا پاشو بریم داخل باهم دیگه برمیگردیم داخل منم شماره ای که بهش پیام می‌داده رو برای جواد فرستادم تا روش کار کنه برگشتن ما فضا سنگین تر میشه هرچند نگاه ها آوا به فاطمه اعصابم رو بیشتر بهم میریزه از طرفی.... نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سه پارت تقدیم نگاهای قشنگتون ✨💐
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برنامه هرشبمون؟❤️‍🔥🇮🇷😏 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
امیرالمؤمنین فرمود: پیروان غدیر، «به خاطر محبّت ما، یکدیگر را دوست دارند.» کافی، ج۲، ص۲۳۶ ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه ی کسانی که حسین را دوست دارند به سوی او رفتند.🙃 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا✨
سلاممم صبحتون بخیر بنا به دلایلی امروز پارت های رمان دیرتر بارگذاری میشه شرمنده😔
سلاممم خفنااا من اومدمم😁😎
بدون اتلاف وقت بریم برای رمان😉
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ #نقطه_صفر #پارت_صد_دوازدهم علی: قربون اون چشمات برم من کسی حر
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ خیلی دارن به فاطمه توجه میکنن تهدیدش میکنن انگار میخوان چیزی رو بهش یادآوری کنن.... اصلا،چرا انقدر ازش میترسن چرا باید درگیرش بشن... و چرا هایی که تو ذهنمه و باید به جوابش برسم سرم رو میون دستم میگیرم این سردرد هم تو این شرایط بیخیال نمیشه با حس کردن دستی رو دستم سرم رو بلند میکنم فاطمه کنار روی زمین میشینه فاطمه: علی...خیلی داری به خودت فشار میاری برو یکم استراحت کن علی: نمیتونم... فاطمه: میتونی...اگه بخوای به کارات ادامه بدی باید استراحت کنی حرفی نمیزنم شاید حق با اونه مهمون ها رفتن خونه الان ساکته ساکته بلند میشم فاطمه هم پشت من بلند میشه باهم میریم سمت اتاقم وارد اتاقم میشیم روی تخت میشینم علی:زیاد کار نکنیاااا خنده ای میکنه فاطمه: بخواببب دراز میشکشم پتو رو میکشه روم فاطمه: چشماتو میبندی ذهنت رو خالی میکنی حداقل تو این مدت با ارامش بخوابی علی: چشم قربان امر دیگه ای؟ میخنده فاطمه: امری نیست سرباز حالا بخواب چشمام رو میبندم دستمو روی چشمام میزارم علی: نمیخوای بری؟ فاطمه: نه تا مطمئن نشدم که خوابی نمیرم خنده ای میکنم نمیدونم چقدر میگذره که خوابم می‌بره . . . چشمام رو با ترس باز میکنم مثلا قرار بود با ارامش بخوابم روی تخت میشینم دستی به موها و صورتم میکشم صدای صحبت و خنده از پایین میاد از اتاق بیرون میرم باز این دوتا دارن بحث میکنن نرگس: خبب دیگه چی فاطمه: همینه که هست نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ نرگس: نمیدونم چجوری تونستی این داداش مارو قبول کنی فاطمه: واااا مگه مشکل شوهرم چیه پشتش حرف میزنی بی ادب نرگس: شوهرم شوهرم شوهرت مارو کشته فاطمه: بترکه چشم حسود نرگس: تو هنوز علی رو موقع عصبانیت ندیدی شبیه هیولا میشه میخوام برم تو پذیرایی که فاطمه: اصلا هم اینطور نیست خیلی هم اروم خوش برخورده و مهربونه نرگس: هوممم علی و اروم و مهربون ؟ فاطمه: بلههه نرگس: نه تو عاشق شدی پاک عقلت رو از دست دادی وارد پذیرایی میشم بالشتک رو برمیدارم سمت نرگس پرت می‌کنم علی: الوووو به خانم من بی احترامی نکناا فاطمه با دیدن من تعجب میشه بالش هم میخوره تو سر نرگس همینجوری که سرش رو گرفته نرگس: حالا دیگه رفتی تو تیم اون.... خیانتکار ماماننننن!!! بیا اینا منو تک گیر آوردن مامان با خنده از آشپزخونه بیرون میاد مامان: مرد باید پشت همسرش باشه درستش اینه آفرین پسرممم احترام نظامی به مامان میزارم نرگس: بیا اینم شانس ماست،خدایاااا خودت کمک کن مامان: انقدر غر نزن دختر نرگس: اصلا شماها همه تو تیم علی هستید نامردا بابا: کی دختر منو اذیت کرده بفرما پدر اومدن باز شروع شد لوس بازی های خانم میره سمت بابا دستش رو میگیره نرگس: باباییییی اینا منو اذیت میکنن علی: بیا بعد من میگم این شبیه بچه هاست قبول نمی‌کنید انگار نه انگار که امسال کنکور داره... نرگس:علییی!!!! علی: باشه باشه بچه نیستی نگاهم سمت فاطمه میره که به بقیه نگاه میکنه نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷