eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
989 دنبال‌کننده
325 عکس
450 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
بعدش،ناشناس هاتون رو جواب میدم😁
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ چشمام رو میبندم روی زمین میشینم با دستام گوشام رو میگیرم تا صداها رو نشنوم اشک از چشمام پایین میاد الا به ذکر الله تطمئن القلوب الا به ذکر الله تطمئن القلوب الا به ذکر الله تطمئن القلوب باخودم تکرار میکنم نمیدونم چقدر طول میکشه ده دقیقه... پنج دقیقه دستی روی بازوم میاد میخوام حرکتی بکنم که با دیدن علی تقریبا همه چیز یادم میره بغض میکنم فکم شروع به لرزیدن میکنه بررسیش میکنم لکه های خون روی لباسشه اسلحه هم بغل پاشِ حتی نمیتونم حرف بزنم فاطمه: ز..ز...زخمی شدی؟ لبخند خسته ای میزنه سرش رو تکون میده علی: مهم نیست...چیزی که مهمه جلومه الان بغضم میترکه با اینکه نمیخوام ولی اشک از چشمام پایین میریزه با یکی از دستاش اشکام رو پاک میکنه اون یکی دستش رو دنبال میکنم با خونی که ازش میچکه نفسم حبس میشه،خون....خون دوباره دستش رو پنهان میکنه نگاهم میچرخه داخل خونه به مردی که دو متر دورتر از من روی زمین افتاده نگاه میکنم و بیرون که کلی مامور اینطرف و اون طرف میرن سروان داخل میاد بالاسر مرد وایمیسته نبضش رو میگیره علی کمکم میکنه بلند بشم هرچند تعادل ندارم علی:،به من تکیه بده... منو میبره تو اتاقش در رو میبنده کمکم میکنه رو تخت بشینم کنار تخت زانو میزنه علی: همینجا بمون...الان برمیگردم میخواد بره که دستشو رو میگیرم فاطمه: میترسم دستمو نوازش میکنه لبخندی میزنی علی: میدونم...زود برمیگردم با اینکه نمیخوام ولی رهاش میکنم از اتاق میره بیرون به تاج تخت تکیه میدم پاهامو تو شکمم جمع میکنم به رو برو خیره میشم صحنه ها دوباره برام تکرار میشه سرم رو میزارم رو پاهام اشکام دوباره جاری میشه در باز میشه اول میترسم ولی با دیدن چهره علی اشکام و پاک میکنم روی تخت کنارم میشینه لیوان آب و دستم میده یکم ازش میخورم نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ علی: بهتری؟ سرم رو تکون میدم علی: ولی چشمات اینو نمیگه لبخند خسته ای میزنم فاطمه: چجوری...فهمیدی من...؟ علی: دوتا بچه ها رو گذاشته بودم مراقبت باشن چون تعداد اونا زیاد بود اول گفتم دخالت نکنن ولی وقتی خودم نزدیک شدم بعد وضعیت تو رو دیدم گفتم خودشون شروع کنن تا ما برسیم سرم رو تکون میدم فاطمه: چند وقته گذاشتی مراقبم باشن؟ علی:،قبل از عقدمون...وقتی اون شب بیرون مسجد جلوم گریه کردی فاطمه: قبل عقد هومم؟ اروم میخندم سرش رو تکون میده اروم بلند میشم سعی میکنم نیروم رو جمع کنم با تعجب نگاه میکنه علی: کجا میری؟ فاطمه: الان میام... از اتاق بیرون میرم با جعبه کمک های اولیه برمیگردم کنارش روی تخت میشینم دستش رو میارم جلو مشخصه با چاقو بریده شده ولی نه چاقوی معمولی شروع به پانسمان دستش میکنم فاطمه: اگه امروز نمیومدی... علی: میومدم... مگه میشه زندگیت تو خطر باشه بعد تو نیای برای چند لحظه دستم از حرکت می ایسته اشک تو چشمام جمع میشه برای چند لحظه نگاهش میکنم با لحن شوخی ادامه میدم فاطمه: تو هم فقط میخوای هی اشک منو دربیاری اروم میخنده با دست سالمش دستمو میگیره... علی: منو نگاه کن نمیخوام سرم رو بلند کنم ولی چاره ای برام نمیزاره نگاش میکنم علی: من نمیزارم اتفاقی برات بیوفته حتی به قیمت جونم پس نگران چیزی نباش باشه؟ توکل کن به خدا،اروم باش... فاطمه: برای همین نمیتونم...نگران خودم نیستم من نگران توام علی...نمیتونم تو روهم مثل بقیه از دست بدم اگه قراره تو از همه محافظت کنی پس کی از تو محافظت میکنه....؟ نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ علی: فاللَّهُ خَيْرٌ حافظا وَهُوَ أَرحم الراحمين پس خدا بهترین نگهبان است و او مهربان ترین مهربانان می باشد در اصل این من نیستم که از هممون محافظت میکنم...من فقط به وظیفه ام عمل میکنم تا وقتی خدارو داری نگران چیزی نباش اون حواسش به هممون هست برای آخرین دور بانداژ رو دور دستش می چرخونم و محکم میکنم به محض تموم شدن اشک روی بانداژ میریزه فاطمه: تموم شد همینجوری که وسایل رو جمع میکنم به حرفاش فکر میکنم حق با علیِ أَلَم يَعلَم بِأَنَّ اللَّهَ يَرىٰ آیا ندانسته است كه یقینا خدا می‌بیند! وقتی ما خداروداریم چه نیازه از چیزی بترسیم و نگران باشیم... علی: فاطمه...؟ خانمم؟ بانووو!!! با صدای علی از فکر بیرون میام فاطمه: جانم علی: به چی فکر میکنی لبخندی میزنم فاطمه: هیچی بعد از جمع و جور کردن دستش رو میگیرم فاطمه: ولی بیشتر مراقب خودت باش...باشه؟ لبخندی میزنم اروم بغلم میکنه علی: شمام کمتر نگران شو باشه؟ لبخندی میزنم... فاطمه: اممم..قول نمیدم نگاهم میکنه اروم میخندم وسایل رو برمیدارم از اتاق بیرون میام علی هم پشت من بیرون میاد سروان جلو میاد سروان: زدی یارو رو ناک اوت کردی نمیگی یه موقع میزد لهت میکرد چی میشید؟ علی: خودت میگی ناک اوت کردم بعد نگرانی منو بزنه؟ بعدشم دست کم گرفتیم سروان: بلهه قربان... ببخشید واقعا که با یه غول بیابونی طرف بودی دیگه نمیتونم جلوی خنده ام رو بگیرم اروم شروع به خندیدن میکنم سروان بعد از زدن یه سری حرفا و بررسی خونه میره فاطمه: یادم رفت ازت بپرسم علی که همینجوری گزارش ها رو میخوند جوابم رو میده علی:چی رو ؟ فاطمه: از کجا راجب خاطراتم و حافظه ام میدونستی؟ نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سه پارت تقدیم نگاهای قشنگتون ✨💐
https://eitaa.com/etelaut 👆🏻👆🏻👆🏻اطلاعات کانال👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻 بنرسازیمون🌹 تبلیغاتمون✨ هم تو کانال هست 😉
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاری که دلم میخواد با ترامپ بکنم 😏 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
سلامممم خفناااا عکس کانال رو تغییر دادم گممون نکنید😎🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
قال امیرالمومنین (علیه‌السلام): مَا أَطَالَ أَحَدٌ الْأَمَلَ إِلَّا نَسِيَ الْأَجَلَ وَ أَسَاءَ الْعَمَلَ هیچ انسانی آرزوهای خود را طولانی نمی‌كند، مگر این كه مرگ را فراموش می‌كند و اعمال او بد می‌شود. تصنیف غرر / ۷۲۸۶ ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷