1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه ی کسانی که حسین را دوست دارند به سوی او رفتند.🙃
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلاممم
صبحتون بخیر بنا به دلایلی امروز پارت های رمان دیرتر بارگذاری میشه
شرمنده😔
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ #نقطه_صفر #پارت_صد_دوازدهم علی: قربون اون چشمات برم من کسی حر
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_سیزدهم
خیلی دارن به فاطمه توجه میکنن
تهدیدش میکنن انگار میخوان چیزی رو بهش یادآوری کنن.... اصلا،چرا انقدر ازش میترسن چرا باید درگیرش بشن...
و چرا هایی که تو ذهنمه و باید به جوابش برسم
سرم رو میون دستم میگیرم این سردرد هم تو این شرایط بیخیال نمیشه
با حس کردن دستی رو دستم سرم رو بلند میکنم فاطمه کنار روی زمین میشینه
فاطمه: علی...خیلی داری به خودت فشار میاری برو یکم استراحت کن
علی: نمیتونم...
فاطمه: میتونی...اگه بخوای به کارات ادامه بدی باید استراحت کنی
حرفی نمیزنم شاید حق با اونه مهمون ها رفتن خونه الان ساکته ساکته
بلند میشم فاطمه هم پشت من بلند میشه باهم میریم سمت اتاقم
وارد اتاقم میشیم روی تخت میشینم
علی:زیاد کار نکنیاااا
خنده ای میکنه
فاطمه: بخواببب
دراز میشکشم پتو رو میکشه روم
فاطمه: چشماتو میبندی ذهنت رو خالی میکنی حداقل تو این مدت با ارامش بخوابی
علی: چشم قربان امر دیگه ای؟
میخنده
فاطمه: امری نیست سرباز حالا بخواب
چشمام رو میبندم دستمو روی چشمام میزارم
علی: نمیخوای بری؟
فاطمه: نه تا مطمئن نشدم که خوابی نمیرم
خنده ای میکنم
نمیدونم چقدر میگذره که خوابم میبره
.
.
.
چشمام رو با ترس باز میکنم
مثلا قرار بود با ارامش بخوابم روی تخت میشینم
دستی به موها و صورتم میکشم
صدای صحبت و خنده از پایین میاد از اتاق بیرون میرم باز این دوتا دارن بحث میکنن
نرگس: خبب دیگه چی
فاطمه: همینه که هست
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_چهاردهم
نرگس: نمیدونم چجوری تونستی این داداش مارو قبول کنی
فاطمه: واااا مگه مشکل شوهرم چیه پشتش حرف میزنی بی ادب
نرگس: شوهرم شوهرم شوهرت مارو کشته
فاطمه: بترکه چشم حسود
نرگس: تو هنوز علی رو موقع عصبانیت ندیدی
شبیه هیولا میشه
میخوام برم تو پذیرایی که
فاطمه: اصلا هم اینطور نیست خیلی هم اروم خوش برخورده و مهربونه
نرگس: هوممم علی و اروم و مهربون ؟
فاطمه: بلههه
نرگس: نه تو عاشق شدی پاک عقلت رو از دست دادی
وارد پذیرایی میشم
بالشتک رو برمیدارم سمت نرگس پرت میکنم
علی: الوووو به خانم من بی احترامی نکناا
فاطمه با دیدن من تعجب میشه بالش هم میخوره تو سر نرگس همینجوری که سرش رو گرفته
نرگس: حالا دیگه رفتی تو تیم اون.... خیانتکار
ماماننننن!!! بیا اینا منو تک گیر آوردن
مامان با خنده از آشپزخونه بیرون میاد
مامان: مرد باید پشت همسرش باشه درستش اینه آفرین پسرممم
احترام نظامی به مامان میزارم
نرگس: بیا اینم شانس ماست،خدایاااا خودت کمک کن
مامان: انقدر غر نزن دختر
نرگس: اصلا شماها همه تو تیم علی هستید نامردا
بابا: کی دختر منو اذیت کرده
بفرما پدر اومدن باز شروع شد لوس بازی های خانم میره سمت بابا دستش رو میگیره
نرگس: باباییییی اینا منو اذیت میکنن
علی: بیا بعد من میگم این شبیه بچه هاست قبول نمیکنید انگار نه انگار که امسال کنکور داره...
نرگس:علییی!!!!
علی: باشه باشه بچه نیستی
نگاهم سمت فاطمه میره که به بقیه نگاه میکنه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_پانزدهم
میخنده با صدای گوشیم از جمعیت فاصله میگیرم
حامده
حامد:علی...باید بیای اداره
علی: باشه
گوشی رو قطع میکنم برمیگردم سمت بقیه سکوت حاکم میشه
علی: باید برگردم اداره
فاطمه سمتم میاد نگران نگاهم میکنه
فاطمه: اتفاقی افتاده؟
لبخند میزنم اروم دستش رو میگیرم
علی: نه نگران نباش باشه؟ فقط پیش مامان اینا بمون
فاطمه: علی... اگه چیزی شده به من بگو
علی: هیچی نشده بچه ها به مشکل خوردن میرم کمکشون
قانع نشده این از چهره اش کاملا مشخصه
سمت بقیه میرم خداحافظی میکنم میام برم که فاطمه پشت سرم میاد
فاطمه: میخوام بدرقه ات کنم
لبخندی میزنم با همدیگه وارد حیاط میشیم برمیگردم سمتش
علی: برو داخل هوا سرده
فاطمه: مواظب خودت باش
علی: چشم
فاطمه: زود برگرد
علی: چشم بانو
فاطمه: منتظرت میمونم
علی: تا دیروقت بیدار نمون بخواب،مراقب خودت هم باش،نگران هم نباش
سرش رو تکون میده ولی مشخصه بغض کرده
علی: گریه هم نکن...بخاطر من
پیشونیش رو میبوسم از حیاط بیرون میرم پشت فرمون میشینم حرکت میکنم سمت اداره
به محض رسیدن سوئیچ و دست یکی از سربازا میدم حرکت میکنم سمت ساختمون پله ها رو یکی و دوتا بالا میرم
حامد با دیدن من سمتم میاد احترام میزاره
علی: سلام..
حامد: سلام
علی: بگو ببینم چه خبره
حامد: یه حرکت هایی زدن ولی نمیدونم هدفشون چیه فقط میدونم میخوان یه کار خطرناک بکنن و.....فهمیدم چرا انقدر دور و بر خانم حسینی میچرخن
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی من دلم برات تنگ شده 💔
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
🔅#امیرالمومنین:
💠 گنجهاى پر سود در خلوتِ عبادت خداست.
📚#حدیث| شرح غررالحکم، ح۶۵۰۴
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷