1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاری که دلم میخواد با ترامپ بکنم 😏
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
سلامممم خفناااا
عکس کانال رو تغییر دادم گممون نکنید😎🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
قال امیرالمومنین (علیهالسلام):
مَا أَطَالَ أَحَدٌ الْأَمَلَ إِلَّا نَسِيَ الْأَجَلَ وَ أَسَاءَ الْعَمَلَ
هیچ انسانی آرزوهای خود را طولانی نمیكند، مگر این كه مرگ را فراموش میكند و اعمال او بد میشود.
تصنیف غرر / ۷۲۸۶
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اومدن نظام رو عوض کنن
یه ۵۷ دیگه رقم خورد❤️🔥🇮🇷
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برنامه هرشبمون؟❤️🔥🇮🇷😏
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_بیست_دوم
علی: اون صبح جلوی آزمایشگاه یادته حالت بد شد؟
فاطمه: اره
علی: از اونجا مشکوک شده بودم وقتی میتونستن بهت آسیب بزنن ولی نزدن برای همین به حامد گفتم تحقیق کنه
سرم رو تکون میدم
فاطمه: پس همتون میدونستید بجز خودم
علی گزارش رو کنار میزاره
علی: اینا بخاطر خودت بود...
فاطمه: بخاطر خودم؟من تمام این مدت فکر میکردم چطور امکان داره خانوادم برن جایی و منو نبرن براشون اهمیت نداشتم؟ اگه داشتم چرا من رو نبردن
علی:فاطمه...
قبل از اینکه حرفش رو بزنه بابا از در خونه وارد میشه تمام سربازا احترام میزارن سمتم میاد
بابا:خداروشکر خوبی؟ زخمی نشدی؟
فقط نگاهش میکنم
فاطمه: شمام میدونیستید؟
برای چند لحظه نگاهم میکنه
بابا: چی رو؟
برای لحظه ای از سوال خودم خندم میگیره
فاطمه: مگه میشه شما ندونی؟اولین کسی بودی که وقتی چشمام رو باز کردم دیدم
اینو میگم برمیگردم تو اتاق
علی
با رفتن فاطمه سردار با تعجب منو نگاه میکنه هرچند نگرانی هم تو نگاهش هست
علی: متوجه شده...خاطراتش راجب شب تصادف یادش اومده
سردار: ولی..
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_بیست_سوم
میاد بره سمت اتاق که مانع میشم
علی: تازه یادش اومده براش سخته هضم کنه چه خبره یکم بهش زمان بدید
سردار سر تکون میده
سردار:تقصیر من بود باید بهش میگفتم
علی: چی میخواستید بهش بگید چیزی رو که یادش نمیومد رو بهش یادآوری کنید؟
سردار حرفی نمیزنه
علی: باید خودش به یاد میآورد حالام که فهمیده باید بهش زمان داد صحنه های قشنگی نبوده
سردار: حق با توعه
یکم با سردار صحبت میکنم به اصرار من برگرده سر کار
پشت در وایمیستم صدای گریه اش رو میشه شنید
اروم میرم داخل
علی: خانمم؟ساداتم؟
فاطمه: علی میخوام تنها باشم
تو صداش بغض موج میزنه
کنارش روی تخت میشینم میخوام پتو رو از رو صورتش
فاطمه: علی..!
علی: خیلی صورتت داغونه داری ازم فرار میکنی ؟
فاطمه: نه خیر برو
علی: نمیرم انقدر اینجا میمونم تا صورت خوشگلت رو ببینم
فاطمه: انقدر اینجا بمون من که بیرون نمیام
نگاهی بهش میکنم یکم فکر میکنم صدام رو صاف میکنم
کی الان نشسته جام توی حرم
قربونت برم ...
دعاش میکنم
واسه اینکه توی قلبش جاشم تلاش میکنم
برم کربلا...
اروم پتو رو از روی صورتش میارم پایین چشماش قرمز شده اروم ادامه میدم
دو سه ساعت دم باب القبله نگاهش میکنم
دعام میکنه
نه محاله این که آقا جان رهام میکنه
میگن مستقیم
موقعی که گریه میکنم براش نگاهم میکنه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷