eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
982 دنبال‌کننده
325 عکس
450 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی من دلم برات تنگ شده 💔 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
🔅: 💠 گنج‌هاى پر سود در خلوتِ عبادت خداست. 📚| شرح غررالحکم، ح۶۵۰۴ ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
به درخواستی یکی از بچه ها خدمتتون🥺
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه لو دادن وطن پرستیِ.... ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلام سلامممم
شبتون بخیر میدونم دیر شده شرمنده ام بریم برای یه پارت شبانگاهی😉😅
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ #نقطه_صفر #پارت_صد_پانزدهم میخنده با صدای گوشیم از جمعیت فاصل
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ علی: چرا؟ حامد:خانم حسینی پدر مادرش رو توی یه تصادف از دست داده علی: اینو میدونم خودش اونجا نبوده حامد:مشکل همینجاست خانم حسینی هم تو ماشین بوده اخم ریزی میکنم علی: منظورت چیه؟ حامد: در اصل خانم حسینی... حافظه اش رو از دست داده یعنی.. اون قسمت از حافظه اش که مربوط به اون شب و تصادفشه پاک شده مات و مبهوت نگاش میکنم چطور امکان داره؟ پس اون... علی: پس اون روز صبح جلوی آزمایشگاه قصدشون این نبود که بهش آسیب بزنن سر و صدا ایجاد میکردن که یادش بیاد؟ ولی چرا؟ چرا باید براشون مهم باشه فاطمه اون داستان رو یادشه یا نه حامد: این سوال منم بود اگه بشیری متوجه گذشته خانم حسینی شده پس راجب کل زندگیش تحقیق کرده...در اصل من فکر میکنم اونا میخوان اذیتش کنن تا از پرونده خودشو بکشه کنار چون‌... علی:چون اون میتونه اطلاعاتی ازشون بدست بیاره که نمیخوان حامد: درسته....مرادی تو اعترافاتش گفته بود شاید کوتاه ولی به بشیری همون روز که دستگیرش کردیم راجب خانم حسینی گفته علی: حالا اونا میخوان عذابش بدن تا نتونه دقیق روی پرونده کارکنه حامد: درسته ولی میتونستن از همون اول ایشون رو حذف کنن چرا...؟ علی: دارن امتحانش میکنن تهدید تعقیب و نشون دادن دارن میبینن ارزشش رو داره یا نه فکر میکنم میخوان ببرنش سمت خودشون میخوان از مهارتش به نفع خودشون استفاده کنن ولی چون فاطمه بهشون چندین و چند بار با کمک به ما نشون داده این کار رو نمیکنه پس حامد: پس اونا وقتی ناامید بشن حذفش میکنن علی: درسته... فاطمه به اتاقش خیره شدم یه کتاب خونه بزرگ باکلی کتاب عین اتاق خودم نگاهم به قاب عکس میوفته برش نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ میدارم علی و مهدی تو حیاط اداره حدس می‌زنم یه پرونده ای رو حل کردن که انقدر خوشحال ان... عکس و کنار میزارم نگاهی به ساعت میکنم ۰۰:۵۸ نفسم رو بیرون میدم چرا علی برنمیگرده؟ نکنه اتفاقی افتاده؟ عصبی رو تخت دراز میکشم بوی علی رو میده به سقف خیره میشم فاطمه: خدایا خودت مراقبش باش.... سپردم به خودت انقدر به سقف خیره میشم که خوابم میبره با صدا نرگس از خواب بلند میشم وضو میگیرم برای نماز علی هنوز برنگشته استرس منم هی بیشتر و بیشتر میشه بعد از نماز دیگه خواب به چشمام نمیاد خودمو سرگرم میکنم با پروژه که باید فردا تحویل استاد بدم مامان مریم صدام میزنه برای صبحانه با اینکه میگم نمیخوام ولی مجبورم میکنه یه چند لقمه میخورم مامان و نرگس همش سعی میکنن با حرف هاشون ارومم کنن ولی من این احساس رو میشناسم همون موقع که علی تیر خورد.. برمیگردم تو اتاق چند دقیقه میگذره مامان میاد خداحافظی میکنه میگه میره بیرون کار داره زمان زیادی از رفتن مامان مریم نمیگذره که نرگس میاد داخل فاطمه: توهم داری میری؟ نرگس: شرمنده با بچه ها میخوایم بریم کتاب خونه فاطمه: خوبه میتونی یه حال و هوایی هم عوض کنی نرگس: ولی تو تنها میشی.... میخوای با من بیا فاطمه: نه من کاردارم بعد منتظرم علی بیاد تو برو بهت خوش بگذره نرگس: ولی... فاطمه: برو نگران نباش به زور نرگس رو راهی میکنم بابا احمد هم صبح بیرون رفته بود خونه خالیه خالی میشه روی مبل میشینم به صفحه لبتاب خیره میشم فاطمه: علی گفت اینجا بمونم.... پس باید اینجا بمونم شروع به انجام کارم میکنم که پیامی به گوشیم میاد از ذوق اینکه شاید علی باشه گوشی رو برمیدارم ولی با دیدن شماره اخمی میکنم تنهایی نمیترسی خانم کوچولو ؟! اطراف رو نگاه میکنم خبری نیست اروم بلند میشم لباسم رو میپوشم به همینجوری به علی زنگ میزنم زیر لب ذکر میگم سعی میکنم اروم باشم نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ نه علی جواب میده نه میتونم خودمو اروم کنم... نگران باشم برای اینکه جواب نمیده یا نگران باشم برای اینکه تنهام و یکی داره تهدیدم میکنه وارد حیاط میشم همینجوری درگیرم در صدا میخوره یه قدم عقب میرم دوباره صدا میخوره اشک تو چشمام جمع میشه خدایا خودت کمکم کن میخوام سمت در برم ولی میترسم حرکتی بکنم با زنگ خوردن گوشیم لرزه ای به تنم میوفته جواب میدم علی: دارم میام...در رو باز نکن به هیج وجه فهمیدی اشکام پایین میریزه فاطمه: علی... من میترسم علی: قربونت برم من توراهم...گوش میدی؟ فاطمه: گوش میدم در دوباره زده میشه صدای سوت اشنایی به گوشم میخوره برای یه لحظه سرم گیج میره سردرد عجیبی میاد سراغم گوشی از دستم میوفته روی زمین میشینم صحنه ها برام تکرار میشه صدا سوت...بوق ماشین...جیغ مامان...خون...صدای گوش خراش ترمز سرم رو بین دستام میگیرم فاطمه: اینا....چیه صدای علی از پشت گوشی میاد علی: فاطمه! تمرکز کن رو صدای من تمرکز کن میدونم ....میفهمم چی میبینی ولی تمرکز کن اشک از چشمام پایین میاد با دستای لرزون گوشی رو میگیرم فاطمه: علی..... بغض گلوم رو میگیره فاطمه: علی.... اینا چیه علی: میدونم...میدونم دروازه تقریبا داره باز میشه فاطمه: علی...در... در داره باز میشه علی: دارم میام...فاطمه دارم میام یکم دیگه تحمل کن بخاطر من...خواهش میکنم اروم بلند میشم خودمو به در خونه میرسونم در در رو پشت سرم قفل میکنم تمام پنجره ها رو قفل میکنم همینجوری که گریه میکنم به دیوار تکیه میدم فاطمه: در رو قفل__ کردم علی: پنجره ها؟ فاطمه: قفل کردم با صدای تیری که زده میشه عملا میتونم صدای ضربان رو توی گوشام بشنوم نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷